به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

توانگری که نباشد به خبر اقبالش

نصیب مردم بیگانه می شود مالش

گذشت خواجه و چون عنکبوت مرده هنوز

مگس شکار کند رشته های آمالش

ازان به نان جو وآب شور ساخته ام

که نیست چشم و دل هیچ کس به دنبالش

تذرو باغچه قدس وحشتی دارد

که نقش ،چنگل بازست برپروبالش

ز چرخ سفله تمنای آبروی مدار

که نم برون ندهد چشمه های غربالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

هر چند خط باطلم از تار وپود خویش

خجلت کشم چو موج سراب ازنمود خویش

چون ابر غوطه درعرق شرم می زنم

بندم لب هزار صدف گربه جود خویش

تیغ دم دم شود چوبرون آیی ازغلاف

هردم که صوف عشق کنی ازوجود خویش

شد اشک ابر گوهر شهوار درصدف

ازپاک گوهران مکن امساک جود خویش

ابر زکام، پرده مغز جهان شده است

در آتش افکنیم چه بیهوده عود خویش؟

از فیض بوی سوختگی خلق غافلند

درسینه همچو لاله گره ساز دود خویش

چون هرچه وقف گشت بزودی شود خراب

کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

خاک سیه به کاسه چشم غزاله کرد

ای سنگدل بناز به چشم کبود خویش

هرچند تاجریم فرومایه نیستیم

تابرزیان خلق گزینیم سود خویش

من کیستم که سجده برآن آستان کنم ؟

درخاک میکنم ز خجالت سجود خویش

جای ترحم است برآتش نشسته را

صائب چه انتقام کشم از حسود خویش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

ازآب بازی مژه اشکبار خویش

کردیم همچو دامن صحرا کنار خویش

راه سخن به محمل مقصود یافتیم

همچون جرس ز ناله بی اختیار خویش

ناموس دودمان حیا می رود به باد

چون گل مساز خنده رنگین شعار خویش

خون لاله لاله می چکد از چشم آفتاب

ترکرده ای زشبنم می تا عذار خویش

سنگ غرور بردهن جام جم زنیم

چون بشکنیم ازان لب میگون خمار خویش

سهل است کار دشمن خصم کینه جوی

غافل مشو ز دوستی دوستدار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

از خط نگشته سبز لب روح پرورش

ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش

ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش

گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش

از چشم آفتاب کند جوی خون روان

درزیر زلف جلوه رخسار انورش

رنگی ز بوی پیرهنش نیست باد را

از بس گرفته است قبا تنگ دربرش

گر در خیال تیغ کند غمزه اش گذار

ابریشم بریده شود زلف جوهرش

هر مطربی که درد دلش را فشرده است

سیلاب عقل و هوش بود نغمه ترش

چون نخل پرشکوفه بود هرکه باد ست

بی سکه خرج خاک نشینان شود زرش

چون صبر برشکنجه دام و قفس کند؟

آزاده ای که نقش گران است برپرش

اندیشه شکر شکند نی به ناخنش

موری که کرد خاک قناعت توانگرش

گر در سیاهی سخن آب حیات نیست

سبزست چون همیشه خط روح پرورش ؟

صائب به خنده هر که دهن باز می کند

چون گل به خرج باد رود زود دفترش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

شوخی که جلوه گاه بود دیده منش

چون طفل اشک، روی توان دید درتنش

هر چند نیست قتل مرا احتیاج حکم

حکم بیاضیی گذرانده است گردنش

پیداست همچو قبله نما از ته بلور

از سینه لطیف دل همچو آهنش

آب حیات جامه به شبنم بدل کند

شاید که در لباس کند سیر گلشنش

پای چراغ می شمرد آفتاب را

چشمی که کرد دیدن آن روی روشنش

هرکس که دید سرو ترا درخرام ناز

در خواب نوبهار رود پای رفتنش

مجنون که ناز از سگ لیلی نمی کشید

امروز خوابگاه غزال است دامنش

صائب تلاش گلشن جنت چرا کند؟

آزاده ای که گوشه فقرست مسکنش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروش

کز یک پیاله برد زمن صبر و عقل وهوش

دیروز بود بار جهانی به دوش من

امروز میکشند مرا چون سبو به دوش

ازآب خضر باد برومند دانه اش

آورد هرکه این دل افسرده رابه جوش

عمر دوباره از نفس گرم شیشه یافت

در مجلس شراب چراغی که شد خموش

از جوش دیگ،آب کف پوچ می شود

از گفتگو به خرج رود مغز خود فروش

آب روان به قوت سرچشمه می رود

بی جوش گل مدار ز بلبل طمع خروش

هرگز ز زنگ زهر ندامت نمی چشد

شد همچو پشت آینه هرکس که پرده پوش

چندان که دخل هست مکن خرج اختیار

تا می توان شنید سخن، در سخن مکوش

صائب چو ماه عید فلک قدر می شود

ازحرف نیک وبدلب هرکس که شد خموش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

 

صبح است ساقیا قدح خوشگوار بخش

جامی چوآفتاب به این خاکسار بخش

چون تاک اگر چه پای ادب کج نهاده ایم

مارا به ریزش مژه اشکبار بخش

دور نشاط نقطه به پرگار بسته است

سرچون گران شداز می وحدت به دار بخش

دستم اگر زنقد دل ودین تهی شده است

کوتاهی مرا به سر زلف یار بخش

آب حیات می چکد از میوه بهشت

جان را به بوی سیب زنخدان یار بخش

درکوچه باغ خلد خزان را گذارنیست

دل را به آن دو سلسله مشکبار بخش

زان پیشتر که خون تو رزق اجل شود

این جرعه را به نرگس مخموریار بخش

ای آفتاب رو که چنین گرم می روی

تشریف پرتوی به من خاکسار بخش

بردار هرکه راکه دلت می کشد ،ز خاک

مارا به خاک رهگذار انتظار بخش

ای آن که پای کوه به دامن شکسته ای

یک ذره صبر هم به من بیقرار بخش

چون برق، خشک مگذر ازین دشت آتشین

آبی ز جوی آبله دل به خار بخش

نقصان نکردخضر زسرچشمه حیات

جان را به جبهه عرق آلود یار بخش

می در سر برهنه پرو بال واکند

دستار خویش رابه می خوشگوار بخش

دل نازک است (و)پرتو منت گران رکاب

آیینه رابه طلعت آیینه دار بخش

هنگامه وصال نیرزد به داغ رشک

پیشانی گشاده گل را به خار بخش

این آن غزل که حافظ شیراز گفته است

زان بحر قطره ای به من خاکسار بخش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش

ترکن دماغ جان ز می روح پرورش

هر نخل پرشکوفه درین باغ لیلیی است

کز خیرگی فکنده به یک شاخ، چادرش

گلگل شده است پیکر سیمین بوستان

از بس که ابر تنگ کشیده است دربرش

جز نخل پرشکوفه ندارد جهان خاک

چرخی که بر مراد بود سیر اخترش

گل آنچنان فریفته حسن خود شده است

کز شبنم است آینه دایم برابرش

در فصل نوبهار، چمن بزم چیده ای است

کز غنچه و گل است صراحی و ساغرش

بستان برات عیش ز دیوان نوبهار

اکنون که از شکوفه گشوده است دفترش

صائب چو لاله هر که بود کاسه سرنگون

خالی نمی شود زمی لعل ساغرش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

گردون که زهر می چکد از روی شکرش

خون نقابدار بود شیر مادرش

هر ساده دل که شهد تمنا کند ازو

گردد زنیش، خانه زنبور پیکرش

بحر محیط اگر چه ز بزمش پیاله ای است

شبنم گداست دیده خورشید انورش

این تیغ آبدار که چرخ است نام او

از پیچ و تاب خسته دلان ایت جوهرش

صائب اگر چه با تو دم از دوستی زند

زهر نفاق می چکد از چشم اخترش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش

ازموج خود چوآب بود تازیانه اش

مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش

دل توسنی است ناله نی تازیانه اش

هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو

وامی کند ز سرلب شیرین بهانه اش

در قلزمی که موجه من سیر می کند

خارو خسی است هردو جهان برکرانه اش

مرغی که در بهار چکد خونش ازفغان

در فصل برگریز چه باشد ترانه اش

در وقت خویش هرکه دهن باز می کند

از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش

امید هیچ کس به قیامت نمانده است

ازبس که روز می گذراند بهانه اش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی سوار کند تازیانه اش

هرکس کند زپایه خود بیشتر بنا

فال نزول می زند از بهر خانه اش

از حسن اتفاق مگربرهدف خورد

تیر هوائیی که نباشد نشانه اش

کو روی سخت، تا چوکمان افکند به دور

چون تیر هرکه سر زده آید به خانه اش

افسانه ای است عمر که مرگ است خواب او

زنهار گوش هوش منه برفسانه اش

بیچاره رهروی که دل از دست داده است

سرگشته ناوکی که نباشد نشانه اش

ما را زبان شکوه برآتش نشانده است

آسوده آتشی که نباشد زبانه اش

از قرب حسن اگر نه دماغش مشوش است

چون حرف می زند به سر زلف، شانه اش

صائب اگر به یار سخن فهم می رسید

می شد جهان پر از غزل عاشقانه اش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:41 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014238
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث