به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شده است هرسو برتنم فتیله داغ

که خانه زاد بود عشق را وسیله داغ

دگر که دست گذارد مرا به دل، که شده است

ز سوز سینه هرانگشت من فتیله داغ

چنان که چشم غزالان محیط مجنون شد

چنان گرفته مرا درمیان قبیله داغ

به آن رسیده که انگشت زینهار شود

ز سوز سینه خونگرم من فتیله داغ

چنان که در ظلمات آب زندگی است نهان

بود به زیر سیاهی مرا جمیله داغ

ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق

که تار بخیه به زخمم شود فتیله داغ

به ما سیاهی بیهوده لاله گو مفروش

کز اهل درد نگردد کسی به حیله داغ

ز دودمان فتیله است رشته جانم

که داغ کردن من می شود وسیله داغ

ز دوری تو چنان بزم عیش افسرده است

که پنبه بر سر میناست چون فتیله داغ

فضای سینه من صائب از توجه عشق

چو لاله زار بهشت است پر جمیله داغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ

شبی به روز نکردیم زیر پای چراغ

به ناامیدی من رحم کن که می سوزد

طبیب بر سر بالین من به جای چراغ

همیشه زیر سیاهی است داغ روزن من

درآن حریم که تاریک نیست پای چراغ

بس است معذرت کشتنم پشیمانی

که آه سرد نسیم است خونبهای چراغ

اگر چه ریخت ز هم تاروپود فانوسم

به گردش است همان درسرم هوای چراغ

اگر ستاره به خورشید می رسد صائب

کجا رسد به رخ آتشین صفای چراغ ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

به فکر دل نفتادی به هیچ باب دریغ

به گنج راه نبردی درین خراب دریغ

تمام عمر تو درفکرهای پوچ گذشت

نشد محیط تو صافی ازین حباب دریغ

به عالمی که دل ساده می خزند آنجا

هزار نقش پریشان زدی برآب دریغ

غذا ز بوی دل خود کنند سوختگان

تو هیچ بوی نبردی ازین کباب دریغ

به خط و خال مقید شدی ز چهره دوست

نشد نصیب تو جز گرد ازین کتاب دریغ

درین بهار که یک چهره نشسته نماند

رخی به اشک نشستی ز گرد خواب دریغ

به نور ذره سفر سفر می کنند گرمروان

تو پیش پای ندیدی به آفتاب دریغ

به وعده های دروغ زمانه دل بستی

شدی فریفته موجه سراب دریغ

ز پیچ و تاب شود رشته امل کوتاه

تو تن چو رشته ندادی به پیچ و تاب دریغ

ز باده ای که حریفان سبو سبو خوردند

به نیم دور شدی پای دررکاب دریغ

زوصل دوست به فردوس آشتی کردی

صفای چهره ندانستی ازنقاب دریغ

ز عکس، دیده آیینه سیر شد صائب

تو سیر چشم نگشتی ز خورد و خواب دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

چندان که بهارست و خزان است درین باغ

چشم و دل شبنم نگران است درین باغ

از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل

آسوده همین آب روان است درین باغ

بلبل نه همین می زند از خون جگر جام

گل نیز ز خونابه کشان است درین باغ

پیداست ز دامن به میان بر زدن گل

کآماده پرواز خزان است درین باغ

معموره امکان نبود جای نشستن

استادگی سرو ازان است درین باغ

مهر لب خود باش که خمیازه افسوس

با خنده گل دست و دهان است درین باغ

صد رنگ سخن درلب هر برگ گلی هست

فریاد که گوش تو گران است درین باغ

چون بلبل اگر چشم ترا عشق گشوده است

هر شبنم گل رطل گران است درین باغ

هر گل که سر از پیرهن غنچه برآرد

برغفلت ما خنده زنان است درین باغ

درعمری اگرروی دهد صبح نشاطی

چون خنده گل برق عنان است درین باغ

آن شعله که سر از شجر طور برآورد

از جبهه هر خار عیان است درین باغ

ای دیده گلچین به ادب باش که شبنم

ازدور به حسرت نگران است درین باغ

غم گرد دل مردم آزاد نگردد

پیوسته ازان سرو جوان است درین باغ

یک گل به قماش بر روی تو ندیده است

زان روز که شبنم نگران است درین باغ

بردامن گل گرد کدورت ننشیند

تا بلبل ما بال فشان است درین باغ

خاموش شد از خجلت گفتار تو صائب

سوسن که سراپای زبان است درین باغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار

آن که می دارد عنان اختیار ازمن دریغ

آب می بندد به روی تشنگان کربلا

هرکه دارد جام می را در خمار ازمن دریغ

از وجود خاکی من سرمه واری مانده است

گوشه چشم مروت را مدار از من دریغ

دست گل چیدن ندارد دیده حیران من

وصل خود دارد چرا آن گلعذار ازمن دریغ؟

قطره اش را چون صدف تشریف گوهر می دهم

فیض خود دارد چرا ابر بهار ازمن دریغ؟

چون حنا هر چند خون من ندارد باز خواست

پای بوس خویش دارد آن نگار ازمن دریغ

می فشاند سنبل و ریحان به دامن شانه را

آن که دارد بوی زلف مشکبار ازمن دریغ

کی دهد صائب مرا دربزم خاص خویش بار؟

آن که دارد خاک راه انتظار ازمن دریغ

گرمی گلگون ندارد روزگار ازمن دریغ

سهل باشد فیض اگر دارد بهار ازمن دریغ

نیست آن بیرحم آگاه ازدل سوزان من

ورنه کی می دانست لعل آبدار ازمن دریغ؟

گلستان را که پروردم به آب چشم خویش

نکهت خودداشت در فصل بهار از من دریغ

گر ندارد لطف پنهان با من آن امید گاه

چون نمی دارد دل امیدوار از من دریغ؟

آرزوی وصل چون گردد به گرد خاطرم ؟

کان گل بی خاردارد خارخار ازمن دریغ

کی چراغ خلوت و شمع مزار من شود ؟

آتشین رویی که می دارد شرار از من دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

سخن عشق مدار از دل افگار دریغ

که ندارند چراغ از سر بیمار دریغ

قطره را سلسله موج رساند به محیط

دل مدارید ازان طره طرار دریغ

آن سبکروح درین راه به معراج رسد

که ندارد سر خود از قدم یار دریغ

آب آن نرگس بیمار بغیر از خون نیست

آب زنهار مدارید ز بیمار دریغ

مکن ازلاله رخان نقد روان را امساک

آب خود را نتوان داشت ز گلزار دریغ

خاکساران ز تو محروم چرا می باشند؟

نیست چون پرتو مهر از درو دیوار دریغ

نر هاندیم ازین جسم گرانجان دل را

ماند این گنج نهان درته دیوار دریغ

نیست جز بی ثمری حاصل پیوند جهان

برگ این نخل ز افسوس بود، بار دریغ

روزی بیهده گویان جهان است افسوس

هیچ خاموشی نخورده است به گفتار دریغ

ماند در سلسله طول امل گوهر دل

مهره خود نربودیم ازین مار دریغ

از گران محملی خواب زمین گیر شدیم

نرسیدیم به آن قافله سالار دریغ

گر چه گردید دوتاقامت ما چون صیقل

تیغ خود را نزدودیم ز زنگار دریغ

گر چه صد غوطه درین قلزم خونخوار زدیم

ره نبردیم به آن گوهر شهوار دریغ

چون نکردی دل خود صاف ز زنگار، مدار

سنگ راباری ازین آینه تار دریغ

گر چه ازخامه من شعر با معراج رسید

حیف ازان عمر که شد صرف درین کار دریغ

چاک شد چون صدف از فکر دل ما و ندید

روی گرمی گهر ما ز خریدار دریغ

خورد خون من و از تنگی فرصت صائب

خون خود را نگرفتم ز لب یار دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ

ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ

سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم

نیم به خاطر نازکدلان گران درباغ

فتاده ایم پی هم چو برگهای خزان

اگر چه یک دوسه روزیم میهمان درباغ

ز خویش خیمه برون زن، غم رفیق مخور

که شد ز بوی گل آماده کاروان درباغ

بگیر خون خود از جام ارغوانی رنگ

که یک دو هفته بود جوش ارغوان درباغ

ز نارسایی مشرب، میان باده کشان

خجل ز خشکی خویشم چو آشیان درباغ

چو برگ غنچه نشکفته ما گرفته دلان

نشد که سر به هم آریم یک زمان درباغ

مرا که چشم به پای خودست چون نرگس

چه سود ازین که بود منزل و مکان درباغ ؟

ترست از عرق شرم جیب و دامن گل

شب گذشته که بوده است میهمان درباغ ؟

که خوشه چین شده یارب دگر ز خرمن گل ؟

که برق می جهد از چشم بلبلان درباغ

دلیل تنگدلی بس بود همین صائب

که همچوغنچه خموشم به صد زبان درباغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟

کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ

قطره باران گهر می گردد از گوش صدف

از سخن فهمان سخنور چون سخن دارد دریغ؟

شمع باآن سرکشی پروانه را در برکشید

روی آتشناک او پرتو زمن دارد دریغ

می شود آب روان شکر زجوی نیشکر

جان شیرین چون زشیرین کوهکن دارد دریغ؟

مصر غربت میگذارد تاج عزت برسرش

گر زیوسف پیرهن چاه وطن دارد دریغ

می شود دربوته خجلت به صد تلخی گلاب

هرکه چون گل زر ز مرغان چمن دارد دریغ

می چکد آب ازلب میگون او بی اختیار

آب اگر از تشنگان چاه ذقن دارد دریغ

گر چه چون یعقوب چشمم شد سفید ازانتظار

آن فرامشکار از من پیرهن دارد دریغ

می شود خون مشک درناف غزالان ختن

دل چرا عاشق ز زلف پرشکن دارد دریغ؟

چون سهیل آن کس که خواهد سرخ روی سایلان

نیست ممکن پرتو خود ازیمن دارد دریغ

زر به زر دادن پشیمانی ندارد درقفا

خرده جان کس چرا ازان سیمتن دارد دریغ؟

گر چه رزق مور خط می گرددد آخر شکرش

حرف تلخ ازعاشق آن شیرین دهن دارد دریغ

گر چه از چشم ترمن قامتش بالاکشید

جلوه خشک ازمن آن سرو چمن دارد دریغ

اختیار چیدن گل چون دهد دست مرا؟

آن که خار راه خود ازپای من دارد دریغ

هرکه صائب لذت ازگفتار شیرین یافته است

چون شکر از طوطی شیرین سخن دارد دریغ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ

نغمه داودی ازآهن دلان دارم دریغ

حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنم

این خدنگ راست رو را از کمان دارم دریغ

در خور بی جوهران گوهر به بازار آورم

حرف جوهردار از تیغ زبان دارم دریغ

گوش گل از پرده انصاف چون مفلس شده است

به که من هم نغمه رااز بوستان دارم دریغ

در نقاب خامشی یک چند رو پنهان کنم

بکر معنی را ازین نامحرمان دارم دریغ

دیده یوسف شناسی نیست درمصر وجود

به که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ

گوهر من بی بها و اهل عالم مفلسند

گوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ

من که شهری تر ز مجنونم درآیین جنون

چون سر خود را زسنگ کودکان دارم دریغ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

عالم بالا ندارد فیض ازپاکان دریغ

قطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ

زر که صرف کیمیا گردد یکی صد می شود

خرده جان را چرا کس دارد از جانان دریغ؟

رزق می آید به پای میهمان از خوان غیب

بی نصیب آن کس که نعمت دارد از مهمان دریغ

صاف کن دل تا ازان رخسار صافی برخوری

تابه چند آیینه داری ازمه کنعان دریغ ؟

دامن دولت چو هر ساعت به دست دیگری است

دست تا از توست از سایل مدار احسان دریغ

آن که ازدندان دهانت پر ز گوهر ساخته

نیست ممکن تالب گور از تودارد نان دریغ

بس که شد امساک صائب عام در دوران ما

سنگ می دارند از دیوانگان طفلان دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5010094
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث