به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زبس که کرد نهان چرخ نقد جان درخاک

هزار چشمه حیوان بود روان درخاک

ریاض جود همان روز بی طراوت شد

که کرد ریشه قارون فلک نهان درخاک

مرا چگونه تواند ز خاک برگیرد؟

چنین که تا به کمر مانده آسمان درخاک

جماعتی که نخوردند آب زنده دلی

چو تخم سوخته ماندند جاودان درخاک

شده است گرد ز افتادگی به باد سوار

نشسته است ز گردنکشی نشان درخاک

ترا که دست تصرف به زیر سنگ بود

چه سود ازین که بود گنج بیکران درخاک

کمان چرخ شود وقتی از کشاکش سیر

که همچو تیر نشینند راستان درخاک

تمیز نیک و بد از سفلگان مجو زنهار

یکی است مرتبه کاه و زعفران درخاک

به مرگ دست ندارم ز تیر یار،که هست

هزار صبح امیدم ز استخوان درخاک

مرا به خاک نشانده است آتشین شستی

که ماه نو کند از شرم اوکمان درخاک

ز تخم اشک درآن آستان نیم نومید

امید هاست مرا همچو باغبان درخاک

درآن ریاض که تیغ زبان کشد صائب

کنند تیغ زبان بلبلان نهان در خاک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک

که داغ تشنه لبی به بود ز منت خشک

نزد برآتش من آب،سبزه خط او

فزود تشنگی شوق ازین کتابت خشک

به بوسه ای جگرم تازه کن که ممکن نیست

کز آن عقیق تسلی شوم به منت خشک

ز روی خوب طلبکار حسن معنی باش

مرو زراه چو نادیدگان به صورت خشک

مرا به عالم آب ای خضر هدایت کن

که سوخت مغز من از زاهدان و صحبت خشک

خوشم به شیشه که آب حیات می بخشد

بس است اگر چه ز گردنکشان اطاعت خشک

ازان به کام گرانمایگان گوارایم

که همچو آب گهر قانعم به عزت خشک

ز دود، قطره آبی به چشم می آید

چه حاصل است ازین ابربی مروت خشک ؟

ز تاره رویی بحر گهر چه گل چیدم؟

که درسراب کنم پهن، دام رغبت خشک

به ناامیدی من رحم کن، مروت نیست

که از محیط قناعت کنم به رخصت خشک

درین محیط گرانمایه آن کف پوچم

که دربساط ندارم به جز ندامت خشک

مرا به موجه رحمت ز دست من بستان

که درمحیط زمین گیرم از خجالت خشک

مگر قبول توآبی به روی کارآرد

و گرنه گرده شرمندگی است طاعت خشک

فغان که زاهد بی معرفت نمی داند

که کار هیزم ترمی کند عبادت خشک

سخن که نیست در او درد، تیغ بی آب است

زبان خویش بشو صائب از نصیحت خشک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

قیمت خاک ندارد به نمکزار نمک

شور محشر نفروشد به لب یار نمک

پسته شور به شکر نگرفته است کسی

چه غریب است درآن لعل شکر بار نمک

می شود پیش لب خوش نمک یار سفید

پرده شرم فکنده است به یکبار نمک

دل مجروح مرا مرهم راحت نشود

شور عشقی که ازونیست به زنهار نمک

می کند کارخود آخر نمک، اما صائب

آنقدر صبر که دارد که کند کار نمک؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نه شبنم است چمن را به روی آتشناک

عرق زروی تو کرده است گل به دامن پاک

چنین که از شب هستی دماغ من تیره است

به چشم آینه ام صیقل است تیغ هلاک

تو از فشاندن تخم امید دست مدار

که در کرم نکند ابرنوبهار امساک

به آفتاب ازین راه صبحدم پی برد

قدم برون منه از شاهراه سینه چاک

فروغ آینه جام جم به گرد رود

ز گرد کینه اگر سینه تو گردد پاک

تو فکر نامه خود کن می پرستان را

سیاه نامه نخواهد گذاشت گریه تاک

به چشم همت ما سر گذشتگان صائب

یکی است طوق گریبان و حلقه فتراک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک

یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک

نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود

می توان صددور چون پرگارزد باپای خشک

می شود نقد حیاتش همچو قارون خرج خاک

هرکه از عقبی قناعت کرد با دنیای خشک

نسبت دشت ختن باوادی مجنون خطاست

لاله را خون درجگر شد مشک ازین صحرای خشک

نیست غیر از مغز ما سوداییان بی دماغ

زیر چرخ آبگون پیدا شود گر جای خشک

در سر کوی تو پایم تا به زانو در گل است

من از دریا گذشتم بارها با پای خشک

می رساندم پیش ازین از شیشه خالی شراب

می خلد می در دلم امروز چون مینای خشک

قمریان را در نظر گشته است چون سوهان روح

پیش نخل آبدارش سرو رابالای خشک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

غوره من شد مویز از سردی دنیای خشک

سوخت خون چون نافه ام در دل ازین صحرای خشک

عالم خاک از وجود تازه رویان مفلس است

برنمی خیزد گل ابری ازین دریای خشک

چشم بی اشک و دل بی آه زیر گل خوش است

زهر می بارد زروی ساغر و مینای خشک

ساده لوحی بین که پیش برق بی زنهار عشق

هیزم تر می فروشد زاهد از سیمای خشک

چون قلم برداشته است ازمردم دیوانه حق

نی چرا درناخن من می کند سودای خشک

زهد را خون درجگر از باده گلرنگ کن

آتش تر می کند درمان این سرمای خشک

کشتی ماشد بیابان مرگ چون موج سراب

قطره زد از بس که هر جانب درین دریای خشک

ازنهال او که چندین میوه تر میدهد

قسمت صائب چرا گردید استغنای خشک ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

زخم ما را بستر آرام باشد از نمک

سرمه خواب کباب خام باشد از نمک

از ملاحت آن لب میگون چنین نازک شده است

آب می گردد ز می چون جام باشد از نمک

دلپذیر از عشق شورانگیز شد خوان زمین

سفره خوش آغار و خوش انجام باشد از نمک

غفلت بیدرد می گردد زیاد از حرف تلخ

بستر خواب کباب خام باشد از نمک

از نمک شیرین شود صائب اگر بادام تلخ

تلخی آن چشم چون بادام باشد از نمک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نشأه می گرچه نتوان یافتن از جام خشک

گاه کار بوسه تر می کند پیغام خشک

گر به بوسی ترنمی سازی لب خشک مرا

قانعم از لعل سیراب توبا دشنام خشک

مردمی هرگز ز چشم او ندیدم،گر چه من

می کشم روغن به زور جذبه ازبادام خشک

وای برمن کز عقیق آبدار او مراست

چون نگین دان،با کمال قرب قسمت کام خشک

در تلاش نام خون دل مخور چندین، که شد

روسیاهی حاصل من چون عقیق ازنام خشک

حاصل من از تهی چشمی زوصلش حسرت است

همچو صیادی که از دریابرآرد دام خشک

نیست پیش عارفان درخانه پردازی تمام

تانسازد بوریا درویش از اندام خشک

شود از خال افزون دلربایی زلف را

تا نباشد دانه،گیرایی ندارد دام خشک

آنچنان کز خامشی بحر کرم آید به جوش

خشک سازد چشمه انعام را ابرام خشک

نیست صائب بردل من بار، بی برگی چونی

می تراود نغمه های تر ز من با کام خشک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

بیشتر شد حسرتم از خط آن محبوب خشک

می شود افزون غبار خاطر از مکتوب خشک

در بهار خط که گلریزان ابر رحمت است

تر نشد کام امید من ازان محبوب خشک

گر زخوبان حاصل عاشق همین دیدن بود

نیست فرق از صورت دیوار تا مطلوب خشک

دود ازکنعان برآمد، بوی پیراهن کجاست؟

تاشود چون نرگس تر، دیده یعقوب خشک

تا نهال قامت شاداب اورادیده اند

سرو می آید به چشم قمریان چون چوب خشک

زاهدان تیغ زبان برخاکساران می کشند

در زمین نرم طوفان می کند جاروب خشک

از خطش صائب امید چرب نرمی داشتم

عاقبت سوهان روح من شد آن مکتوب خشک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشق

بحر یک قطره تلخی است زپیمانه عشق

مکن ازداغ شکایت که ازین روزنه ها

می رسد پرتو خورشید به کاشانه عشق

عقل با مهره گل نرددغا می بازد

دل صد پاره بود سبحه صد دانه عشق

روی در دامن صحرای جنون آورده است

کعبه از حسن خدا داد صنمخانه عشق

جام عقل است که در میکده طرح افتاده است

بوسه فرسود نگردد لب پیمانه عشق

عشق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد

چون شررمی جهد از سنگ برون دانه عشق

همه در خواب غرورند حریفان صائب

به چه امید کسی سر کند افسانه عشق؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:51 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011061
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث