به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از بیقراری دل اندوهگین خویش

خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

در وادیی که روبه قفا می روند خلق

در قعر چاهم از نظر دوربین خویش

ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال

زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش

آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم

از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش

یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست

ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش

یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او

دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش

از بس گرفته است مرا در میان گناه

از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش

دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم

چون صبح صادق از نفس راستین خویش

چون شبنم است بستر و بالین من ز گل

در خارزار، از نظر پاک بین خویش

گرد یتیمی گهر پاک من شود

گرد از دلی که بسترم از آستین خویش

چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم

نقش مراد ماست ز چین جبین خویش

صید مراد ازوست که درصید گاه عشق

گردد تمام چشم وبود درکمین خویش

صائب ز هر که هست به کردار کمترم

در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از ترک مدعاست دل من به جای خویش

آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش

غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم

افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش

از امتیاز دست چو آیینه شسته ام

با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش

پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر

فرش دگر مرانبود درسرای خویش

بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟

دیوار چون فتاد نخیزد ز جای خویش

غفلت نگر که با دم جان بخش چون مسیح

دریوزه می کنم ز طبیبان دوای خویش

بر من ره گریز نبسته است هیچ کس

دارم به پای، بند گران از وفای خویش

شمعی فروختم به ره بازماندگان

خاری که درره تو کشیدم ز پای خویش

هر برگ سبز او کف افسوس میشود

نخلی که میوه ای نفشاند به پای خویش

گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل

درفکر زینهار بیفشار پای خویش

گر روضه بهشت بود دوزخ من است

صائب به هر کجا روم از سرای خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش

ازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش

گر بیخبر روم ز جهان جای طعن نیست

یک کس نیافتم که بپرسم نشان خویش

نانش همیشه گرم بود همچو آفتاب

هرکس به ذره فیض رساند زخوان خویش

چون سرو درمقام رضا ایستاده ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

آن ساقی کریم که عمرش دراز باد

فرصت نمیدهد که بگیرم عنان خویش

ساغر به احتیاط ستاند ز دست خضر

درمانده ام به دست دل بدگمان خویش

پروای خال چهره یوسف نمی کند

صائب ز نقطه قلم امتحان خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش

کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !

یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم

در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش

هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار

دست نوازشی بکشم برکمان خویش

آتش به مصحف پر پروانه می زند

این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش

در وادیی که خضرزند جوش العطش

دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش

چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون

فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش

بلبل به خاکساری من رشک میبرد

افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش

صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟

دارد هزار مرحله تاآستان خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

دلدارماست محو خط مشکفام خویش

صیاد راکه دیده که افتد به دام خویش

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست رانبود از خرام خویش

زان پیشتر که خط کندش پای دررکاب

بشکن خمار من به می لعل فام خویش

انصاف نیست کز لب حاضر جواب تو

خجلت بود وظیفه من از سلام خویش

از بس که سرکش است دل بدگمان تو

نتوان به چشم پاک ترا کرد رام خویش

دارد کجا خبر ز سر پرخمار ما؟

آن راکه ازلب است می لعل فام خویش

مه را بود تمام شدن بوته گداز

ای شوخ پرمناز به ماه تمام خویش

درپیری ازحیات زبس سیرگشته ام

خود میکنم ز قامت خم حلقه نام خویش

غافل که من می کندش زانتقام حق

هرکس که می کشدز عدو انتقام خویش

آب حیات نیست گوارا ز جام خلق

زهر هلاهل است گوارا ز جام خویش

بودم به جنت ازدل بی آرزو مقیم

درد و زخم فکند تمنای خام خویش

صائب مرا به نامه بران نیست اعتماد

خود می برم به خدمت جانان پیام خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش

چیندچو سرو دامن همت ز خاک خویش

هرکس نداشت زنده شبی رابرای دوست

درزندگی نبرد چراغی به خاک خویش

ازدشمن غیور تنزل نمی کنم

در دیده سپهر زنم مشت خاک خویش

جرأت به تیزدستی من فخر می کند

ازکوهکن دلیر ترم در هلاک خویش

آن زلف همچو دام، که عمرش دراز باد

هرگز نکرد یاد اسیران خاک خویش

عاشق چرا امید نبندد به عشق پاک؟

شبنم عزیز باغ شد از چشم پاک خویش

صائب نیم ز تنگی دل غنچه سان ملول

چون گل شکفته ام ز دل چاک چاک خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش

محضر مکن درست به خون حلال خویش

تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟

یک بخته هم بزن به دهان سؤال خویش

معراج اعتبار مقام قرار نیست

چون آفتاب سعی مکن درزوال خویش

از عالم وجود سبکبار می رود

پیش از رحیل هرکه فرستاد مال خویش

یوسف ز کاروان تو غارت رسیده ای است

معمور کن جهان ز زکات جمال خویش

آفت کم است مردم پوشیده حال را

صائب برون میار سر از زیر بال خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش

مردان به دیگری نگذارند کار خویش

چون شیشه شکسته و تاک بریده ام

عاجز به دست گریه بی اختیار خویش

از خاک برگرفته دست قناعتم

عیش چراغ طور کنم با شرار خویش

سیل از در خرابه ما راست میرود

تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش

تیغ تمام جوهر این کارخانه ام

درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش

پیمانه شعور فریبی نیافتم

چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش

در قطع راه عشق ندیدم سبکروی

کردم گره به دامن صرصرغبار خویش

بال هما و شهپر طاووس نیستم

تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟

دایم میانه دو بلا سیرمی کند

هرکس شناخته است یمین و یسار خویش

زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند

برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش

از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی

بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش

صائب دماغ پرتو منت نداشتم

افروختم به آه چراغ مزار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

همچون کمان سخت ز طبع غیور خویش

آسوده از کشاکش خلقم ز زور خویش

از آفتاب اگر به سرم تاج زر نهند

سر درنیاورم به فلک ازغرور خویش

چون کرم شبچراغ،زراندودآتشم

مستغنی ازستاره و ماهم زنورخویش

حیرات مرا به عالم وحدت کشیده است

نتوان زمن گرفت به کثرت حضور خویش

سیلاب با تلاطم دریا چه می کند؟

پروای شور حشر ندارم ز شور خویش

نه تاب وصل دارد و نه طاقت فراق

درمانده ام به دست دل ناصبور خویش

صائب مرا به عالم بالا دلیل شد

در زیر بار منتم از فکر دور خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش

از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

گر بگذرد چو خوشه پروین سرم ز چرخ

افتم چو سایه درقدم شاخسار خویش

بر شمع مضطرب شده دست حمایتم

عاجز کشی چو باد نسازم شعار خویش

چون آفتاب، گوهرم ازکان عزت است

برخاک اگر فتم، نفتم ز اعتبار خویش

ا زمن کلاه گوشه شاخی نگشته خم

چون سروبسته ام به دل تنگ بارخویش

چون شمع آتشم به رگ جان اگر زنند

برهم نمی زنم مژه اشکبار خویش

شیرین به خون کنند دهن تیشه مرا

چون کوهکن ندارم طالع زکار خویش

از دیده حسود ، همان نیش می خورم

چون داغ لاله گر کنم آتش حصار خویش

عشق غیور تن به گرستن نمی دهد

این شعله تشنه است به خون شرار خویش

صد وعده امید به دل داده ام دروغ

چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش

رحمی به پشت دست نگارین خویش کن

زنهار برمدار نظر ازشکار خویش

خط تیغ درقلمرو رخسار او گذاشت

آخر سیه زبانی ما کرد کارخویش

دزدان بوسه خال ز رخسار می برند

غافل مشو ز لعل لب آبدار خویش

آغوشم ازکشاکش حسرت چو گل درید

شاخ گلی ندید شبی درکنار خویش

تاکی کسی به سبحه ریگ روان کند

در دشت غم، شمار غم بی شمار خویش

جوش سرشک برسر مژگان ندیده ای

ای شعله پر مناز به رقص شرار خویش

شیطان راه ما نشود گندم بهشت

مارابس است نان جوین دیار خویش

فرصت به شور چشمی اختر نمی دهیم

خود می شویم چشم بد روزگار خویش

پوشیده چشم می گذرد از در بهشت

صائب فتاده است به فکر دیار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012338
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث