به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می ز شرم لب می آشامش

عرق شرم گشت درجامش

خال دلکشترست یا زلفش ؟

دانه گیراترست یا دامش ؟

در دل آفتاب،خون ز شفق

می کند بوسه لب بامش

من که بودم ز پسته یکدل تر

دو دلم کرد چشم بادامش

آن که روزم چو پشت آینه کرد

می توان دید رو دراندامش

عشق خونخوار خلوتی دارد

که بود چشم شیر گلجامش

می توان خواند همچو آب روان

ازعقیق سرشک من نامش

می کند وحشت از جهان ،صائب

دل هر کس که می شود رامش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

هر که خموش از شکایت است زبانش

حلقه ذکر خفی است مهر دهانش

وقت کسی خوش درین ریاض که باشد

چون گل رعنا یکی بهار و خزانش

دست ز خوان سپهر سفله نگه دار

کز لب گورست خشکتر لب نانش

زود سر سبز خود کند علف تیغ

هرکه نگردد حریف تیغ زبانش

روی تو آیینه ای بود که چو خورشید

هم ز فروغ خودست آینه دانش

بس که لطف اوفتاده آن تن سیمین

خار به پیراهن است از رگ جانش

نقش پذیری شود زلوح دلش محو

دیده آیینه ای که شد نگرانش

نرم نگردد به آفتاب قیامت

بس که فتاده است سخت پشت کمانش

آه چه سازم که نیست جز الف آه

قسمت من از وصال موی میانش

چون صدف ازآب گوهرست لبالب

دیده من از رخ ستاره فشانش

پیش کریمان غیور لب نگشاید

صائب اگر پر گهر کنند دهانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

بس که زند موج نور سرو روانش

هاله ماه است طوق فاختگانش

قطره اشکی به روی نامه سیاهی است

چشمه حیوان ز انفعال دهانش

خشک چو سوزن شده است از عرق شرم

رشته مریم ز شرم موی میانش

شهپر سیمرغ بسته است به بازو

ناوک بی بال وپر ز زور کمانش

حلقه گردون به خاک راه فتاده است

تا برباید به قد همچو سنانش

گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است

نامه واکرده ای است پیش دهانش

چشمه خورشید را سراب شمارد

هرکه ببیند رخ ستاره فشانش

هر که به دامان آن نگار زند دست

خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش

شاهسواری که من ربوده اویم

دست تصور نمی رسد به عنانش

هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد

صائب مسکین ز سیر لاله ستانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

در جهان دل مبند و اسبابش

می جهد برق از ابر سنجابش

گل سیراب ازین چمن مطلب

العطش می زند لب آبش

هر که پهلو ز لاغری دزدید

پهلوی چرب اوست قصابش

ملک حیرت چه عالمی دارد

آرمیده است نبض سیمابش

بس که بادام چشم او تلخ است

زهر می بارد از شکر خوابش

کی کند یاد از فراموشان ؟

طاق نسیان شده است محرابش

صائب ازآسمان امان مطلب

که به خون تشنه است دولابش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

هرکه بیند به چشم بیمارش

می شود درزمان پرستارش

توبه را می کند خراباتی

لب میگون و چشم خمارش

زندگانی به خضر بخشیده است

آب حیوان ز شرم گفتارش

صبح عیدست در دل شب قدر

درشبستان زلف، رخسارش

مغز دراستخوان شود شیرین

چون بخندد لب شکر بارش

سنگ برسینه می زند از کوه

کبک درروزگار رفتارش

صلح داده است آب و آتش را

آتش آبدار رخسارش

تاب نگذاشتند در دلها

خط مشکین و زلف طرارش

خون به دلهای عاشقان کردن

می چکد چون عرق ز رخسارش

خار دیوار می شود مژه اش

هرکه آید به سیر گلزارش

در ترازو به جای سنگ نهد

یوسف مصر را خریدارش

لرزش زلف یار بیجا نیست

شیشه صد دل است دربارش

قامت اوست سر خط صائب

چون نگردد بلند گفتارش ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

شده است از شوق تیغ جان ستانش

وبال خضر، عمر جاودانش

به جای نافه دل بر خاک ریزد

ز زلف و کاکل عنبرفشانش

غبار آلوده گرد کسادی است

نسیم پیرهن در کاروانش

چه باغ است این که دلها را کند آب

ز پشت در صدای باغبانش

ز حیرت آنقدر فرصت ندارم

که درد خود کنم خاطرنشانش

چنان ناسازگارست آن جفا جوی

که نتوان ساخت پیغام از زبانش

ندارد برگ سبزی رنگ، صائب

با این سامان ز باغ و بوستانش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

ز موج لطف ،آن سیمین بنا گوش

مرا کرده است چون خط حلقه درگوش

به چشم من بهشت و جوی شیرست

رخ گلرنگ و آن صبح بنا گوش

همان درزیر خاکم می پرد چشم

که این می در قدح ننشیند از جوش

نیاسوده است تا واکرده ام چشم

مرا چون غنچه از خمیازه آغوش

چو خط از چهره خوبان، هویداست

به چشم موشکافان بیت ابرویش

خلد چون خار، گل درپرده چشم

گران چون سنگ باشد پنبه درگوش

خرام خامه مشکین صائب

بود از شوخ چشمان خطاپوش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

اگر چشم کافر فتد برلقایش

نیاید به لب غیر نام خدایش

شود گریه شمع یاقوت احمر

به بزمی که افروزد از می لقایش

زمین گیر سازد تماشاییان را

چو در جلوه آید قد دلربایش

ز اندیشه آن تن نازپرور

چو فانوس دور استد از تن قبایش

ز عیسی چه بگشاید آن خسته ای را

که بیماری چشم باشد دوایش

برآرد سراز جیب دریای گوهر

دهد چون حباب آن که سر درهوایش

چو آسودگی خواهی ازآسمانی

که بی آب، گردان بود آسیایش

چنان کز کمان تیر صائب گریزد

ز خود می گریزد چنان آشنایش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

حضوری داشتم شب با خیالش

که در خاطر نمی آمد وصالش

پریرویی که من جویای اویم

اشارت بر نمی دارد هلالش

گل از شبنم کند در یوزه چشم

که گردد محو خورشید جمالش

کند درلامکان خاکسترش سیر

به هر خرمن که زد برق جلالش

به چندین رنگ هرساعت برآید

بهار از انفعال رنگ آلش

اگر گوهر شود همچشم با او

دهد گرد یتیمی خاکمالش

ازان رخسار چون گل چشم بد دور

که از شبنم بود عبن الکمالش

الفها سینه شهباز دارد

ز شرم چهره پر خط و خالش

زبان شکر جای سبزه روید

به هر جا سایه اندازد نهالش

به صحرا افکند چون نافه مشک

ز وحشت سایه را وحشی غزالش

به کف دارد کمند آسمان گیر

زمین از سایه نازک نهالش

کلاه از فرق گردون می رباید

سر هر کس که گردد پایمالش

به چشم ذره شب را روز کرده است

فروغ آفتاب بی زوالش

دل آیینه ها راآب کرده است

ز شوخی برق حسن بی مثالش

که دارد زهره تکلیف ،صائب ؟

نیابد بی تکلف گر خیالش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟

که یک حلقه اوست چشم سیاهش

دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟

گه گردون غباری است از جلوه گاهش

کمر بسته چون بندگان بهر خدمت

مه از هاله پیش رخ همچو ماهش

اگر آب گردد رهایی نیابد

به هر دل که پیچد زلف سیاهش

زراندود شد چون خطوط شعاعی

خس و خار عالم زبرق نگاهش

نکردند دلها دگر راست قامت

شکستند روزی که طرف کلاهش

طلبکار اوراست چون تیغ پایی

که سنگ فسان می شود سنگ راهش

چه گل چیند از سرکشی دست صائب ؟

که دامن ز گل می کشد خار راهش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012332
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث