به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا چند کشم درد سر از رهگذر دل

کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل

بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد

نه پرده نیلی ز فروغ گهر دل

آشفته دماغان خبر از خویش ندارند

از زلف همان به که نپرسم خبر دل

تا در نظرت سبحه و زنار یکی نیست

دریاب که دارد رگ خامی ثمر دل

گنج گهرست آن که توان پی به سرش برد

هر بیهده گردی نبرد پی به سر دل

شد سرمه درین وادی سوزان نفس برق

ای راهرو خام مرو براثر دل

صد مرحله از کعبه مقصود فتد دور

هرکس که کند رو به قفا در سفر دل

بی رخنه دل راه به جنت نتوان برد

دست من و دامان تو ای رخنه گر دل

چندان که نظر کار کند بیخبرانند

ای دلشد گان از که بپرسم خبر دل

گورست سرایی که در او نیست چراغی

هر شب ببر ازآه چراغی به سر دل

خورشید که روشنگر ذرات وجودست

دریوزه اکسیر کند از نظر دل

صائب گهر دل اگر از پرده برآید

درنه صدف چرخ نگنجد گهر دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

از سرکشی و ناز ندارد سر ما گل

سرپیش فکنده است به تقریب حیا گل

کو فرصت دلجویی مرغان گرفتار

خاری نتوانست برآورد ز پا گل

یکرنگی عشق است که از خاک برآید

با جامه خونین به طریق شهدا گل

غافل مشو از شبنم این باغ که چیده است

زان روعرق شرم به دامان نشو قبا گل

از زخم زبان است نشاط دل افگار

در دامن خاشاک کند نشو و نما گل

حسن از نظر پاک محابا ننماید

ازدیده شبنم نکند شرم و حیا گل

مگشا به شکر خنده لب خویش که باشد

درمرتبه غنچگی انگشت نما گل

چشم نگران است سراپای ز شبنم

تا زان رخ گلرنگ کند کسب صفا گل

رنگین سخنان درسخن خویش نهادنند

از نکهت خود نیست به هر حال جدا گل

دلتنگی جاوید نگهبانی عمرست

از خنده خود رفت به تاراج فنا گل

از پاکی عشق است که در پرده شبها

در خواب رود مست به زیر پرما گل

با نیک و بد خلق بود لطف تو یکسان

خندد به یک آیین به رخ شاه و گدا گل

صائب ز نواسنجی ما غنچه شد آن شوخ

هر چند که خندان شود از باد صبا گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

مرو بیرون ز عشرتخانه دل

که می می جوشد از پیمانه دل

شراب و شاهد و ساقی و مطرب

برون آرد ز خود میخانه دل

زمین گیرست سیر آسمانها

نظر با گردش پیمانه دل

کند در چشم انجم سرمه سایی

غبار جلوه مستانه دل

ندارد قلزم پر شور امکان

کناری غیر خلوتخانه دل

به منزل می رساند سالکان را

تیپدنهای بیتابانه دل

پر پروانه گردد پرده خواب

به هر جا بگذرد افسانه دل

حجاب آسمانها را بسوزد

فروغ گوهر یکدانه دل

ز سیلاب فنا بر خود نلرزد

بنای محکم کاشانه دل

به قدر روزن داغ است روشن

درین ظلمت سرا غمخانه دل

توان چون برق از عالم گذشتن

به پای همت مردانه دل

مرا بیگانه کرد از هر دو عالم

تلاش معنی بیگانه دل

نگردد سبز هر تخمی که سوزد

درین مزرع بغیر از دانه دل

چراغ مهر و مه خاموش گردد

اگر ساکن شود پروانه دل

شود رطل گران سنگ ملامت

ز بی پروایی دیوانه دل

ندارد صید گاه عالم غیب

کمینگاهی به جز ویرانه دل

دل از دست سلیمان می ربایند

پریرویان وحدتخانه دل

چو برگ بید می لرزد ز دهشت

فلک درمجلس شاهانه دل

زبون چون کبک در چنگ عقاب است

جهان در پنجه شیرانه دل

قیامت می شود هرجا که صائب

ز مستی سرکند افسانه دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

تا بدر شد ز دیده نهان شد هلال گل

طی شد به یک دو هفته کمال و زوال گل

گلگونه نشاط بود رنگ آل گل

چون شبنم آب ده نظری از جمال گل

تا شبنمت هوا نگرفته است ازین چمن

بگشا نظر به چهره فرخنده فال گل

فرصت نیافت بال و پرافشانیی کند

در بیضه های غنچه فرو ریخت بال گل

مگشا دهن به خنده درین بوستان که شد

این زخم خونچگان سبب انتقال گل

هر چند با نظارگیان خوش برآمده است

مخصوص بلبل است جواب و سوال گل

تاثیر گریه سحر عندلیب بود

کز غنچه سرخ روی برآمد جمال گل

در بسته باغ رابه ته بال خود گرفت

هر بلبلی که ساخت ز گل با خیال گل

در بوته گداز درآمد گلاب شد

در آتش است لاله ز حسن مال گل

جز دیده پرآب که همراه خویش برد

شبنم چه زله بست زخوان وصال گل

گل گربه این قرار زند جوش خرمی

خواهد چو سبزه سرو شدن پایمال گل

شد نخل ماتم از دم افسرده خزان

تا راست گرد قامت خود را نهال گل

دیوانه ای که بی دف و نی در سماع بود

ساکن شود چگونه به دور جمال گل

گر ماه مصررا گذر افتد به گلستان

صد پیرهن عرق کند از انفعال گل

دارد خطر ز باده پرزور شیشه ها

با ظرف بلبلان چه کند تا وصال گل

واصل شود به چشمه خورشید شبنمش

هر دل که آب شد ز فروغ جمال گل

تا دفتر بهار پریشان نگشته است

بردار نسخه ای ز رخ بی مثال گل

زان دم که تایب از می گلرنگ گشته است

صائب نمی رود به چمن از انفعال گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

حیرت نگر که در بغل غنچه بوی گل

زنجیر پاره می کند از آرزوی گل

رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل

شبنم گره چو گریه شود در گلوی گل

مینا شکسته ای است مرا سرو در نظر

تامست گشتم از قدح رنگ و بوی گل

دود خموشی از دل آتش برآورد

خاری که ترزبان شود از گفتگوی گل

ناز دم مسیح گران است بردلم

این خار را نگرکه گرفته است خوی گل

از چاک سینه سیر خیابان گل کند

آن را که بی نیاز ز گل ساخت بوی گل

آبی نزد بر آتش بلبل درین بهار

خالی است از گلاب مروت سبوی گل

از گلشنی که دست تهی می رود نسیم

پر کرده ام چو غنچه گریبان ز بوی گل

شبنم ز شوق روی تو ای نوبهار حسن

خوناب حسرتی است به جام وسبوی گل

چون سایه در قفای تو افتاد بوی گل

در گلشنی که بلبل ما ناله سر کند

شرم رمیده را نتوان رام حسن کرد

رنگ پریده باز نیاید به روی گل

هر چند خنده رو به نظر جلوه می کند

ایمن مشو ز برق جهانسوز خوی گل

گیرد ز اشک من رگ تلخی گلابها

تا ریشه کرد در دل من آرزوی گل

از وصل ناتوان محبت شود خراب

بیماری نسیم فزاید ز بوی گل

ظلم است حال مرغ قفس را نهان کند

آن را که چون نسیم بود راه سوی گل

کردم نهفته در دل صد پاره راز عشق

غافل که بیش می شود از برگ بوی گل

در آتشم چو لاله ز پیشانی گشاد

از مشرب وسیع به تنگم چو بوی گل

صائب تلاش قرب نکویان نمی کنم

چشم ترست حاصل شبنم ز روی گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

آن کس که درد رابه دوا می کند بدل

راه صواب رابه خطا می کند بدل

دنیا گذشته ای که بهشت است مطلبش

از سادگی هوا به هوا می کند بدل

دل در تنم ز بیم شبیخون غمزه اش

هر شب هزار مرتبه جا می کند بدل

با خواب امن دولت اگر جمع می شود

شب شاه جای خویش چرا می کند بدل

آن سرو جامه زیب که عمرش دراز باد

هر روز صد هزار قبا می کند بدل

از ظلم خویش ظالم اگر در هراس نیست

پیکان به جسم بهر چه جا می کند بدل

گر ره برد جوان به مال شکستگی

قد خدنگ خود به عصا می کند بدل

گر درد پای خویش چنین سخت می کند

بیتابی مرا به رضا می کند بدل

بی دولت آن که سایه دیوار خویش را

با سایبان بال هما می کند بدل

آرام اگر نمی برد از دل طمع چرا

هر روز جای خویش گدا می کند بدل

صائب ز نقش هرکه دل خویش ساده کرد

آیینه را به آب بقا می کند بدل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

روزی که سوخت برق تجلی نقاب گل

بلبل چگونه اب نشد از حجاب گل

حاجت به سر گشودن مینای غنچه نیست

ما را بس است دیدن رنگ شراب گل

بلبل ز زخم خار به فریاد آمده است

آه آن زمان که تیغ کشد آفتاب گل

در خار غوطه می زنم و خنده می کنم

بلبل نیم که ناله کنم در رکاب گل

از باغ چون نسیم تهیدست می روم

با آن که چشم باختم از انتخاب گل

بلبل به خواب مستی و طفل نسیم شوخ

از یکدگر چگونه نریزد کتاب گل

عاشق زبوی سوختگی تازه می شود

اینجا گل چراغ بود در حساب گل

تا آمده است بلبل ما در حریم باغ

خمیازه می کشد به دریدن نقاب گل

صائب جواب آن غزل این که گفته اند

بلبل ز جام لاله ننوشد شراب گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

از سوختن زیاده شود برگ و بار دل

چون داغ لاله است درآتش بهار دل

ماهی ز آب بحر ندارد شکایتی

چون باده است تلخی غم سازگار دل

از مرکزست گردش پرگار زینهار

غافل مشو ز نقطه گردون مدار دل

آب گهر ز قرب صدف سنگ گشته است

افتاده است در گره از جسم کار دل

گرد یتیمی به غریبی فتاده ای است

جز دل به هر کجا که نشیند غبار دل

بر شیشه حباب هوا سنگ می شود

دارد خطر ز سایه خود شیشه بار دل

یک بار است کن به غلط وعده مرا

کز وعده دروغ شدم شرمسار دل

نازکدلان به پرتوی از کار می روند

مهتاب کار سیل کند در دیار دل

دیوی است در لباس پریزاد جلوه گر

عکس جهان درآینه بی غبار دل

زنهار در کشاکش دوران صبور باش

کز گوشمال چرخ بود گوشوار دل

گویی است چرخ درخم چوگان قدرتش

چون پای در رکاب کند شهسوار دل

مشغول خاکبازی طفلانه است اشک

در تنگنای سینه من از غبار دل

این تار چون گسسته شد آهنگ می شود

خوش باش اگر زهم گسلد پودو تار دل

صائب سرش همیشه بود همچو سرو سبز

آزاده ای که سعی کند در شکار دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

چرخ است حلقه در دولتسرای دل

عرش است پرده حرم کبریای دل

باآن که پای بر سر گردون نهاده است

برخاک می کشد ز درازی قبای دل

دل رابه خسروان مجازی چه نسبت است

دارد به دست لطف یدالله لوای دل

چندان که می روی به نهایت نمی رسد

بی انتهاست عالم بی ابتدای دل

دل آنچنان که هست اگر جلوه گر شود

نه اطلس سپهر نگردد قبای دل

با نور آفتاب به انجم چه حاجت است

با خلق آشنا نشود آشنای دل

درزیر آسمان نفسش تنگ می شود

هرکس کشیده است نفس در فضای دل

هرگز نمی شود سفر اهل دل تمام

در خاک هم به گرد بود آسیای دل

گرگی که زیر پوست به خون تو تشنه است

یوسف شود زپرتو نور و صفای دل

ما خود چه ذره ایم که نه محمل سپهر

رقص الجمل کنند ز بانگ درای دل

دست از کتابخانه یونانیان بشوی

صد شهر عقل گرد سر روستای دل

خود را اگر گرفت جگر دار عالم است

آن را که از خرام تو لغزید پای دل

صائب اگر به دیده همت نظر کنی

افتاده است قصر فلک پیش پای دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

 

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل

تا کی به سینه زنم ز آرزوی دل

افتد ز طرف کعبه و بتخانه دربدر

سر گشته ای که راه نیابد به کوی دل

یوسف یکی و نکهت پیراهنش یکی است

از هیچ غنچه ای نتوان یافت بوی دل

ساحل ز جوش سینه دریاست بی خبر

با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل

فانوس نیست پرده بیداری چراغ

باطل ز خواب چشم نگردد وضوی دل

دشنام تلخ در قدحش باده می شود

در بیخودی بهانه تراش است خوی دل

شاید درین غبار بود آن در یتیم

فارغ مباش یک نفس از رفت وروی دل

بیهوشی من است گرانخواب ورنه من

دریا به جای آب فشاندم به روی دل

دیوار و در حجاب نگردد فرشته را

هرگز نبسته است کسی در به روی دل

گر عاشقی ز گرد علایق غمین مباش

کان لعل آبدار دهد شستشوی دل

هر ذره ای که هست دل از دست داده است

بیچاره عاشق از که کند جستجوی دل

در هر شکست فتح دگر هست عشق را

پرمی شود ز سنگ ملامت سبوی دل

تا سینه تو پاک نگردد ز آرزو

هرگز خبر نیابی ازان آرزوی دل

طفل بهانه جو جگر دایه می خورد

بیچاره ان کسی که شود چاره جوی دل

میخانه است کاسه سر فیل مست را

صائب ز خود شراب برآرد سبوی دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009684
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث