به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فارغ ز تمنای جهان گذران باش

بی داعیه چون دیده حیرت زدگان باش

از راه تواضع به فلک رفت مسیحا

باذره تنزل کن و خورشید مکان باش

زان پیش که ایام بهاران بسر آید

آماده پرواز چو اوراق خزان باش

در حقه سربسته گذارند گهر را

خاموش نشین، محرم اسرار نهان باش

آیینه خورشید شود دیده بیدار

چون شبنم گل تادم آخر نگران باش

شد مخزن گوهر صدف از پاک دهانی

یک چند درین بحر تو هم پاک دهان باش

سررشته میزان عدالت مده از دست

زنهار که با هرکه گران است گران باش

جایی که به کردار بود قیمت مردم

صائب که ترا گفت که چون تیغ،زبان باش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش

شیرازه اوراق دل از چین جبین باش

چون آتش سوزان مشو ازباد سبکسر

چون آب ز روشن گهری خاک نشین باش

از خشکی اگر ابر گهربار نگردی

درپرورش دانه افشانده، زمین باش

در بستن چشم است اگر هست گشادی

دررهگذر صید،طلبکار کمین باش

دنباله روان راست خطر بیش ز رهزن

آگاه ز خود درنفس بازپسین باش

خواهی که به روشن گهری نام برآری

در روی زمین خانه نشین همچو نگین باش

شاید دری از غیب به روی تو گشایند

چون خال درآن کنج دهن گوشه نشین باش

صائب نبود زیر فلک جای اقامت

چون موج، سبکسیر درین شوره زمین باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش

از خون جگر سوختگان است شرابش

بیهوشیش از کاوش دل باز ندارد

چشمی که بود شوخ چو مژگان رگ خوابش

این لنگر تمکین که به خود حسن سپرده است

مشکل که کند حلقه خط پا به رکابش

از خانه به بازار صبوحی زده آید

حسنی که زآیینه بود عالم آبش

چشمی که شود صیقلی باده روشن

از خشت سر خم بود آماده کتابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

رستم کسی بود که برآید به خوی خویش

در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش

آبی است آبرو که نیاید به جوی باز

از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش

هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد

پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش

بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن

هر صبحدم درآینه حشر روی خویش

صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی

دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش

زین بیش بحر را نتوان انتظار داد

چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش

فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند

امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش

صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود

طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

سیراب درمحیط شدم ز آبروی خویش

در پای خم زدست ندادم سبوی خویش

درحفظ آبرو ز گهر باش سخت تر

کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش

خاک مراد خلق شود آستانه اش

هرکس که بگذرد ز سر آرزوی خویش

از نوبهار عمر وفایی نیافتم

چون گل مگر گلاب کنم رنگ وبوی خویش

ازمهلت زمانه دون در کشاکشم

ترسم مرا سپهر برآرد به خوی خویش

دایم ز گفتگوی حق آزار می کشم

درمانده ام چون عنبر سارا به بوی خویش

صائب نشان به عالم خویشم نمی دهند

چندان که می کنم زکسان جستجوی خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از صحبت افسرده روانان به حذر باش

جویای جگر سوختگان همچو شرر باش

بی درد و غم عشق، گرامی نشوددل

از گرد یتیمی پی تعمیر گهر باش

چون سیل به ویرانه نهد گهر روی

جمعیت اگر می طلبی زیر وزیرباش

هموار کن از تاب زدن رشته خودرا

شیرازه جمعیت صد عقد گهر باش

چون لاله درین انجمن از نعمت الوان

قانع به دل سوخته و لخت جگر باش

این نکته سربسته به هشیار نگویند

دربیخبری گوش برآواز خبر باش

بی آب محال است شود دایره آهنگ

در دایره ماتمیان دیده تر باش

در دیده من رقعه ای از عالم بالاست

هر برگ خزان دیده که در فکر سفر باش

صائب مکن از سختی ایام شکایت

چون کبک سبکروح درین کوه و کمر باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش

چون گردباد محو کنم نقش پای خویش

مستغنی از بهارم وآسوده ازخزان

در دشت ساده دل بی مدعای خویش

خلوتگهم ز بکر معانی است پرزحور

آماده است جنت من درسرای خویش

ازآب زندگی نکشم منت حیات

چون خضر،سبزم از سخن جانفزای خویش

رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام

یکروی ویک جهت شده ام با خدای خویش

ساکن زآرمیدگی من بود زمین

گردون ز جا رود چو درآیم زجای خویش

صائب مرا به باغ وبهار احتیاج نیست

صد باغ دلگشاست مرا از نوای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش

آیینه راخبر نبود از صفای خویش

چون شمع تا به خلوت او راه برده ام

صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش

آمیخته است مستی و مستوریم به هم

افکنده ام به گردن مینا ردای خویش

ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است

شرمنده است پیش رخش از صفای خویش

ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است

تا روز باز خواست نیاید به جای خویش

از بس به کار ماگره افکنده اند خلق

پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش

تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟

یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش

رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم

شاید به این وسیله شوم آشنای خویش

صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام

تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

 

از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش

آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش

زان مطرب بلندنوا در ترانه ام

چون نی نمی زنم نفسی بر هوای خویش

زان ساقی خودم که نیابم درین جهان

مردی سزای باده مردآزمای خویش

چون نیست هیچ کس که به فریاد من رسد

خود رقص می کنم چو سپند از نوای خویش

صائب من آن بلند نوایم که می زنم

دربرگریز جوش بهار از نوای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

در وادیی که روبه قفا می روند خلق

در قعر چاهم از نظر دوربین خویش

ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال

زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش

آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم

از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش

یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست

ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش

یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او

دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش

از بس گرفته است مرا در میان گناه

از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش

دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

چون شبنم است بستر و بالین من ز گل

در خارزار، از نظر پاک بین خویش

گرد یتیمی گهر پاک من شود

گرد از دلی که بسترم از آستین خویش

چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم

نقش مراد ماست ز چین جبین خویش

صید مراد ازوست که درصید گاه عشق

گردد تمام چشم وبود درکمین خویش

صائب ز هر که هست به کردار کمترم

در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014084
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث