به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق را نغمه داود بود شیون دل

حسن را آمدن آب بود رفتن دل

حاصل عمر گرانمایه چه خواهد بودن

خرج آن مور میان گر نشود خرمن دل

می رسد آهن پیکان به هدف از کوشش

نیست ممکن که به جایی نرسد رفتن دل

شیشه ای نیست که گردن نکشیده است اینجا

تا نصیب که شود باده مردافکن دل

بادبان بال و پر کشتی لنگردارست

مده از دست درین قلزم خون دامن دل

شب تاریک بود سرمه بینایی دزد

خال در پرده خط بیش شود رهزن دل

بحر و کان در نظرش آبله پرخونی است

بر رخ هرکه گشودند در مخزن دل

هست امید که چون ماه به خورشید رسد

هرکه را توشه ره نیست به جز خوردن دل

روح بیچاره چه می کرد درین خاکستان

خانه جسم نمی داشت اگر روزن دل

می پرد دیده امید دو عالم صائب

تا به مغز که رسد نکهت پیراهن دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نتابد از شکست خلق رو گوهرشناس دل

که از سنگ ملامت می شود محکم اساس دل

زرنگ و بوی این گلزار بر چین دامن همت

نگردیده است تا چون غنچه زنگاری لباس دل

دلیل کعبه گل هست از ریگ روان افزون

ز چندین راهرو یک تن نگردد ره شناس دل

زمین سینه تاریک روزن آرزو دارد

محال است این که مستحکم شود هرگز اساس دل

نیم زان نوبهار بی خزان آگه همین دانم

که هر ساعت به چندین رنگ می گردد لباس دل

به سعی پیچ و تاب دل به زلف یار پیوستم

که می آید برون از عهده شکر و سپاس دل

کیم من کز صنوبرقامتان صائب نمی آید

که با گیرایی مژگان او دارند پاس دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافل

محال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل

چرا بی بوی پیراهن به کنعان باد مصر آید

مشو در هر نفس زنهار از یاد خدا غافل

بود باد مراد از ذکر حق دریانوردان را

تو از کوتاه بینی نیستی از ناخدا غافل

چو آهن پاره پرگار غافل نیست از مرکز

شود در وجد چون صاحبدلان از یاد خدا غافل

اگر چه روسیاهم گوش برآواز توفیقم

که ره گم کرده گم می گردد از بانگ درا غافل

چو آبستن که از فرزند خود غافل نمی گردد

مشو مشغول هرکاری که باشی از خدا غافل

به هر قفلی کلید صبح خیزان راست می آید

مشو دلهای شب زنهار از دست دعا غافل

به شکر این که هست از دستها دست تو بالاتر

مشو تا ممکن است از دستگیری چون عصا غافل

درین دریا که باشد هرکفش مشتی پراز گوهر

نگشتی چون حباب پوچ از کسب هوا غافل

گشایشهاست باد صبح را در آستین پنهان

مشو چون غنچه گل زین نسیم آشنا غافل

مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیرد

گرفتم شد به فرض از ظلم ظالم پادشا غافل

ندای ارجعی پیچیده در طاس فلک صائب

ترا گوش گران دارد ازین صوت و صد غافل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

بدر از روشنی عاریه گردید هلال

کوته اندیش محال است کند فکر مال

در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیر

پای طاوس نگارین نشود از پر وبال

از چراغی که گدا می طلبد روشن شد

که شود روز شب تیره به ارباب سوال

تا به خسرو نکند زندگی شیرین تلخ

خون فرهاد محال است که گردد پامال

چه خیال است نفس راست تواند کردن

هرکه را جاذبه شوق کند استقبال

چون مه بدر کنندش به نظر دنبه گداز

ساغر هرکه درین بزم شود مالامال

شرکت آینه بر عشق غیورست گران

من وآن حسن لطیفی که ندارد تمثال

خط آزادی غمهاست گرفتاری عشق

در قفس مرغ آفات بود فارغبال

از حرام است ترا کاهلی از طاعت حق

که بود ذوق عبادت ثمر رزق حلال

تا بود دایره چرخ به جا چون مرکز

اختر ماچه خیال است برآید زوبال

گردش چرخ به اصلاح نیاورد مرا

خرمن هستی من پاک نشد زین غربال

در حضور آن که مرا کرد فراموش و نخواند

به چه امید کنم نامه خود را ارسال

می گشاید دل روشن گهر از خوش سخنان

کار زنگار به آیینه کند طوطی لال

( . . . )

نعمتی را که بود دیده شور از دنبال

هرکه با توسن سرکش کند اندیشه تاخت

مرگ را می کند از ساده دلی استقبال

مور را تا به کف دست سلیمان جا داد

حسن فرماندهیش گشت یکی صد زین خال

سیر افلاک دلیل است به آن عالم نور

شمع باشد سبب گردش فانوس خیال

به ثمر بارور از آب دو چشمم شده است

قطع پیوند کنم چون من ازان تازه نهال

چون کمالات ندارد ثمری جز خواری

جای رحم است برآن کس که کند کسب کمال

قسمت خاک نهادان نشود تلخی عیش

که می ناب ز دردست فزون رزق سفال

ماه نوگشت تمام ازره کاهش صائب

بی ریاضت نشود هیچ کس از اهل کمال

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل

آتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل

رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هست

بلبل ما در قفس مست است از احسان گل

بلبلان را در میان آب و آتش غوطه داد

گریه رسوای شبنم خنده پنهان گل

حسن می باید که باشد عشق گو هرگز مباش

صد قفس بال و پر بلبل بلا گردان گل

ای نسیم مرگ با باد خزان همراه باش

عندلیب ما ندارد طاقت هجران گل

یاد ایامی که می بست از محبت باغبان

گوشه دامان ما بر گوشه دامان گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

عندلیب ما ندارد تاب استغنای گل

می شود دست و دل ما سرد از سرمای گل

ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایم

چشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل

آفتابش برلب بام است و شادی می کند

گریه شبنم بود بر خنده بیجای گل

رنگی از هستی ندارد نقطه مرهوم من

شوخ چشمی می کنم چون شبنم از بالای گل

پند ناصح می کند تاثیر اگرباد بهار

از دماغ بلبلان بیرون برد سودای گل

روزگاری آبروی ناله را بردی بس است

شرم دار ای عندلیب از طبع بی پروای گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل

در حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل

آب چشم بلبلان آیینه داری می کند

می نهد شبنم عبث آیینه بر زانوی گل

در گلستانی که رخسار تو گردد بی نقاب

رنگ نتواند گرفتن خویش را بر روی گل

عشق در مستی عنان شرم می دارد نگاه

ناله بلبل نپیچد از ادب با بوی گل

بلبلان چون سر ز زیر بال بیرون آورند

در گلستان که باشد خار همزانوی گل

فارغم از دور باش خار و منع باغبان

من که از گل قانعم صائب به گفت و گوی گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

از تنک رویی شود همصحبت هر خار گل

می کشد دایم ز حسن خلق خود آزار گل

نوبهاران را اگر میخانه در پرده نیست

از کدامین باده رنگین می کند رخسار گل

دارد از شبنم بهار آیینه اش پیش نفس

بس که رفت از دیدن رخسار اواز کار گل

نیست دور شادمانی را بقای همچو برق

تا به خود جنبیده ای می افتد از پرگار گل

از سحر خیزان چراغ عیش گیرد روشنی

می شود از اشک شبنم هر سحر بیدار گل

در گذر از شادی بی عافیت کز سادگی

عمر خود کوتاه کرد از خنده بسیار گل

نیست از آتش عنانی در بساط نوبهار

انقدر فرصت که بیرون آرد از پاخارگل

رشته نبود این که بر گلدسته ها پیچیده است

بر کمر بسته است از دست رخت زنار گل

احتیاط بی شمار آخر به رسوایی کشد

بوی خود را فاش کرد از پرده بسیار گل

از الف چون حرفهای مختلف پیدا شود

در بهاران آنچنان می جوشد از هر خار گل

قطره های شبنمش هرگز به این شوخی نبود

چیده بادامن عرق گویا ازان رخسار گل

با لب میگون شراب لعل خون مرده است

گلعذاری هر کجا باشد بود بیکار گل

حسن را در خانه زین سیر می باید نمود

جلوه دیگر کند بر گوشه دستار گل

خط برآورد از حجاب آن چهره مستور را

در بهار از پوست می آید برون ناچار گل

آنچنان کز زخمهای تازه جوشد خون گرم

می زند جوش آنچنان از رخنه دیوار گل

چرب نرمی کن که می آرد به همواری برون

دامن خود را درست از پنجه صد خار گل

خون به خون شستن ندارد جز ندامت حاصلی

کی برد زنگ کدورت از دل افگار گل

هایهوی بلبلان مهر دهان گفتگوست

ورنه دارد در لب خامش سخن بسیار گل

می نماید جا به اشک عندلیبان در لباس

این که شبنم را دهد در دامن خود بارگل

چون زلیخا کز پی یوسف برآمد بی حجاب

آنچنان دنبال آن سرو آید از گلزار گل

با لب خندان و روی تازه یا رمن است

غنچه بالین مریض و بستر بیمار گل

می دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان

بس که دارد انفعال از چهره دلدار گل

صحبت روشن ضمیران توتیای بینش است

می شود از قرب شبنم از اولوالابصار گل

عشق دارد فیضها نبود عجب گرسرزند

بلبل یکرنگ را از غنچه منقار گل

سازگاری بین که با آن بی نیازی می کشد

دامن الفت به دست دیگران از خارگل

صبر کن بر تنگ چشمیهای گردون خسیس

کاین چنین از تنگنای غنچه شد هموار گل

در لباس از خون بلبل جامه رنگین می کند

هر که صائب می زند بر گوشه دستار گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل

بال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل

جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد

نیست ممکن در خزان آید به خود مدهوش گل

رخنه منقار بلبل زود می آید بهم

هست اگر این چاشنی باخنده چون نوش گل

دوش کان سروروان مستانه از گلشن گذشت

باغ تنگی کرد بر خمیازه آغوش گل

من که چشم پاک شبنم را شمارم چشم شور

چون توانم دید صائب خار را همدوش گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

از روی لاله گون تو در خون تپید رنگ

دیوانه وار پیرهن گل درید رنگ

تا روی آتشین تو درباغ جلوه کرد

از روی گل چو قطره شبنم چکید رنگ

تا چهره لطیف تو گلگل شد از شراب

در تنگنای غنچه ز خجلت خزید رنگ

شد تا رخ همیشه بهار تو بی نقاب

پیوند خود ز چهره گلها برید رنگ

در جام لاله و قدح گل غریب بود

در دور عارض توبه مصرف رسید رنگ

بال و پر رمیدن رنگ است موج آب

در لعل آبدار تو چون آرمیده رنگ

باشد به زیر تیغ زآسیب چشم زخم

بر رخت هرکه پنجه خونین کشید رنگ

پای حنا گرفته ز رفتار عاجز ست

هرگز به گرد بو نتواند رسید رنگ

بال و پر همند حریفان سست عهد

بو می رود به باد چو از گل پرید رنگ

امید باز گشت گل بی بصیرتی است

آن را کز آفتاب قیامت پرید رنگ

شد روی آسمان شفقی از سرشک من

از باده شیشه را به رگ و پی دوید رنگ

آلوده کی شود به علایق روان پاک

کز زخم تیغ تیز برآید سفید رنگ

صائب شکسته باش که این شوخ دیدگان

بر روی هیچ کس نتوانند دید رنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009692
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث