به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مابه خون جگریم از می گلگون قانع

با خماریم ز لعل لب میگون قانع

هرگز از می نشود جام نگونش خالی

هرکه چون لاله شود بادل پر خون قانع

می شود ساغرش ازباده حکمت لبریز

شد به خم هرکه ز مسکن چو فلاطون قانع

فارغ از دردسر جاه شود ، هرکس شد

به کلاه نمدازتاج فریدون قانع

خفظ اندازه محال است توان در می کرد

چون به صد بوسه شوم زان لب میگون قانع؟

از نظربازی آن لیلی عالم صائب

به تماشای غزالیم چو مجنون قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

قرار و صبر ندارند عاشقان سماع

همیشه بر سر کوچ است کاروان سماع

چو برق وباد مهیای بیقراری شو

که نیست اختر ثابت درآسمان سماع

چنان که صور قیامت محرک جانهاست

به دست نای بود روح و جد و جان سماع

چو رود نیل دهد کوچه چرخ مینایی

کند چو دست بلند آستین فشان سماع

صفای وقت کم ازآفتاب تابان نیست

چه احتیاج به شمع است در جهان سماع

ز برگریز فنا ایمنند تا محشر

چوسرو، سبز قبایان بوستان سماع

به خاکدان جهان کی سرش فرود آید؟

سبکروی که برآید به لامکان سماع

به خون مرده بود نیشتر فرو بردن

به گوش مردم افسرده داستان سماع

سماع رادلی ازموم نرمتر باید

ز صد هزار نفهمد یکی زبان سماع

جواب آن غزل است این که گفت عارف روم

بیابیا که تویی سرو بوستان سماع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

ز سیر باغ نگردد دل پریشان جمع

که خویش را نکند آب در گلستان جمع

مرابه غنچه درین باغ رشک می آید

که بهر پاره شدن می کند گریبان جمع

کمند طول امل درکشاکش است مدام

ز صید دل نشود طره پریشان جمع

به روشنایی فهم از چراغ قانع شو

که این دوشمع نگردد به یک شبستان جمع

مرا که بحر گهر ازکنار می گذرد

چرا کنم چو صدف آب چشم نیسان جمع

مجو بلندی اگر رحمت آرزو داری

که می شود به زمینهای پست باران جمع

تمام شب ز برای ذخیره فردا

کنم ز کوچه وبازار ،سنگ طفلان جمع

چو گل شکفت محال است غنچه گردد باز

به هیچ حیله نگردد دل پریشان جمع

ز موج حادثه مردان نمی روند از جا

که زیر تیغ کند کوه پابه دامان جمع

کجا ز سیر پریشان ما خبر داری ؟

ترا که هست دل آهنین چوپیکان جمع

بلاست دایره خلق چون وسیع افتاد

که دام و دد همه باشند دربیابان جمع

به آفتاب جهانتاب می رسد صائب

چو شبنم آن که کند دل درین گلستان جمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

گر چه صاحب نظرانند تماشایی شمع

بهر پروانه بود انجمن آرایی شمع

هیچ جا تا دل پروانه نگیرد آرام

هر شراری که جهد از دل شیدایی شمع

هرچند در خاطر پروانه عاشق مصور گردد

می توان دید در آیینه بینایی شمع

جوهر عشق ز پیشانی عاشق گویاست

نشود سوختگی سرمه گویایی شمع

عشق روزی که قرار از دل پروانه ربود

رعشه افتاد به سرپنچه گیرایی شمع

دل چو روشن شود از عشق ،زبان کند شود

تا دم صبح بود جلوه رعنایی شمع

خط به آن چهره روشن چه تواند کردن؟

شب تاریک بود سرمه بینایی شمع

عشق درپرده ناموس نهفتم، غافل

که ز فانوس بود جامه رسوایی شمع

یارب این بزم چه بزم است که از گریه وآه

غم پروانه ندارد سر سودایی شمع

تادرین انجمن از سوختنی هست نشان

پابه دامن نکشد جلوه هر جایی شمع

کثرت خلق به توحید چه نقصان دارد؟

چه خلل می رسد از رشته به یکتایی شمع؟

می کند گریه و همدرد ندارد،صائب

جای رحم است درین بزم به تنهایی شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع

به کف پوچ شد از گوهر دریا قانع

زود عاجز شود از دیدن یوسف، چشمی

که به دیدار نگردد چو زلیخا قانع

نتوان کرد به دیوار هوس را خرسند

طفل از باغ نگردد به تماشا قانع

خاک در کاسه چشمی که ز کوته نظری

به نظر بازی آهوست زلیلی قانع

هر زمان روی سخن در دگری نتوان کرد

طوطی ماست به یک آینه سیما قانع

با کلام شکرین شکوه مکن ازتلخی

کز شکر شد به سخن طوطی گویاقانع

هر سحر سرزند ازمشرق دیگر خورشید

چون به یک سینه شود داغ تو تنها قانع؟

هرکه با وسعت مشرب طرف زهد گرفت

به کف خاک شداز دامن صحرا قانع

جای رحم است برآن فاخته کوته بین

که به یک سرو شد از عالم بالاقانع

بی نیاز ازدر ابنای زمان شد صائب

شد فقیری که به دریوزه دلها قانع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع

تا چه با پروانه بیدل کند صهبای شمع

حسن را در پرده شرم است جولان دگر

جامه فانوس زیبنده است بربالای شمع

برق بی زنهار باشد خرمن پروانه را

گر چه می باردبه ظاهر نور از سیمای شمع

گر شود بازیچه باد صبا خاکسترش

از سر پروانه کی بیرون رود سودای شمع

نیست هرناشسته رو شایسته اقبال عشق

مه کجا در دیده پروانه گیرد جای شمع

می کند دل را سیه نزدیکی سیمین بران

گرچه کافوری بود،تاریک باشد پای شمع

رشته جان جسم خاکی را کند گردآوری

کز درون خود بود شیرازه اجزای شمع

قسمت پروانه جز خمیازه آغوش نیست

در شبستان وصال از قامت رعنای شمع

ظاهر آرایی کند روشندلان را شادمان

گر بر در زدی برون فانوس از سیمای شمع

می پرد در جستن پروانه چشم روشنش

گر چه در ظاهر بلند افتاده استغنای شمع

از نظر بازی اثر از جسم زار من نماند

می شود خرج فروغ خویش سرتاپای شمع

عشق عالمسوز دل را پاک کرد ازآرزو

چون برآید مشت خاشاکی به استیلای شمع؟

در غلط افکنده فانوس مکرر خلق را

ورنه افتاده است یکتا قامت رعنای شمع

روز دود و شب فروغش رهنمایی می کند

نیست محتاج دلیل و راهبر جویای شمع

هر نهالی دارد از دریاب رحمت بهره ای

نیست غیر از اشک خود آب دگر درپای شمع

آتشین چنگ است در صید دل پروانه ها

گر چه هست ازموم کافوری ید بیضای شمع

لازم سر در هوایان است صائب سرکشی

کی غم پروانه دارد حسن بی پروای شمع؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع

ابر آب روی مردان است گفتار طمع

خواری روی زمین خاری است از دیوار او

زرد رویی یک گل است از طرف دستار طمع

در زمینش گر گل بی خار کارد باغبان

خار دامنگیر می روید ز گلزار طمع

خستگان راهست پرهیزی به هر عنوان که هست

می کند پرهیز از پرهیز بیمار طمع

می توان جستن به مکرو حیله از قید فرنگ

نیست امید رهایی با گرفتارطمع

از بریدن و ز گسستن چون رگ سنگ ایمن است

حرص بندد برمیان هرکه زنار طمع

چون میان روز روشن خواهد از مردم چراغ؟

روز را گر شب نمی داند سیه کارطمع

حاصلش نبود بغیر از برگ سبز سایلان

در دل هرکس دواند ریشه زنگار طمع

صائب از بی آبرویان تا توانی دور باش

کز برص مسری تر افتاده است ادبار طمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع

تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع

دیدنم نادیدنی، مد نگاهم آه بود

در شبستان جهان تاچشم بگشودم چو شمع

سوختم تا گرم شد هنگامه دلها ز من

بر جهان بخشودم و برخود نبخشودم چو شمع

اشک وآه برق جولان را براه انداختم

در طریق عشق پای خود نفرسودم چو شمع

سوختم صدبار و از بی اعتباریها نگشت

قطره آبی به چشم روزن ازدودم چو شمع

پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود

زیر دامان خموشی رفتم آسودم چو شمع

این که گاهی می زدم برآب و آتش خویش را

روشنی درکار مردم بود مقصودم چو شمع

چون صدف در پرده های دل نهفتم اشک را

گوهر خود را به هر بیدرد ننمودم چو شمع

روزی من بردل این تنگ چشمان بار بود

گرچه در محفل زبان برخاک می سودم چو شمع

پرده های خواب رامی سوختم از اشک گرم

دیده بان دولت بیدار خود بودم چو شمع

مایه اشک ندامت گشت وآه آتشین

هرچه از تن پروری برجسم افزودم چو شمع

این زمان افسرده ام صائب ،وگر نه پیش ازین

می چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

سوز دل برداشت آخر پرده از کارم چو شمع

از گریبان سر برون آورد زنارم چو شمع

از گلاب من داغ اهل دردی تر نشد

طعمه مقراض شد گلهای بی خارم چو شمع

گر چه از تیغ زبان مشکل گشای عالمم

صد گره از اشک دارد رشته کارم چو شمع

می شمارم بوی پیراهن نسیم صبح را

من که دایم از فروغ خود در آزارم چو شمع

آب میگردد دل سنگین خصم از عجز من

می تراود آتش ازانگشت زنهارم چو شمع

از نسیم صبح برهم می خورد هنگامه ام

در دل شبهاست دایم روز بازارم چو شمع

از گذشت آه حسرت آنچه آید درشمار

مشت اشکی در بساط زندگی دارم چو شمع

خار اگر ریزند ارباب حسد در دیده ام

مایه بینش شود در چشم خونبارم چو شمع

دشمن من از درون خانه می آید برون

پست می گردد ز اشک گرم دیوارم چو شمع

از نسیمی میوه من می نهد پهلو به خاک

پختگی روشن بود ازرنگ رخسارم چو شمع

حاصل من آه افسوس است و اشک حسرت است

وای برآن کس که می گردد خریدارم چو شمع

طعنه خامی همان صائب ز مردم میکشم

گر چه می ریزد شرر از سوز گفتارم چو شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع

در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع

خضر اگر خود را به آب زندگانی سبز داشت

من به آب چشم خود را تازه دارم همچو شمع

تا گشودم دیده روشن درین ظلمت سرا

خرج اشک وآه شد جسم نزارم همچو شمع

می زدایم زنگ کفر ازدل شب تاریک را

ذوالفقار از شهپر پروانه دارم همچو شمع

زنده دارم تا به بیداری شب دلمرده را

نور می بارد زچشم اشکبارم همچو شمع

رشته اشک است و مد آه از بی حاصلی

دربساط آفرینش بود وتارم همچو شمع

چون تمام شب نسوزم، چون نگردیم تاسحر؟

در کمین خصمی چو باد صبح دارم همچو شمع

گر چه نتوانم پیش پای خود ظلمت زدود

رهنمای عالمی شبهای تارم همچو شمع

حلقه صحبت ندارد جز ندامت حاصلی

زان بود خاییدن انگشت کارم همچو شمع

گر چه در ظاهر ز من محراب و منبر روشن است

صد کمر زنار زیر خرقه دارم همچو شمع

تا نپیوندم به دریا جویبار خویش را

نیست ممکن برزمین پهلو گذارم همچو شمع

داشتم صائب امید دلگشایی از سرشک

شد فزون عقده دیگر به کارم همچو شمع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014429
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث