شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

و سالهاست برای خودش غمی دارد

 

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی

که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

 

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت

بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

 

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است

کسی که در دل سردش جهنمی دارد

 

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم

بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد

 

دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی"

برای خویش "مقام معظمی" دارد

 

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت

که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد

 

 

فرامرز عرب عامری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود   

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

روشنگر شبهای بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که جز یاد تو گر هیچکسم هست

حاشا که بجز عشق تو گر هیچکسم بود

 

سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

 

 

فریدون مشیری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:51 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کسی با"موج" موهایت "کنار" آمد به غیر از من؟

کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

 

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟

کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

 

تمام شهر در جشن "تماشا"ی تو حاضر شد

تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من

 

برایت دستمال کاغذی بودم،ولی آیا

کسی در لحظه ی بغضت به کار آمد به غیر از من؟

 

مرا از"جمع" خاطرخواه ها"منها" کن ای "حوا"

تو را کافیست "آدم" هرچه بار آمد به غیر از من

 

 

حسین زحمتکش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق

یعنی به جـز حریـــم تو بر من حرام عشق

 

با خون وضو بگیر و دو رکعت غــزل بخوان

آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

 

ترسم کـــه در سماع کشانــم قنـــوت را

وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق

 

از رکعت نخست در افتاده ام بـــه شک

در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

 

سـی پاره ی حضور مرا چله بست شو

قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق…

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:50 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

 

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

 

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

 

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

 

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

 

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خواستی عین قضات همه/دانی بروی

 

چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه !

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

 

باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی

 

 

شهراد میدرى


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خوب است با گوش تو دنیا را شنیدن

گاهی تو را در کوچه های شعر دیدن

 

آهوی بازیگوش چشمان تو بودن،

هی لابلای حرف های تو دویدن

 

این زندگی با ما نمی سازد وگرنه

من را چه به از چشم های تو بریدن؟

 

باری ست بی تو زندگی بر شانه هایم

سخت است گاهی این نفس ها را کشیدن

 

بی تو کماکان می تپد این قلب خسته ...

نه! فرق دارد این تپیدن با تپیدن

 

شیرینی تلخی که در دلتنگی ماست

درهیچ جایی نیست حتی در رسیدن

 

وقتی به راهت مومنی، رنجی ندارد

سقراط بودن شوکران را سرکشیدن!

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت

گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

 

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت

بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

 

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

 

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید

بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

 

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

 

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

 

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب

از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

 

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

 

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

 

 

محمدرضا ترکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

 صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار

 این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار

 

 دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...

 من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار

 

 هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد

 تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار

 

 گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور

 با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار

 

 تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام…

 از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار

 

 گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش

 گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار

 

 صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند

 در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!

 

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خانه دل تنگ ِ غروبی خفه بود

مثل ِ امروز که تنگ است دلم

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پر شد

من به خود گفتم یک روز گذشت

مادرم آه کشید

زود بر خواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اینهمه درد

در کمین ِ دل ِ آن کودک ِ خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه !

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:46 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

 

ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای

کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟

 

با من مبند عهد که چون پیچ های باغ

هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای

 

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوریّ و در بلور دل من شکسته ای

 

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

 

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

 

سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جسته ای

 

 

سیمین بهبهانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479246

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396