به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط

دربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط

پیش هرکس پنبه غفلت برون آرد ز گوش

دربهار آوازه رعدست پیغام نشاط

خنده برق است بر خوشوقتی گردون دلیل

سایه ابرست بر روی زمین دام نشاط

نعل ایام بهاران است درآتش ز برق

از گرانخوابی مشو غافل ز هنگام نشاط

توبه در آغاز عمر از نقل و می کردن خطاست

سعی کن تا هست فرصت در سرانجام نشاط

همچو شبنم، تا زبرگ عیش لبریزست باغ

دیده خود آب ده ازروی گلفام نشاط

خنده رویان صیقل آیینه یکدیگرند

خوش بود درموسم گل گردش جام نشاط

نوش و نیش عالم امکان به هم آمیخته است

می شود از تلخی می،شکرین کام نشاط

وقت ساقی خوش که در یک دم کند ماه تمام

از می روشن هلال جام را شام نشاط

چاره نبود حسن کامل را ز نیل چشم زخم

از شب آدینه باشد نیل ایام نشاط

در دل ساده است عیش عالم ایجاد فرش

جامه بی نقش باید بهر احرام نشاط

گرم کن هنگامه افسردگان خاک را

تا سرت گرم است چون خورشید از جام نشاط

تا سلیمان زمان صائب به تخت جم نشست

کامرانی را زسر بگرفت ایام نشاط

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف

شد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف

از قناعت گرد اگر می کرد آب روی خویش

زود می شد سیر چشم از گوهر غلطان صدف

بحر نتواند دهان حرص را ازشکوه بست

می کشد خمیازه برهر قطره باران صدف

از لب بیجا گشودن بسته گردد راه رزق

شد دهانش بسته تاشد صاحب دندان صدف

عمر کوتاه از سخن بسیار گفتن می شود

کز گهر خالی چو گردد میشود بی جان صدف

از گهر گرد یتیمی پاک نتوانست کرد

گرچه از اشفاق سرتاپای شد دامان صدف

در وطن آسوده باشد تا هنرور ناقص است

چون گهر گردید کامل، می شود زندان صدف

نیست بیجا لب گشودن پیش ارباب کرم

مخزن گوهر شد از تردستی نیسان صدف

شرط غواص گهر جو، دست ازجان شستن است

کی به هر ناشسته رویی می کند احسان صدف

دل نمی سوزد به حال تشنگان سیراب را

پیش ابر آید گریبان چاک از عمان صدف

عارفان با جبهه واکرده جان رامی دهند

زیر تیغ ازپاکی گوهر شود خندان صدف

درد نوشان را ز می طلب صفای سینه است

می کشد از بهر گوهر تلخی عمان صدف

می دهد گهواره سامان از پی در یتیم

با تهیدستی درین دریای بی پایان صدف

هر که را باشد زمین پاک،خواهد تخم پاک

تشنه ابر بهاران است چون دهقان صدف

چون نباشد گوهر دندان، دهن خمیازه ای است

دست افسوسی بود بی گوهر غلطان صدف

لب گشودن رخنه در جمعیت دل کردن است

می شود مفلس ز گوهر، چون شود خندان صدف

با تهیدستی ز روشن گوهری می پرورد

صد یتیم بی پدر را در ته دامان صدف

بی تأمل دم مزن کز بهر گوهر سالها

می نهد دندان خود را برسر دندان صدف

شاهد ناطق بود برحال، ترک قیل و قال

کز لب خاموش دارد گوهر عرفان صدف

نیل چشم زخم برپاکیزه گوهر،بازنیست

رو نگرداند ترش ازتلخی عمان صدف

خواب آسایش نباشد در دل نازک خیال

دارد از بینایی گوهر به دل پیکان صدف

خارن گوهر ز هر موجی بود درزیر تیغ

می برد حسرت به دست خالی مرجان صدف

می دهد صائب حباب از پوچ گویی سربه باد

بالب خاموش آسوده است از طوفان صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف

سر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف

نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدام

زیب گوش دلبران شد اشک غلطان صدف

بگذر ازدریوزه گوهر که گردد عاقبت

لب گشودن باعث زخم نمایان صدف

تا چرا لب پیش ابر از تنگدستی باز کرد

ازدهن یک یک برآوردند دندان صدف

دل چو روشن شد چراغ عاریت درکار نیست

شمع کافوری است گوهر درشبستان صدف

از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاب

اشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف

در وطن تن ده به ناکامی که نتوان پاک کرد

ازگهر گرد یتیمی را به دامان صدف

آیه رحمت زابر گوهرافشان، می شود

نازل ازراه دهان پاک، درشان صدف

مهر خاموشی سپرداری کند اسرار را

بستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف

خاطر خرم نگردد جمع صائب با گهر

کز تهیدستی بود لبهای خندان صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف

می زنم از بیکسی با صورت دیوارحرف

معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست

می شود ازپیچ وتاب فکر جوهر دارحرف

می کند سنجیده دلهای متین گفتار را

نیست چون مرکز به جا می افتد از پرگار حرف

نیست درروی زمین گوشی سزاوار سخن

چون نبندد طوطیان را زنگ در منقار حرف؟

می شود طومار عمرش طی به اندک فرصتی

هرتهی مغزی که گوید چون قلم بسیار حرف

نیست چشم غافلان از خرده بینی بهره مند

ورنه درهر نقطه ای درج است صد طومار حرف

مردم سنجیده کم گویند حرفی را دوبار

می شود قند مکرر گر چه از تکرار حرف

رزق خواب آلودگان زین نشأه جز خمیازه نیست

می دهد کیفیت می در دل بیدار حرف

از دم بیجا شود آیینه روشن سیاه

بی تأمل پیش اهل دل مزن زنهار حرف

میکشان را می کند گفتار بیش ازباده مست

تانگردی مست درمحفل مزن بسیار حرف

مرغ بی هنگام سر را داد ازین غفلت به باد

می کند بی وقت، کار تیغ بی زنهار حرف

می کند بی پرده عیبش رابه آواز بلند

می زند هرکس که درگوش گران هموار حرف

حرف حق بی پرده پیش باطلان گفتن خطاست

ازبلندی گشت برمنصور چوب دارحرف

سینه های بی غبار آیینه یکدیگرند

هست درهنگامه اشرافیان بیکارحرف

ناله بلبل به گوش باغبان آید گران

می شود ازگفتن بسیار، بی مقدار حرف

تابه گوش عاشقان افتان و خیزان می رود

بس که زان لبهای میگون می روداز کارحرف

چون سیه مستی است کز میخانه می آید برون

چون برآید از لب میگون آن دلدار حرف

من که رگ از لعل می آرم به آسانی برون

نیست ممکن واکشم زان لعل گوهر بارحرف

همزبانی نیست چون درگوشه خلوت مرا

می کشم ازخامه کوته زبان ناچار حرف

تخم قابل را زمین شور باطل می کند

پیش دلهای سیه صائب مکن اظهار حرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف

می توان چون جام می دیدن ته دلهای صاف

زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطره اش

سوخت کام لاله آتش زبان را تا به ناف

باده بی درد از میخانه دوران مجوی

لاله نتوانست یک پیمانه می را کرد صاف

خاکساران محبت را شکوه دیگرست

سبزه ازبال و پر سیمرغ دارد کوه قاف

ما کجا، اندیشه برگرد سرگشتن کجا ؟

میکند خورشید تابان ذره را گرم طواف

درنگیرد صحبت عشق و خرد بایکدیگر

چون دو شمشیرست عقل و عشق و دل چون یک غلاف

رو نگردانند عشاق ازغبارحادثات

آبروی جوهر مردی بود گرد مصاف

هر صفت را از بهارستان قدرت صورتی است

زان به شکل خنجر الماس می روید خلاف

غمزه اش از قحط دل، دزدیده می آید به چشم

هیچ کافر برنگردد دست خالی از مصاف

هر که دستش برزبان سبقت کند مردست مرد

ورنه هر ناقص جوانمردست درمیدان لاف

در دل تنگم خیال طاق ابرویش ببین

گر ندیدستی دو تیغ بی امان دریک غلاف

در جواب این غزل گستاخ اگر پیش آمده است

قاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدف

گریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف

رزق ارباب توکل می رسد از خوان غیب

نیست از دریا اگر آبی به جو دارد صدف

سد راه رزق گردددچون هنر کامل شود

استخوان از گوهر خود در گلو دارد صدف

نیست کارش خوانمایی پیش دریا چون حباب

گر چه مغزی همچو گوهر درکدو دارد صدف

می کشد خجلت همان ازدامن پاک محیط

گر چه از آب گهر دایم وضو دارد صدف

از رفوی سینه مطلب نیست جز حفظ گهر

رفت چون گوهر چه پروای رفو دارد صدف

در حضور تلخرویان لب نمی باید گشود

به که پیش بحر پاس آبرو دارد صدف

تنگ چشمی بین که بر خوان محیط بیکران

هردودست خود زخست برگلو دارد صدف

صد یتیم بی پدر رادرکنار مرحمت

با وجود خشک مغزی تازه رو دارد صدف

از هنر درکار می افتد هنرور راشکست

سنگها از گوهر خود در سبو دارد صدف

با وجود پاکی گوهر، درین دریای قدس

از خجالت هردودست خود به رو دارد صدف

در طلب سستی مکن صائب که در دریای تلخ

آب شیرین درقدح ازجستجو دارد صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف

می کند ازآبداری سیر دریا در صدف

گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار

دارد از پیشانی واکرده صحرا در صدف

لفظ نتواند حجاب معنی روشن شدن

چون نهان ماند فروغ گوهر ما در صدف؟

تا زخود بیرون نیاید دل نگردد دیده ور

قسمت گوهر نگردد چشم بینا در صدف

درتن خاکی دل پر خون چه دست و پا زند؟

چون تواند بال وپر واکرد دریا در صدف؟

مایه داران مروت بریتیمان مشفقند

مهد گوهر را کند دریا مهیا در صدف

عالم پرشور بر خلوت نشینان بار نیست

تلخی بحرست برگوهر گوارا در صدف

گوشه گیری می کند شیرین حیات تلخ را

گوهر شهوار گردد آب دریا درصدف

موجه کثرت نسازد گوشه گیران را ملول

تنگ از دریا نگردد بر گهر جادر صدف

قطره شبنم به خورشید از سبکروحی رسید

از گرانجانی خورد دل گوهر ما در صدف

جمع کن خود را دل روشن اگرخواهی، که ساخت

گوهر ازگردآوری دل را مصفا درصدف

بر یتیمان از در و دیوار می بارد ملال

می نشیند گرد گوهر را به سیما درصدف

دل زبس سرگشتگی در سینه ام، در سینه نیست

گوهر غلطان ندارد در صدف، جا در صدف

در غریبی می گشاید خاطر اهل کمال

ازدل گوهر نمی گردد گره وا در صدف

از حدیث پوچ می بالد به خود چندین حباب

آه اگر می داشت دراین بادپیما در صدف

در خموشی جوهر مردم نمی گرددعیان

رتبه گوهر چسان گردد هویدا در صدف؟

سنگ میزان یوسف از قحط خریداران شده است

گوهر ما از گرانقدری است بر جا در صدف

عالم پرشور، دل را خانه زنبور ساخت

از خروش بحر پیچیده است غوغا در صدف

عیش قانع رانسازد عالم پرشور تلخ

آب گوهر تلخ کی گردد ز دریا درصدف؟

دل شد از طول امل محبوس در زندان جسم

گوهر ما را برآمد رشته از پا در صدف

دارد آتش زیر پا در سینه عشاق دل

گوهر غلطان نمی باشد شکیبا درصدف

نیست صائب دربساط بحر باآن دستگاه

آنقدر گوهر که دارد دیده ما در صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

شده است هرسو برتنم فتیله داغ

که خانه زاد بود عشق را وسیله داغ

دگر که دست گذارد مرا به دل، که شده است

ز سوز سینه هرانگشت من فتیله داغ

چنان که چشم غزالان محیط مجنون شد

چنان گرفته مرا درمیان قبیله داغ

به آن رسیده که انگشت زینهار شود

ز سوز سینه خونگرم من فتیله داغ

چنان که در ظلمات آب زندگی است نهان

بود به زیر سیاهی مرا جمیله داغ

ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق

که تار بخیه به زخمم شود فتیله داغ

به ما سیاهی بیهوده لاله گو مفروش

کز اهل درد نگردد کسی به حیله داغ

ز دودمان فتیله است رشته جانم

که داغ کردن من می شود وسیله داغ

ز دوری تو چنان بزم عیش افسرده است

که پنبه بر سر میناست چون فتیله داغ

فضای سینه من صائب از توجه عشق

چو لاله زار بهشت است پر جمیله داغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ

شبی به روز نکردیم زیر پای چراغ

به ناامیدی من رحم کن که می سوزد

طبیب بر سر بالین من به جای چراغ

همیشه زیر سیاهی است داغ روزن من

درآن حریم که تاریک نیست پای چراغ

بس است معذرت کشتنم پشیمانی

که آه سرد نسیم است خونبهای چراغ

اگر چه ریخت ز هم تاروپود فانوسم

به گردش است همان درسرم هوای چراغ

اگر ستاره به خورشید می رسد صائب

کجا رسد به رخ آتشین صفای چراغ ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ

به گنج راه نبردی درین خراب دریغ

تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت

نشد محیط تو صافی ازین حباب دریغ

به عالمی که دل ساده می خزند آنجا

هزار نقش پریشان زدی برآب دریغ

غذا ز بوی دل خود کنند سوختگان

تو هیچ بوی نبردی ازین کباب دریغ

به خط و خال مقید شدی ز چهره دوست

نشد نصیب تو جز گرد ازین کتاب دریغ

درین بهار که یک چهره نشسته نماند

رخی به اشک نشستی ز گرد خواب دریغ

به نور ذره سفر سفر می کنند گرمروان

تو پیش پای ندیدی به آفتاب دریغ

به وعده های دروغ زمانه دل بستی

شدی فریفته موجه سراب دریغ

ز پیچ و تاب شود رشته امل کوتاه

تو تن چو رشته ندادی به پیچ و تاب دریغ

ز باده ای که حریفان سبو سبو خوردند

به نیم دور شدی پای دررکاب دریغ

زوصل دوست به فردوس آشتی کردی

صفای چهره ندانستی ازنقاب دریغ

ز عکس، دیده آیینه سیر شد صائب

تو سیر چشم نگشتی ز خورد و خواب دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5010093
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث