به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش

صد پیرهن ازتن بود آزردن جان بیش

از جنبش مهدست گرانخوابی اطفال

از زلزله شد غفلت ابنای زمان بیش

با حرص محال است که اندازه شود جمع

پیوسته بود لقمه موران ز دهان بیش

از قامت خم رفت دل و دست من از کار

از حلقه شدن گرچه شود زورکمان بیش

چون دام در خاک سراپای بود چشم

گردد ز لحد چشم حریصان نگران بیش

مانع نشود طول امل خرده جان را

از موج شود بال و پر ریگ روان بیش

بیهوشی دولت شود از باده دو بالا

در جوش بهاران شود این خواب گران بیش

بی برگ نترسد ز شبیخون حوادث

لرزد دل برگ از نفس سرد خزان بیش

از بی گهری دست صدف شد کف سایل

از ریزش دندان شود اندیشه نان بیش

از پرورش دل همه مشغول به جسمند

از آینه دارند غم آینه دان بیش

در فصل خزان برگ به صد رنگ برآید

درپیر بود حسرت الوان ز جوان بیش

از مزد شود سختی هرکار گوارا

حمال ببالد به خود از بار گران بیش

از خصم برونی است بتر خصم درونی

ازخواب حذر می کند از گرگ شبان بیش

از دشمن بیگانه اگر خلق هراسند

صائب کند اندیشه ز اخوان زمان بیش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

نریزد اگر آب لطف از جمالش

بسوزد دو عالم ز برق جلالش

مه نو به ناخن زمین می خراشد

ز شرم دوابروی همچون هلالش

کشیده است سر در گریبان سوزن

دم عیسی از شرم لطف مقالش

ز معموره لامکان گرد خیزد

چو درخانه رم نشیند غزالش

سپندی که ازآتش او گریزد

به صد چشم، مجمر بگرید به حالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

سری را که بالین شود آستانش

بود بخت بیدار خواب گرانش

فتاده است کارم به خونریز طفلی

که گلگون شود اسب نی زیر رانش

رسانده است ناسازگاری به جایی

که نتوان سخن ساختن از زبانش

ز دل پاک سازد بساط جهان را

نسیمی که برخیزد از بوستانش

شکوه جمالش رسیده است جایی

که خواب بهاران کند پاسبانش

به نازک میانی است کارم که دیدن

کند کار آتش به موی میانش

ز می جان کند درتن می پرستان

لب جام تا بوسه زد بردهانش

گرفتم که افتد گذارش به خاکم

که راهست دستی که گیرد عنانش ؟

سپندی که از روی گرم تو سوزد

شود سرمه درکام، آه و فغانش

نمانده است سامان پرواز دل را

رباید مگر بیخودی ازمیانش

حجاب است مهر دهان هنرور

ز جوهر بود تیغ،بند زبانش

چه فارغ ز چرخ است آزاد طبعی

که از همت خود بود آسمانش

میندیش از چین ابروی گردون

که نرم است بسیار پشت کمانش

نشد مهربان ازدعای دل شب

کجا خط به صائب کند مهربانش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

سخن تانگردد چو موی میانش

محال است آید برون ازدهانش

به مژگان دگر بازگشتن ندارد

نگاهی که افتد به سرو روانش

ز بس لطف، چون رشته از عقد گوهر

نمایان بود مغز ازاستخوانش

دل پر مرا خالی آن روز گردد

که از بوسه خالی کنم بوسه دانش

مجویید اسلام ازان نامسلمان

که زنار باشد ز موی میانش

مجرد زالفاظ گردد چو معنی

سخن تا برآید ز تنگ دهانش

مرا برده ازراه بیرون عزیزی

که گل یک پیاده است از کاروانش

منه تهمت گوشه گیری به عنقا

که از کوه قاف است سنگ نشانش

دل سنگ شد آب صائب زآهم

نشد نرم گردد دل پاسبانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش

بیمار ندیدم که توان مرد برایش

ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص

کوتاه نگردد به گره زلف رسایش

دربسته نازست سراپرده محمل

بیرون مرو ازراه به آواز درایش

هر سو که رود،درحرم کعبه کند سیر

آن را که بود ازدل خود قبله نمایش

بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعت

دل تیره کند سایه اقبال همایش

هرعقده مشکل که به ناخن نگشاید

از آه سحرگاه بود عقده گشایش

چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافر

بسیار خورد خون که فتد باز به جایش

ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟

صائب که زند موج پریزاد، سرایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

آن ترک که خون می چکد از تیغ نگاهش

برقی است که از چشم بود ابر سیاهش

این زخم نمایان من از شاهسواری است

کز سوده الماس بود گرد سپاهش

طفلی به دلم پنجه فشرده است که باشد

خون دو جهان لاله ای از طرف کلاهش

از سنبل آهش گل خورشید توان چید

برخرمن هردل که می زند برق نگاهش

خورشید جهانتاب شود مردمک او

هر حلقه چشمی که شود هاله ماهش

سیلی است خرامش که جهان خاروخس اوست

درحوصله کیست که گیرد سر راهش ؟

هر دانه دل کز نظر عشق خورد آب

تا خرمن افلاک رسد خوشه آهش

درخواب به ریحان بهشتش نتوان کرد

چشمی که شود شیفته زلف سیاهش

سیمین ذقنی برده دلم را که به یوسف

یک دم ندهد آب رسن بازی چاهش

صائب شود ایمن ز شبیخون حوادث

هردل که شود آن شکن زلف پناهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از رشته جان تاب برد موی میانش

از رفتن دل آب خورد سرو روانش

آن شاهسواری که منم دل نگرانش

تیری است که از خانه زین است کمانش

چون نقطه موهوم که قسمت کندش هیچ

پوشیده تر از خنده شود راز دهانش

در جلوه گهش زخم نمایان بود آغوش

ترکی که به شمشیر زند حرف،میانش

از جلوه کند آب دل اهل نظر را

پیوسته ازان تازه بود سرو روانش

از گرد لبش چون خط مشکین نشود دور

حرفی که ندانسته برآید ز دهانش

از خانه آیینه صبوحی زده آید

از چشم خود آن کس که بود رطل گرانش

گر تیغ زبانش نکند موی شکافی

مشکل که حدیثی به لب آید ز دهانش

دارد چو هدف درخم من سخت کمانی

کز تیر کجی برد برون زور کمانش

موری است کشیده است به بر تنگ شکررا

خالی که نمایان شده از کنج دهانش

صائب چه خیال است که در دست من افتد

سیبی که سهیل است ز خونابه کشانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

شوخی که مرا هست تمنای وصالش

وحشی تر از آهوی رمیده است خیالش

چشم و دل من تشنه حسنی است که از لطف

در آینه و آب نیفتاده مثالش

هر چند که گیرنده بود خون شهیدان

چون لاله بود داغدل از چهره آلش

گردید مه عید مرا ناخنه چشم

تا چشم من افتاد به ابروی هلالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

شد سرمه سویدای دل از نور جمالش

ای وای اگر تیغ کشد برق جلالش

چون مور، دل خام طمع بال برآورد

تا شد زته زلف عیان دانه خالش

خط بر سر رعنایی شمشاد کشیده است

هر چند که بیش از الفی نیست نهالش

چون آینه آن کس که ز صاحب نظران شد

درکوچه و بازار بود صحبت حالش

در پوست نگنجد گل از اندیشه شادی

غافل که شکرخند بود صبح زوالش

رنگین سخن آن به که بسازد به خموشی

طاوس همان به که نبیند پروبالش

چون بر سر گفتار رود خامه صائب

دیوانه شود بوی گل از لطف مقالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

آن کس که نشان داد برون از دو جهانش

سرگشته تر از تیر هوایی است نشانش

مادر چه شماریم، که سر پنجه خورشید

در خون شفق می تپد از شوق عنانش

چشم دو جهان واله آن قامت رعناست

خوش حلقه ربایی است قد همچو سنانش

از چین جبینش دل عشاق دو نیم است

کار دم شمشیر کند پشت کمانش

سر تا قدمش کنج لب و گوشه چشم است

رحم است به چشمی که نگردد نگرانش

پیداست که با روی لطیفش چه نماید

ماهی که به انگشت توان داد نشانش

باریک شو ای دل که بسی موی شکافان

کردند به زنار غلط موی میانش

بیم است که برخاک چکد لعل لب او

چون قطره خون از سر شمشیر زبانش

گفتم شود از خواب کم آن تیزی مژگان

غافل که شود خواب گران سنگ فسانش

در پیش اگر ز لعل لبش شمع نمی داشت

می کرد نفس گم، ره باریک دهانش

ترکی که به شمشیر گرفته است زمن دل

پیچیده تر از موی میان است زبانش

سر رشته تمکین رود از قبضه یوسف

چون دیده قحطی زدگان برسر خوانش

صائب جگر خضر و مسیحاست ازو خون

شوخی که منم داخل خونابه کشانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012339
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث