شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند

نالانم از آن عقیق قند اندر قند

 

ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ

آخر غم هجران تو چند اندر چند

 

 

منوچهری دامغانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:22 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم

زیبایی‌ات را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

 

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود

عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 

 

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو

از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

 

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود

من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

 

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر

ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

 

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان

با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

 

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت

می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

 

 

شاهکار بینش‌پژوه


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:21 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

 

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

 

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را… نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:20 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

 

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

 

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

 

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

 

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

 

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

 

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را

 

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:19 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد

مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری

از تیره‌ی دودی، از دودمان باد 

 

 

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید

تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:19 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از تمام رمز و راز های عشق

جز همین سه حرف

 جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

ولی..

راستی

دلم چه می شود

 

 

قیصر امین پور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:18 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نیستم تا مدتی، حتی کنار خویشتن

میروم تا گم شوم در انتظار خویشتن

 

انزوا شد آخرین راهم، تو میدانی چرا

چون گرفتی عشق را در انحصار خویشتن

 

چشم خود دیگر مچرخان در پی چشمان من

گم شدم در تاریِ گرد و غبار خویشتن

 

من خودم را ترک خواهم کرد،باور میکنی؟

له شدم ازبس شدم عمری سوار خویشتن

 

نیست لای بقچه ام جز نان خشکی سوخته

خود خبر دارم که از دار و ندار خویشتن

 

گر خدا یاری کند حتی نفس را زودتر

ترک خواهم کرد من، تحت فشار خویشتن

 

پشت هر آئینه ای نقاش چشمان تو هست

من چه زیبا میشوم در استتار خویشتن

 

مدتی غرق سکوتی تلخ، اما زنده ام

گرچه میمیرم به دست انفجار خویشتن

 

خسته ام از بی زبانی، لال ماندن تا کجا؟

رازها دارم درون کوله بار خویشتن

 

یخ زدم در بارش این برف و کولاک زمان

از زمستانی که دارم در بهار خویشتن

 

در درونم زهر میریزد، کسی باور نکرد

وای میسوزد تنم از نیش مار خویشتن

 

آن قَدَر جا میگذارم خویش را در ایستگاه

تا تو برگردانی ام سمت قطار خویشتن

 

 

فاطمه سادات بحرینی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:17 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

آن کس که می بایست با من همسفر باشد

باید کمی هم از خودم دیوانه تر باشد! 

 

یاری چنان چون «ویس» می خواهم که با عشق

انگیزه اش در کار سودا سر به سر باشد!

 

«شیری»که با آمیختن با «آهو»یی مغموم

مصداق رویا گونه ی شیر و شکر باشد 

 

«ماه»ی که در عین ظرافت هر چه «عشق»اش گفت

فرمان برد حتی اگر «شق القمر» باشد

 

یاری که همچون شعرهای حضرت حافظ

نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 

 

از خویش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟

ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد 

 

می گویم و می دانم این را کاین چنین یاری

در دفتر افسانه پردازان مگر باشد!

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 11:16 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479288

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396