به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرص

ره ندارد در دل خرسند استسقای حرص

چین ابرو می شود سوهان دندان طمع

از ترشرویی یکی صدمی شود صفرای حرص

سنگ ره راه میکند سنگ فسان درقطع راه

خار رابال وپر پرواز سازد پای حرص

تاک را نشو و نما از قطع می گردد زیاد

ازبریدن می کشد قامت ید طولای حرص

گرچه می داند که می سوزد برای خرده ای

می زند برقلب آتش طبع بی پروای حرص

قامت خم خواب غفلت رادوبالامی کند

موی پیران را ید بیضاست درانشای حرص

بی تردد نیست زیر خاک هم جان حریص

کم نمی گردد به لنگر شورش دریای حرص

می توان کردن به شستن روی زنگی راسفید

تیرگی نتوان به صیقل بردن ازسیمای حرص

ازخس و خاشاک گردد آتش افزون شعله ور

بیشتر گردد ز جمع مال استیلای حرص

می تند در خانه های کهنه اکثر عنکبوت

بیشتر در طینت پیران بود مأوای حرص

هر که چون موج سراب از کف عنان حرص داد

می شود صائب بیابان مرگ درصحرای حرص

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

زاضطراب دل کند آن زلف عنبر فام رقص

می کند آری به بال مرغ وحشی دام رقص

پرتو خورشید راآیینه در وجد آورد

در دل روشن کند آن یار سیم اندام رقص

پیش عاقل دربلا بودن به از بیم بلاست

مرغ زیرک میکند درحلقه های دام رقص

شوق درهر دل که باشد مطربی درکار نیست

بی دف ونی می کند گردون مینافام رقص

در محیط عشق بیتابی بود باد مراد

برد کف رابر کران زین بحر خون آشام رقص

ذره را نظاره خورشید در رقص آورد

آتشین رویی چوباشد نیست بی هنگام رقص

تا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش

می کنند از نارسایی صوفیان خام رقص

اوج دولت جای بازی و نشاط و لهو نیست

از بصیرت نیست کردن برکنار بام رقص

هر کجا آن مطرب خورشید و طالع شود

خرده جان را کند چون ذره بی آرام رقص

شمع می سازد قبا پیراهن فانوس را

چون کند در انجمن آن یار سیم اندام رقص

طعمه دریا نگردد هرکه از خود شدتهی

تا بود خالی،برروی صهبا جام رقص

فتنه سازان جهان رانیست درفرمان زبان

می کند بی خواست آتش رازبان درکام رقص

ازسیه مستان نمی آید تمیز درد و صاف

می کنم یکسان به ذوق بوسه و دشنام رقص

پایکوبان می رود سیلاب صائب تا محیط

هر که را شوق است درسر می کند هرگام رقص

اختیاری نیست صائب بیقراری های ما

ذره چون خورشید بیند می کند ناکام رقص

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض

گرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض

ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم

که نه به ماه کنم نه به آفتاب عوض

به نور عقل درین انجمن کسی بیناست

که کرد دولت بیدار را به خواب عوض

شدم خراب زبیم خراج،ازین غافل

که گنج می طلبند از من خراب عوض

متاع دل به کسی داده ام که خرسندم

ز بد معاملگی گر دهد حساب عوض

که می خورد به می ناب، زهد خشک مرا؟

که با محیط گهر می کند سراب عوض ؟

بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای

که می فروشد و گیرد زمن کتاب عوض

مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب

و گرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

مهر لب هزره گو پرده آهستگی است

پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش

برق فنا خنده زد خرمن پندار سوخت

هرچه درین خاکدان بود شد آیینه پوش

رو به بیابان نهاد عقل چو موج سراب

تا صف مژگان اوزد به صف اهل هوش

دامن توفیق را جهد تواند گرفت

پا اگر افتد زکار از سر همت بکوش

هیچ کس ازاهل هوش نیست درین انجمن

چون سر منصور را دارنگیرد به دوش

از دل روشن به خاک با خود شمعی ببر

شیر ز پستان صبح تا به قیامت بدوش

سردی ابنای دهر گرمی از آتش ربود

دیگ تمنای ما چون ننشیند ز جوش؟

صائب اگر شق کنی پرده تقلید را

ازدل ناقوس کفر ذکر حق آید به گوش

عشق درآمد به دل،رفت ز سر عقل و هوش

روی به ساحل نهد کف چوزند بحر جوش

صحبت ما حال شد قال سر خودگرفت

سیل به دریا رسید ماند به ساحل خروش

مغز به باد فنا رفت ز سودای عشق

کف سر خودرا گرفت دیگ چوآمدبه جوش

خضر ره اتحاد ترک لباس خودی است

نغمه چوبی پرده شد راست درآید به گوش

چند توان داشتن در نمد آیینه را؟

دست بکش زآستین ،خرقه بیفکن زدوش

نیست به جز یک شراب درخم و مینا و جام

دیده غفلت بمال باده وحدت بنوش

این شرر شوخ کرد پاره گریبان سنگ

بررخ عشق ازل پرده طاقت مپوش

مرهم راحت کجا داغ مرا به کند؟

آتش خورشید را ابر نسازد خموش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

هر حلقه ز کاکل رسایش

چشمی است گشاده در قفایش

تیزی زبان مار دارد

دنباله ابروی رسایش

صد جام لبالب است درگرد

درحلقه چشم سرمه سایش

در هیچ دلی غبار نگذاشت

شادابی لعل جانفزایش

تا دامن حشر لاله رنگ است

چشمی که فتاد بر لقایش

کرده است دودل یکان یکان را

نظاره طره دوتایش

دیوانه بند پاره کرده است

ازنازکی بدن قبایش

یک گوهر دل،نسفته نگذاشت

مژگان کج گرهگشایش

چشمی است به خواب رفته گردون

با شوخی چشم فتنه زایش

هر شاخ گلی درین گلستان

دستی است بلند در دعایش

در هیچ سری کلاه نگذاشت

نظاره قامت رسایش

بر خاک کشد ز سایه خط سرو

از خجلت قامت رسایش

می برد ز آبها روانی

با گل می بود اگر صفایش

چون سایه نفس گسسته آید

آهوی رمیده از قفایش

انگشت ندامتی است خونین

شمعی که نسوخت درهوایش

بیگانه شدم زهر دو عالم

از نیم نگاه آشنایش

آن را که دل شکفته ای هست

نقدست بهشت درسرایش

بی برگ نگردد آن که چون نی

ناخن به دلی زند نوایش

هر چند که در جهان نگنجد

جز در دل تنگ نیست جایش

عشق است شهنشهی که باشد

برخاستن از جهان لوایش

دریافت بهشت نقد صائب

هرخرده جان که شد فدایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

در خرابات مغان ستار باش

چون لب پیمانه بی گفتار باش

مهر خاموشی به لب زن چون حباب

درمحیط معرفت سیار باش

فردشو چون نقطه از خط وجود

مرکز این آتشین پرگار باش

خط جوهر بی صفا دارد ترا

ساده شو آیینه اسرار باش

بیخودی این راه را طی می کند

از شراب سرخوشی سرشار باش

از شبیخون گرانخوابی بترس

دیده بان دولت بیدار باش

بر نمی داری خرابیهای سیل

چون بیابان جنون هموار باش

صحبت دریا اگر داری هوس

در رکاب سیل خوشرفتار باش

حلقه تسبیح، شرط ذکر نیست

ذکر کن،در حلقه زنار باش

خار بی گل عمرها بودی بس است

روزگاری هم گل بی خارباش

درد شد چون کهنه،درمان می شود

دایم از درد طلب بیمار باش

گر کنی چون شبنم گل خویش را

چشم برراه فروغ یارباش

مرغ یک پرزود میافتد به خاک

از رجا و خوف برخوردار باش

کاسه دریوزه را بشکن چو ماه

از فروغ عاریت بیزار باش

هست اگر در زیر پا آتش ترا

گو همه روی زمین پر خار باش

ترک کن گفتار بی کردار را

بعد ازین کردار بی گفتار باش

برگ و بار خویش را صائب بریز

از نهال وصل برخوردار باش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از کفر توان رستن ای یار به آمیزش

سجاده تواند شد زنار به آمیزش

سیلاب شود قطره انگور شود باده

تا فرد روان آرند اقراربه آمیزش

نتوان گره دل را واکرد به یک ناخن

بسته است درین عالم هرکار به آمیزش

ماننده دوناخن بس عقده که بگشایند

چون دست یکی سازنددویاربه آمیزش

درساز به همجنسان زنهار که می گردد

چون حبل متین محکم یک تار به آمیزش

مقصود زآمیزش ،آمیزش روحانی است

آمیزش ظاهر را مشمار به آمیزش

درگوشه تنهایی هموار نمی گردد

هرکس که نشد صائب هموار به آمیزش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

برسر حرف آمده است چشم سیاهش

نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش

آینه را پشت و رو ز هم نشناسد

میشکند دیگری هنوز کلاهش

گر چه لبش سر به مهر شرم و حجاب است

داد سخن می دهد زبان نگاهش

با همه کس گرم الفت است چو خورشید

ساده دل افتاده است روی چو ماهش

گرد برآورده است از صف دلها

گرچه ز طفلی است نی سوار سپاهش

دایره حیرت است حلقه زلفش

مرکز سرگشتگی است خال سیاهش

نیست زسامان حسن خویش خبردار

سیر سراپای خود نکرده نگاهش

آه اسیران نگشته است به گردش

نیست حصاری ز هاله روی چو ماهش

دست کشیده است از تصرف دلها

زلف نکویان ز شرم موی کلاهش

گرنکند روی التفات به صائب

پرده شرم است عذر خواه نگاهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویش

بحر گران وقارم درپاس گوهر خویش

شمع حریم عشقم پروای کشتنم نیست

بسیار دیده ام من در زیر پا سرخویش

از خشکسال ساحل اندیشه ای ندارم

پیوسته در محیطم ازآب گوهر خویش

دریافت مرغ تصویر معراج بوی گل را

ما رنگ گل ندیدیم از سستی پر خویش

شهد وصال شکر می خواست دور باشی

از زهر سبز کردیم چون طوطیان پر خویش

تا در میان آتش درباغ خلد باشی

ازآبروی خود کن زنهار گوهر خویش

زان گوهر گرامی هرگزخبر نیابی

تا بادبان نسازی در بحر لنگر خویش

روزی که در گلستان انشای خنده کردیم

دیدیم برکف دست چون شاخ گل سر خویش

دولت مساعدت کرد صیاد چشم پوشید

در کار دام کردم نخجیر لاغر خویش

غافل نیم ز ساغر هرچند بی شعورم

چون طفل می شناسم پستان مادر خویش

کردار من به گفتار محتاج نیست صائب

در زخم می نمایم چون تیغ جوهر خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش

خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش

خلق محمدی رابا زر که جمع کرده است؟

یارب که برخورد گل از زندگانی خویش

ازتیشه حوادث از پای درنیایم

پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش

درپیش چشم من گل خندید،سوختندش

چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش

از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم

چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش

خون من و می لعل بایکدیگر نجوشند

چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش

از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش

خود هم ملال دارداز سر گرانی خویش

دیدم که خاطرگل از من غبار دارد

چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش

در دشت با سرابم در بحر یار آبم

چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش

صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد

اینش سزا که نازد برکاردانی خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014429
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث