به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل مست حیرت و سر پرشور درسماع

موسی به خواب بیخودی وطور درسماع

خلقی به یکدیگر کف افسوس می زنند

خون ازنشاط دررگ منصوردرسماع

جایی که ریگ رقص روانی نمی کند

مجنون ساده لوح کند شور درسماع

خوش باده ای است عشق که چندین هزاربط

آمد به بال این می پرزور درسماع

سر سبز باد هند که از آرمیدگی

درزیر پای فیل بود مور درسماع

صائب زشور فکر توآمد به زیر خاک

مرغ دل امیدی و شاپور درسماع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟

کز رشته می شود گهر شاهوار جمع

گردید مخزن گهر ولعل سینه اش

تاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع

در یک نفس به باد فنا می دهد خزان

چندان که برگ عیش کند نوبهار جمع

شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشد

کار غیور عشق تو با هیچ کار جمع

هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش است

زنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع

خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمن

دل از خزان نمود به فصل بهار جمع

در برگریز سبز بود،هر که می کند

دامان خودچو سرو درین خارزار جمع

باگریه همرکاب بود خنده اش چو برق

دل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟

ته جرعه ای است ازجگر داغدار من

داغی که هست درجگر لاله زار جمع

یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاست

چون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟

چون تاک هررگم به رهی سیر می کند

خاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟

صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفت

چندان که کرد آه دل بیقرار جمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

این سرشک آتشین کز دیده می بارد چراغ

تخم مهری در دل پروانه می کارد چراغ

گریه ظاهر ندارد جنگ با سنگین دلی

می کشد پروانه را و اشک می بارد چراغ

جامه فانوس شد خاکستری از برق آه

همچنان از سرکشی سر در هوا دارد چراغ

شور بیداری همین دردیده پروانه نیست

تاسحر کوکب ز اشک خویش بشمارد چراغ

می کند یک جلوه پیش تشنگان آب و سراب

پرتو مهتاب راپروانه پندارد چراغ

چون نسیم صبح دارد دشمنی درچاشنی

فرصتی کو تا سر پروانه را خارد چراغ

شعله ادراک را لازم بود بخت سیاه

زیر پای خویش را روشن نمی دارد چراغ

می کند کان بدخشان رابه برگ لاله یاد

برسر خاک شهیدان هرکه می آرد چراغ

می کشد پیوسته آه واشک می بارد مدام

از مآل کار خود صائب خبر دارد چراغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

به خط ازان رخ چون برگ لاله ام قانع

ز صاف باده به درد پیاله ام قانع

خوشم به یک نگه دور از سیه چشمان

به بوی مشک ز ناف غزاله ام قانع

به خط مرا نظر از روی ساده بیشتر ست

ز حسن ماه جبینان به هاله ام قانع

وبال گردن مینا نمی شود دستم

ز می به گردش چشم پیاله ام قانع

اگر چه ماه تمامم، ز هفت خوان سپهر

به خوردن دل خود از نواله ام قانع

درین دبستان آن طفل بیسوادم من

که با شمار ورق از رساله ام قانع

درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم

که از بهار به فریاد و ناله ام قانع

ز برگ عیش به لخت جگر خوشم صائب

به خون ز نعمت الوان چو لاله ام قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع

ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع

درون خانه شکارش آماده است

کسی که گشت به خمیازه چون کمان قانع

زبان دراز بود، هرکه همچو تیغ شود

به خون ز نعمت الوان این جهان قانع

چرا طفیلی زاغ سیاه کاسه شود؟

کسی که همچو هما شد به استخوان قانع

به سیم ، دامن یوسف ز دست نتوان داد

ازان جهان نتوان شد به این جهان قانع

همیشه بر لب بام خطر بود درخواب

ز صدر هرکه نگردد به آستان قانع

ز آب خضر حیات ابد تمنا کن

مشو ز تیغ شهادت به نیم جان قانع

شود خزینه اسرار سینه اش صائب

کسی که شد به لب خامش ازبیان قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع

مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع

چو غنچه دوخته ام کیسه ها به خرده گل

به برگ سبز شوم چون زباغبان قانع ؟

حلال باد به یعقوب بوی پیراهن

که من ز دور به گردم زکاروان قانع

خطا چگونه شودتیر من،که گردیم

ز صید خویش به خمیازه چون کمان قانع

مرا ز خویش درین آسیا چوباری نیست

شدم به گردش خشکی زآسمان قانع

خوش است لقمه که چشمی نباشد از پی آن

به خوردن دل خود گشته ام ازان قانع

ز بوسه صلح به پیغام خشک نتوان کرد

به نیم جان نشوم زان جهان جان قانع

همان ز رهگذر رزق می کشم سختی

اگر چه من چو همایم به استخوان قانع

به یک دو کف نتوان سیر شد زآب حیات

به یک دو زخم زتیغش شوم چسان قانع؟

ز زخم خار شود امن بلبلی صائب

که شد به رخنه دیوار گلستان قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

ز روشنی جگر داغدار دارد شمع

ز راستی مژه اشکبار دارد شمع

چراغ روز ندارد ز پرتو خورشید

خجالتی که ز رخسار یاردارد شمع

تمام شب به امید وصال پروانه

ستاده بر سر پا انتظار دارد شمع

ز هم نمی گسلد آب چشم زنده دلان

که رشته از رگ ابر بهار دارد شمع

همیشه غوطه زند درمیان آتش و آب

که زندگانی ناپایدار داردشمع

ز حال عاشق سرگشته حسن غافل نیست

ز اهل بزم به پروانه کارداردشمع

چو سود ازین که برآمد ز جامه فانوس؟

همان ز شرم و حیا پرده دار داردشمع

ز تیره روزی پروانه غافل افتاده است

اگر چه دیده شب زنده دار دارد شمع

ز بخت تیره ندارند شکوه زنده دلان

حضور در دل شبهای تار دارد شمع

ز شوق عالم بالا همیشه گریان است

اگر چه درلگن زر قراردارد شمع

نظر به رشته اشکم رهی است خوابیده

اگر چه گریه بی اختیار دارد شمع

نبیند زنده دلان از مآل خود غافل

زآب چشم خود آیینه دار دارد شمع

نشان زنده دلی چشم تربود صائب

دگر بغیر گرستن چه کار دارد شمع؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

 

ز سوز عشق بود خارخار گریه شمع

به دست شعله بود اختیار گریه شمع

ز خاک سوخته پروانه را برانگیزد

بنفشه وار، هوای بهار گریه شمع

بیا که تا تو چو گل رفته ای ز بزم برون

ز هم نمی گسلد پود وتار گریه شمع

اگر چه دورم ازان بزم، می توانم داد

حساب خنده گل با شمار گریه شمع

خبر نداشتم از شعله های بی زنهار

به آب راند مرا جویبار گریه شمع

چه شود ازین که بلندست دامن فانوس؟

چو هیچ وقت نیامد به کار گریه شمع

حذر زگریه آتش عنان صائب کن

که نیست گریه او در شمار گریه شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

منم به گوشه چشمی ز آشنا قانع

به خاک پای قناعت ز توتیا قانع

ازان شده است به چشم جهانیان شیرین

که ازلباس، شکر شد به بوریا قانع

زمال خویش به احسان تمتعی بردار

مشو ز گنج به نامی چو اژدها قانع

به دامن عرق انفعال دست زنید

به عذر خشک مگردید از خطا قانع

همیشه راه به آب بقا نمی افتد

مشو به دیدن ازان لعل جانفزا قانع

خطر زچشم بد چه ندارد آن رهرو

که شد به راستی خویش از عصا قانع

(نظر به عاقبت کارکن قدم بردار

مشو ز دیده بینا به پیش پا قانع)

ز لاله زار شهادت گلی بچین صائب

به بوی خون مشو ازخاک کربلا قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

مابه خون جگریم از می گلگون قانع

با خماریم ز لعل لب میگون قانع

هرگز از می نشود جام نگونش خالی

هرکه چون لاله شود بادل پر خون قانع

می شود ساغرش ازباده حکمت لبریز

شد به خم هرکه ز مسکن چو فلاطون قانع

فارغ از دردسر جاه شود ، هرکس شد

به کلاه نمدازتاج فریدون قانع

خفظ اندازه محال است توان در می کرد

چون به صد بوسه شوم زان لب میگون قانع؟

از نظربازی آن لیلی عالم صائب

به تماشای غزالیم چو مجنون قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011082
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث