شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی‌ پا گرفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

 

  "شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود"

"عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت"

 

نغمه هامان در گلو بشکست و شادیها گریخت

مرغ رنگین بال عشق ما ر‌ه صحرا گرفت

 

بوسه‌های آتشین بر روی لبهامان فسرد

آشنائی‌های ما رنگ جدأییها گرفت

 

مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید

دولت عشق ترا ایام داد اما گرفت

 

داستان چشم گریان مرا از شب بپرس

ای‌ بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت

 

"جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت"

"عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت"

 

از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس

بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...

 

 

مهدی سهیلی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از اوج افتادم افتادم و این اقبال من بود

باری که از دوشم گرفتی بال من بود

 

راحت پی این رفت و آسان سهم آن شد

چشمی که می گفتی فقط دنبال من بود

 

حالا که برای دیگران چتری بزرگ است

دستی که دور شانه هایم شال من بود

 

ای دیگران دلخوش به این دولت نباشید

تختی که بر انید اول مال من بود

 

عید و عزای من به دست دیگران است

رفتی و این هم عیدی امسال من بود

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

همیشه با دل تنگ و تپیده می آیی

تو مثل حرمت اشکی چکیده می آیی

 

همیشه با دل خونین و خاطری غمگین

تو مثل سرخی خونی به دیده می آیی

 

گهی شبیه خزنده خزید و خواهی رفت

ولی شبیه کسی که گزیده می آیی

 

دمی چه بی خبر و ناگهان شبیه نسیم

به روی پیکر سردم وزیده می آیی

 

گهی تو خسته و بی حال وساکتی انگار

که از مسافت دوری رسیده می آیی

 

و اینکه بعد شب تیره و غم آلودم

تو مثل روشنی یک سپیده می آیی

 

چه شد شکوفه و برگت به زیر تیر تگرگ؟

درخت بی گل و برگی-تکیده می آیی !

 

شبی تو در پی من در میان این مردم

شبیه آدم -آدم ندیده- می آیی ..

 

 

جعفر مقیمیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به صحــــــــرا بنگــــرم صحرا ته وینم

بــــه دریـــا بنگــــرم دریـــــــا ته وینم

 

به هــــر جا بنگــرم کوه و در و دشت

نشــــــــــان روی زیبــــــــای ته وینم

 

 

بابا طاهر همدانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اینکه گفتی: ‹‹بی تو آنجا مانده ام تنها›› که چه؟!

‹‹بارها دیدم تو را در عالم رؤیا›› که چه؟

 

اینکه گفتی: ‹‹در تمام شهرها چشمم ندید -

مرد خوبی مثل تو در بین آدمها›› که چه؟!

 

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!

بعد از این مدت نبودن؛ آمدی اینجا که چه؟!

 

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر!

آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه؟

 

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود؟!

بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه؟

 

من که گفتم بر نخواهم گشت دیگر هیچ وقت!

آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه؟

 

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم

پشت چشم از عشوه نازک می کنی، حالا که چه؟!

 

 

اصغر عظیمی مهر


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

 

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

 

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

 

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 

 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 

 

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند 

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

 

 

هوشنگ ابتهاج


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 9:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بیهوده مرا از قفسِ عشق مترسان

پروانه خودش حاصلِ یک پیله ی تنگ است

 

 

ابوالفضل یحیایی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اندر دل من مها دل‌ افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

 

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز توئی

 

 

مولانا


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:54 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

منم که گام می زنم همیشه در مسیر تو

بدون تو کجا رود کسی که شد اسیر تو؟!

 

همیشه سرپناه تو حریم دستهای من

همیشه سایبان من، نگاه سربه زیر تو

 

تمام آن چه هست در اتاق، گوش می شود

به گوش تا که می رسد صدای چون حریر تو

 

نگاه من که از تبار آسمان و آینه است

هماره خیره مانده بر شکوه چشمگیر تو

 

تو نیستی و غنچه های خانه دل گرفته ا ند

کجاست در حریم خانه عطر دلپذیر تو؟

 

من آخر ای صدای سبز عشق، کوچ می کنم

از این سکوت یخ زده به سوی گرمسیر تو!

 

 

یدالله گودرزی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل هرشب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگی‌ام بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار

بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟

 

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!

بین این قافیه‌ها گم شده و در‌به‌درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته “کدوئین” خوردم و عاقل نشدم!

پدر عشق بسوزد… که در آمد پدرم!

 

بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!

کفر مطلق شده ام، دایره‌ای بی‌وترم

 

من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام

از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:52 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479262

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396