به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم

آبرویی همچو شبنم در گلستان داشتم

باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن

امتیازی در میان عندلیبان داشتم

شاخ گل یک آب خوردن غافل از حالم نبود

برگ بخت سبز برسر در گلستان داشتم

هر سحر کز خار خار عشق می جستم زجا

همچو گل بر سینه صد زخم نمایان داشتم

این زمان آمد سرم بر سنگ ورنه پیش ازین

بالش آسایش از زانوی جانان داشتم

بوی گل بیرون نمی برد از چمن دزد نسیم

پاسبانی در بن هر خار پنهان داشتم

سرمه را دست خموشی بر دهان من نبود

راه حرفی پیش آن چشم سخندان داشتم

هر غباری کز سرکوی تو می رفتم به چشم

منت روی زمین بر دوش مژگان داشتم

صائب آن روزی که می خندیدم از وصلش چو صبح

کی خبر از روزگار شام هجران داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

گر چه زیر تیغ لنگردار مسکن داشتم

پای چون کوه از گرانسنگی به دامن داشتم

نیل چشم زخم شد سودای مجنون مرا

جای هر سنگی که از اطفال بر تن داشتم

ذوق دلتنگی گریبانگیر شد چون غنچه ام

ورنه برگ عیش چون گل من به دامن داشتم

کاسه دریوزه از روزن نبردم پیش ماه

خانه خود را ز برق آه روشن داشتم

بیخبر نگذشتم از پایی که زخم خار داشت

چشم در دنبال دایم همچو سوزن داشتم

تا چو ماهی بر کنار افتادم از بحر عدم

داغ حسرت گشت هر فلسی که بر تن داشتم

قامت خم برنیاورد از گرانخوابی مرا

پشت خود بر کوه چون سنگ از فلاخن داشتم

برگ کاهی قسمت مور حریص من نشد

از عزیزانی که من امید خرمن داشتم

سرو را آزادیم در پیچ و تاب رشک داشت

گرچه طوق بندگی صائب به گردن داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

یاد ایامی که پیش او وجودی داشتم

در حریم او ره گفت و شنودی داشتم

بود اقلیم جنون در حلقه فرمان من

ناف سوز لاله داغ مشکسودی داشتم

این زمان چون غنچه خاموشم و گرنه پیش ازین

در گلستانش لب عاشق سرودی داشتم

از هواداران به این روز سیاه افتاده ام

در ترقی بود کارم تا حسودی داشتم

در جگر اکنون ندارم آه صائب ورنه من

پیش ازین چون خاروخس سامان دودی داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم

در جگر چون لاله داغ گلعذاری داشتم

از تهی پایی به هر صحرا که راهم می فتاد

از سر هر خار امید بهاری داشتم

سکه فرمانروایی داشت روی چون زرم

در کنار خویش تا سیمین عذاری داشتم

میل چشم غیر بود آن روز مد عیش من

کز دو چشمش مستی دنباله داری داشتم

سبزه امید من آن روز چون خط تازه بود

کز لب لعلش شراب بی خماری داشتم

عشرت روی زمین در دل مرا آن روز بود

کز خط ریحان او بر دل غباری داشتم

خرمن گل بود کوه بیستون در دیده ام

در نظر تا جلوه گلگون سواری داشتم

گلعذاران می ربودندم ز دست یکدگر

تا چو شبنم دیده شب زنده داری داشتم

نعل برگ عیش چون برگ خزان در آتش است

ورنه من هم پیش ازین باغ و بهاری داشتم

شد به کوری خرج روی سخت این آهن دلان

در دل چون سنگ پنهان گر شراری داشتم

کم نشد چون موج از آغوش دریا وحشتم

گرچه بودم در میان دایم کناری داشتم

آسمان با آن زبردستی مرا در خاک بود

از غبار خاکساری تا حصاری داشتم

گرچه از بی حاصلی بودم علم در بوستان

بر دل از آزادگی چون سرو باری داشتم

صورت احوال من بی خال عیب آن روز بود

کز سر زانوی خود آیینه داری داشتم

بود ماه عید صائب در نظر سی شب مرا

در نظر تا طاق ابروی نگاری داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

گر به ملک بیخودی امید جامی داشتم

می شدم بیرون ز خود چندان که پا می داشتم

نرمی ره شد چو محفل تاروپود خواب من

جای گل ای کاش آتش زیر پا می داشتم

کاسه من هم اگر بی مغز می بود از ازل

بهره ای از سایه بال هما می داشتم

دست ازین دار فنا گر می توانستم کشید

کرسی افلاک را در زیر پا می داشتم

قسمت آتش نمی شد خرده من همچو گل

گر درین گلزار بویی از وفا می داشتم

پرده بیگانگی شد پاکدامانی مرا

ورنه من هم راه حرف آشنا می داشتم

بی زبانی حلقه بیرون در دارد مرا

ورنه در گیسوی او چون شانه جا می داشتم

عاقبت زد برزمینم آن که از روی نیاز

سالها بر روی دستش چون دعا می داشتم

گوشه دل گر نمی شد پرده دار گوهرم

من درین دریای پرشورش کجا می داشتم

عشرت روی زمین می بود صائب زان من

جای پایی گر در اقلیم رضا می داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

شب که آن آیینه رو را در برابر داشتم

طالع فغفور و اقبال سکندر داشتم

شرح می دادم به آن لب تلخکامیهای خویش

راه حرفی همچو طوطی پیش شکر داشتم

بر لب سر چشمه کوثر ز روی شرمگین

سینه ای سوزانتر از صحرای محشرداشتم

آن که در گردنکشی مینای می را داغ داشت

تا سحر لب بر لب او همچو ساغر داشتم

نعل وارون دوربینان را حصار آهن است

دل به جایی و نظر بر جای دیگر داشتم

سادگی آیینه ام را شد حصار عافیت

روزیم خون بود تا چون تیغ جوهر داشتم

زنده ام فکر عمارت کرد چون قارون به خاک

یاد ایامی که خشتی در ته سر داشتم

در گرفتاری همان بودم گرفتاری طلب

در قفس بودم نظر بردام دیگر داشتم

تا سر شوریده ام از داغ سودا گرم بود

چون مسیحا چتر از خورشید بر سر داشتم

تشنه چشمی چون صدف مهر ازدهانم بر گرفت

ورنه من در پرده تبخاله کوثر داشتم

در محیط آفرینش از سخنهای گزاف

لال بودم چون صدف با آن که گوهر داشتم

نیست صائب آتشین گفتاری من این زمان

آتشی در سینه دایم همچو مجمر داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق

مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم

با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت

از امانت بار سنگین که من برداشتم

شکوه از راه درشت عشق کافر نعمتی است

من ز خارش فیض بوی پیرهن برداشتم

مرغ بی بال و پر شب آشیان گم کرده ام

تا دل خود را ز زلف پرشکن برداشتم

هر دو عالم چون صف مژگان فتاد از چشم من

خار راهت تا به چشم خویشتن برداشتم

جز ندامت حاصل دیگر سوال من نداشت

رزق دندان گشت دستی کز دهن برداشتم

مشت خون کشته من قابل دعوی نبود

دست از دامان آن سیمین بدن برداشتم

حاصل صورت پرستی غوطه در خون خوردن است

عبرت از انجام کار کوهکن برداشتم

چون صراحی نشاه می می دهد گفتار من

بزم شد پرشور تا مهر از دهن برداشتم

صائب از نظاره فردوس گشتم بی نیاز

پرده تا از روی گلرنگ سخن برداشتم

تا لب لعل ترا مهر از دهن بر داشتم

فیض داغ تازه از داغ کهن برداشتم

روی تلخ بحر بر من راه خواهش بسته داشت

پیش نیسان چون صدف دست از دهن برداشتم

منفعل از آزادگانم گرچه غیر از دل نبود

توشه ای کز عالم ایجاد من برداشتم

از چمن پیرا چه افتاده است ناز گل کشم

من که از کنج قفس فیض چمن برداشتم

گرچه می دانم نخواهد آمد از بیطاقتی

وعده آن یار جانی را به تن برداشتم

از ندامت می زنم در روزگار خط به سر

دست گستاخی کز آن سیب ذقن برداشتم

فکر داغ تازه ای می گشت گرد دل مرا

پنبه ای گاهی گر از داغ کهن برداشتم

چون نظر بردارم از زلفی که ازهر حلقه اش

بهره ناف غزالان ختن برداشتم

بر سپند من ز اهل بزم کس را دل نسوخت

گرچه من آفات چشم از انجمن برداشتم

یوسفستان گشت زندان غریبی در نظر

تا ز دل یاد زمین گیر وطن برداشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم

از دل صد پاره دامانی پر از گل داشتم

از نسیم شوق هر مو داشت رقصی بر تنم

از پریشانی دل جمعی چو سنبل داشتم

خانه ام بی انتظار خانه پردازی نبود

چشم دایم در ره سیلاب چون پل داشتم

آرزو در سینه ام هرگز نشد مطلق عنان

سد راهی دایم از تیغ تغافل داشتم

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم

یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم

روی شرم آلود گل شد سرمه آواز من

ورنه من هم شعله آواز بلبل داشتم

پای در دامان حیرت داشت رقص گردباد

در بیابانی که من سیر از توکل داشتم

قطره ام در ابر نیسان داشت آتش زیر پا

بس که امید ترقی در تنزل داشتم

خصم را مغلوب کردن از مروت دور بود

ورنه من غالب حریفی چون تحمل داشتم

می درد گوهر گریبان صدف را ورنه من

از شرافت ننگ از عرض تجمل داشتم

ربط من صائب به این بستانسرا امروز نیست

گفتگوها در حریم بیضه با گل داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

من حریف ننگ و عار بیوفایی نیستم

بندبندم کن که من مرد جدایی نیستم

تلخ دارد خواب شیران جهان را مور من

خاک را ه مردم از بی دست و پایی نیستم

کرده ام من ترک دنیارا نه دنیاترک من

در لباس اهل فقر از بی قبایی نیستم

بیشتر عزلت گزینان در کمین شهرتند

من ز عزلت درمقام خودنمایی نیستم

بسته ام عهد درستی با شکستن در ازل

از فلک امیدوار مومیایی نیستم

گو برآرد وحشت تنهایی از جانم دمار

من حریف راه ورسم آشنایی نیستم

ماه از من قرص بیهوده پنهان می کند

سیر چشمم در پی نان گدایی نیستم

پشت بر دیوار حیرت همچو ساحل داده ام

روز وشب چون موج در زنجیر خایی نیستم

می توانم خاک پای عارف رومی شدن

در سخن هر چند عطار و سنایی نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم

گر به دندان می گرفتم عقد گوهر داشتم

بستر وبالین من بود از پروبال هما

تا درین بستانسرا سر در ته پرداشتم

دامن پاک قیامت را چرا در خون کشم

من که زخم از خنده خود همچو گل برداشتم

تیرم از تسخیر آن آیینه رو آمد به سنگ

من که در پیشانی اقبال سکندر داشتم

کار روغن می کند با شعله بیباک آب

شد زیاد از تیغ او شوری که در سر داشتم

پای سیرم خشک گردید از غرور زهد کاش

بادبانی چون حباب از دامن ترداشتم

نشتر از نامردمی در پرده چشمم شکست

از ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم

سبزه خط زهر قاتل شد بر آن تیغ نگاه

من به این فصل بهار امید دیگرداشتم

آه سردی بود کز دل از ندامت جسته بود

سایه بیدی که در صحرای محشر داشتم

از رگ خامی همان در پیچ و تابم گرچه من

بستر وبالین زآتش چون سمندر داشتم

هرگز از وحشت نیاسودم درین آرامگاه

تکیه بر شمشیر از پهلوی لاغر داشتم

چون سبو در گردن می شد حمایل عاقبت

دست کوتاهی که دایم در ته سر داشتم

بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم

حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم

طوطی من صائب از گفتار شکر می فشاند

تا ز عشق آیینه رویی در برابر داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009318
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث