شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت

گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

 

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت

بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

 

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق

در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

 

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید

بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

 

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن

حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

 

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو

بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

 

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب

از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

 

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد

تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

 

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود

سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

 

 

محمدرضا ترکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:21 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سخت دلگیری و از من گله داری چه کنم؟

باز انگار سر غائله داری چه کنم؟

 

پیش آرامش من سخت به هم میریزی

من که بی حوصله ام، حوصله داری،چه کنم؟

 

متلاطم شدی، از ساحل امن دیروز

دور افتاده­ ای و فاصله داری، چه کنم؟

 

خود تراشیده ­ای اش، پیکره­ای را که منم

حال با پیکره ­ات مساله داری، چه کنم؟

 

میزنی، میشکنی، میشکنم، میخندی

اشتیاقی تو به این مشغله داری، چه کنم؟

 

آبشاریست خروشان که مرا خواهد برد،

گیسوانی که به دوشت یله داری چه کنم؟

 

  " ای که با سلسله ­ی زلف دراز آمده ای"

با اسیری که در این سلسله داری چه کنم؟

 

 

مهرداد نصرتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:21 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

 طره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم

 اخت ما را همان که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم

 

 رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم

 365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

 

 قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

 دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

 

 یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست

 یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم

 

 باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

 هم نمی دانم از چه می خندم ,هم نمی دانم از چه می نالم

 

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:20 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

دوستت دارم چه بیرحمانه باور کن عزیز!

عاشقم یک عاشق دیوانه باور کن عزیز !

 

گرچه هر شب کار من گریه ست دلواپس نباش

رو به راهم باز خوشبختانه باور کن عزیز !

 

رو به راهی که شبی با خود تو را تا دور برد

رو به راهی که مرا ویرانه.. باور کن عزیز !

 

لب مربا، چشم عسل، خامه بناگوش منی

چیده ام با یاد تو صبحانه باور کن عزیز !

 

چای می ریزم برایت گرچه پیشم نیستی

جای تو خالی ست در این خانه باور کن عزیز !

 

بغض کرده گوشه این آغوش مانتوی تو را

باز این پیراهن مردانه باور کن عزیز !

 

گاه من، من نیستم در آینه شاید تویی

لرز دارد هق هق این شانه باور کن عزیز !

 

گل چنان هستی که تا نام تو را می آورم

می نشیند بر لبم پروانه باور کن عزیز !

 

نه ! نمی گیرد کسی جای تو را در سینه ام

تا ابد هستی یکی یکدانه باور کن عزیز !

 

عاقبت یک روز می آیی که دیگر نیستم

اشک شاید.. شکوه آید اما نه، باور کن عزیز !

 

 

شهراد میدرى


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:19 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده

هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده

 

دیر است و کفش های تو بی تابند...بگذار فارغ از غمِ "رفتن" ها

تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دورِ گردنت افتاده

 

دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ورِ من نیست

در باد می روی و نمی بینی آتش به جان خرمنت افتاده

 

لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق "

یک اتفاق بود که مدت هاست از چشم های روشنت افتاده

 

ابری گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم

بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده

 

تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکَنَم یا جان!؟

حالا ببین همین غم تنهایی م یک شب به فکر کشتنت افتاده...!

 

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:18 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

با من تنها غریبی،آشنای دیگران

کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران

 

از همان روزی که دستان مرا کردی رها ،

برگ پاییزم که می افتم به پای دیگران

 

در نگاه مردم دنیا اسیری ساده ام

در خیال خام خود فرمانروای دیگران

 

عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم،

یا خدایم فرق دارد با خدای دیگران

 

زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ،

دسترنج روزگار است و دعای دیگران !

 

 

سجاد سامانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:18 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...

 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»

 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 

 

حامد عسکری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:17 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد

در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد

 

کی شبروان کویت آرند ره به سویت

عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

 

ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده

کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

 

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید

هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

 

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه

جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

 

گر با تو بر سرو زر، دارد کسی نزاعی

من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد

 

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها

لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

 

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان

باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

 

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق

ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد

 

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش

آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد

 

 

سلمان ساوجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 10:00 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است 

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین 

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

 

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت 

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

 

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

 

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد 

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

 

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

 

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:59 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است 

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین 

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

 

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت 

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

 

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

 

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد 

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

 

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

 

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 مهر 1396 9:58 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479231

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396