آمد محمد حنفیه به اضطراب
گفت: ای برادر از سفر کوفه رخ بتات
مرکب خدای را به سوی کوفه زین مکن
خلق مدینه را زفراقت حزین مکن
بر عهد کوفیان نتوان داشت اعتماد
دوری ز بارگاه رسول امین مکن
در شهر دین به جز تو کنون شهریار نیست
بی شهریار بهر خداشهر دین مکن
باللَّه که اهل کوفه به خون تو تشنهاند
آهنگ زینهار بدان سرزمین مکن
در بر مخواه فاطمه را کسوت عزا
ماتمسرای خویش بهشت برین مکن
ناچار اگر روی به سوی اهل کین سفر
با زینب و سکینه سوی اهل کین مکن
فرمود سوی مرگ همی خواندم قضا
رو پنجه با قضای جهان آفرین مکن
اهل مرا اسیر و مرا کشته خواسته است
ما را به ما گذار و جزع بیش ازین مکن
رفت از پی وداع سوی خانه خدای برخاست
از مدینه خروشی ز هر سرای