به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل

به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل

طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب

نمی رسد به مقام نفس کشیدن دل

فغان که نیست درین روزگار بی حاصل

غمی که تنگ کند جای برتپیدن دل

ز شارع کشش دل قدم برون مگذار

که خضر کعبه مقصد بود کشیدن دل

خرد به پرده سرای حواس محتاج است

به گوش و لب نبود گفتن و شنیدن دل

چه فتنه بود نگاه تو درجهان انداخت

که جست عالمی از خواب آرمیدن دل

بیا که می خلد از انتظار آمدنت

چو دشنه ام به جگر شهپر تپیدن دل

چو غنچه جامه رنگین به روی هم مگذار

که می شود همه اسباب لب گزیدن دل

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک

نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

ترا که هست دل آرمیده ای خوش باش

که من افتاده ام از چشم آرمیدن دل

چسان به بستر آسودگی نهم پهلو

مرا که سنگ به پهلو زند تپیدن دل

ز شیشه های فلک بانگ الامان خیزد

در آن مقام که میدان کشد رمیدن دل

به گوش هرکه گران نیست از شراب غرور

نوای طبل رحیل است هر تپیدن دل

در آن مقام که صائب به نغمه پردازد

ز شاخسار فتد بلبل از تپیدن دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

که خضر راه نجات است استخاره دل

دعای جوشن کشتی است موجه خطرش

فتاد هرکه به دریای بیکناره دل

کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت

که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل

تهی نمی شود از برگ عیش دامانش

چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل

به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی

و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل

اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست

که سیر چرخ بود تابع اشاره دل

پیاده وار مکرر سپهر سرکش را

فکنده در جلو خویش یکسواره دل

اگر چه پرده شرم است مانع دیدار

ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل

مشو ز آه شرربار عاشقان غافل

که سینه چاک کند سنگ را شراره دل

چنان که روشنی خانه است از روزن

ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل

علاج کودک بدخو ز دایه می آید

کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل

سواد هردو جهان است در سویدایش

مپوش دیده خود صائب از نظاره دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

گرفته اوج ز بس فیض نوبهار امسال

یکی شده است لب بام و جویبار امسال

خمیر مایه چندین بهار آینده است

زمین ز ابر شد از بس که مایه دار امسال

نکرده راست نفس سرو خوشخرام شود

اگر بلند شود از زمین غبارامسال

چنین که رشته باران ز هم نمی گسلد

دل دو نیم نماند به روزگار امسال

اگر نه صبح قیامت بود شکوفه چرا

نهفته های زمین گشت آشکار امسال

شکوفه همچو ثمر پشت شاخ خم سازد

چنین هجوم کند گر به شاخسار امسال

غریب نیست که زاهد برآید از خشکی

چنین که شد درو دیوار میگسارامسال

ز نوبهار هوا شد چنان به کیفیت

که میکشان شکنند از هوا خمارامسال

ز دست توبه گرفته است جوش لاله و گل

چو برگهای خزان دیده اختیار امسال

به دیده تیغ مرصع نیام می آید

ز جوش لاله و گل تیغ کوهسار امسال

بجز گرفتن جام و نظاره ساقی

نمی رود دل ودستم به هیچ کارامسال

غنی زآب خمارند میکشان صائب

ز بس هوا ز رطوبت شد آبدار امسال

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل

که خود حساب نمی گردد از حساب خجل

نکرد تربیت عشق در دلم تاثیر

چو تخم سوخته گردیدم از سحاب خجل

چنین که من خجل از سایلم ز بی برگی

ز تشنگان نبود موجه سراب خجل

ز سنگ ناوک ابرام بر نمی گردد

گدا نمی شود از سختی جواب خجل

پس ازتمام شدن ازچه روی می کاهد

ز نور عاریه گر نیست ماهتاب خجل

دهد گشودن لب انفعال نادان را

که هست خانه مفلس ز فتح باب خجل

ز خط به چشم هوسناک شد جهان تاریک

که کور فهم شد زود ازکتاب خجل

نظاره اش به نظر اشک گرم می آرد

شد از عذار تو از بس که آفتاب خجل

جواب آن غزل حافظ است این صائب

که کس مباد ز کردار ناصواب خجل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

من که هرپاره دلم هست به صد جا مشغول

بادل جمع شوم چون به تو تنها مشغول

خدمت دور به نزدیک نمی فرمایند

اهل دل را نکند عشق به دنیا مشغول

ماند از جلوه بی قیمت یوسف محروم

هرکه درقافله گردید به سودا مشغول

ماند چون آینه در دایره حیرانی

هرکه از ساده دلی شد به تماشا مشغول

قسمت دیده ز هر عضو جدا می گیرم

به تماشای توام بس که سراپا مشغول

هر نفس عشق دو صد نقش بدیع انگیزد

تا نگردد به خود آن آینه سیما مشغول

می شود صائب از اندیشه دنیا فارغ

شد دل هر که به اندیشه عقبی مشغول

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

شکوه حسن فزون گردد از لباس جلال

شود دو آتشه رنگ بتان ز جامه آل

ازان به جامه گلرنگ مایل است آن شوخی

که در لباس کند خون عاشقان پامال

چو آب از جگر لعل آتشین پیداست

صفای پیکر سیمین او ز جامه آل

کدام چشم ترا سیر می تواند دید

کنون که قد تو از جامه یافت رنگ جمال

به پاکدامنی افتاده است کار مرا

که جامه رانکند رنگ جز به خون حلال

زمین ز جلوه رنگین آن بهار امید

ز باده شفقی ساغری است مالامال

به دور روی تو بلبل ز خجلت افشاند

فروغ چهره گل را چو گرد از پرو بال

ز سایه در جگر خاک خون کند صائب

کشید بس که به خون دامن آن بلند نهال

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال

فزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال

به داغ لاله کجا التفات خواهد کرد

رمیده ای که ندارد دماغ چشم غزال

به دیده ای که زوحدت سیاه مست شده است

یکی است داغ پلنگ و ایاغ چشم غزال

اگر ز باد خزان شمع لاله کشته شود

بس است بر سر مجنون چراغ چشم غزال

ز آتشی که به دامان دشت مجنون زد

هنوز زیر سیاهی است داغ چشم غزال

نمی شود نکند شوق سرمه خاکم را

مرا که سوخت نفس در سراغ چشم غزال

خوشا کسی که چو مجنون ازین جهان صائب

کشید رخت به کنج فراغ چشم غزال

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

تووآوازه خوبی و من و زاری دل

تو و بیماری چشم و من و بیماری دل

شکن بی سرو پا حلقه بیرون درست

درسواد سرزلف تو زبسیاری دل

برس ای عشق جوانمرد به فریاد مرا

که ازاین بیش ندارم سر غمخواری دل

نیست یک ذره که همرنگ سویدا نبود

در سراپای وجودم ز سیه کاری دل

می کند عشق مرا از دوجهان فارغبال

چون گرفتار نباشم به گرفتاری دل

محو عشق است و زهر نحودراو نقشی هست

ساده لوحی نتوان یافت به پرکاری دل

هست هرآینه را صیقل دیگر صائب

جز به خاکستر تن نیست صفاکاری دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

دل شبها مشو از دیده گریان غافل

در سیاهی مشو از چشمه حیوان غافل

نیست بی خار درین شوره زمین یک کف خاک

مشو ای راهرو از چیدن دامان غافل

قد خم گشته رسول سفر آخرت است

مشو ای گوی سبک مغز ز چوگان غافل

نقش درآینه صاف نگردد پنهان

چون زمعشوق شود عاشق حیران غافل

هست هر صفحه گل نامه ای از عالم غیب

در بهاران مشو از سیر گلستان غافل

فیض در دامن شب بیشتر از روز بود

مشو ایام خط از آینه رویان غافل

پرده خواب بود عینک جویای گهر

که صدف را نکند بحر زنیسان غافل

نکند حسن فراموش نظربازان را

که زیعقوب نگردد مه کنعان غافل

دوسه روزی به مراد تو اگر گشت فلک

مشو از گردش این مهره غلطان غافل

چون گشودی به شکر خنده لب از بی مغزی

از سر خود مشو ای پسته خندان غافل

در غریبی زوطن کامروا می گردد

در وطن هرکه نگردد ز غریبان غافل

شمع بی رشته محال است کند قامت راست

مشو ای دیده وراز پاس ضعیفان غافل

کف افسوس شود برگ نشاطش صائب

هرکه گردید زبی برگ و نوایان غافل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل

که شب زلف بود زنده زبیداری دل

بند و زنجیر مرا کیست که از هم گسلد

من که آزاد نگشتم ز گرفتاری دل

تیغ خورشید ز خاکستر شب نورانی است

سبزی بخت بود پرده زنگاری دل

از گرفتاری پیوند سبک کن دل را

که بود شهپر توفیق سبکباری دل

کیست جز دیده خونبار درین خاکستان

که سرانجام دهد شربت بیماری دل

بر تهیدستی دریای گهر می خندد

شوره زار تن خاکی ز گهر باری دل

تلخی زهر بود باده لب شیرین را

هست در تلخی ایام شکر خواری دل

دو سه روزی که درین غمکده مهمان بودم

بود چون غنچه مدارم به جگر خواری دل

خاک تن را دهد از جلوه مستانه به باد

نشود غفلت اگر پرده هشیاری دل

در ره سیل کشد پای به دامن چون کوه

هرکه با جلوه او کرد عنانداری دل

ننهد پشت به دیوار فراغت هرگز

پای هرکس که به گل رفت زمعماری دل

رگ کانی است که در لعل نهان گردیده است

قامت همچو نهال تو زبسیاری دل

به پرستاری دل روز جزا درماند

هرکه صائب نکند چاره بیماری دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011058
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث