به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم

رشته باران بود شیرازه جمعیتم

نیست جز مهر خموشی حلقه ای بر در مرا

می خورد بر یکدیگر از چشم گویاخلوتم

از کمال بی دماغی صحبت ارباب حال

خانه زنبور می آید به چشم وحشتم

تلخ دارد عیش بر کنج دهان گلرخان

از شکر شیرینی بسیار کنج عزلتم

آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است

روزه از حرف طمع دارد زبان حاجتم

مستی و دیوانگی می ریزد از رفتار من

نقش پا رطل گران می گردد از کیفیتم

از تماشای شکار جرگه دارد بی نیاز

شادی جمعیت دل در کمند وحدتم

می گذارم گر چه چون خورشید پهلو بر زمین

آسمان را داغ دارد از بلندی همتم

حرف حق را برزبان می آوردم منصوروار

تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم

با همه بی حاصلی دارم دل آزاده ای

برنیاید از بغل چون سرودست حاجتم

همچو عنقا سعی درگمنامی خود می کنم

نیست صائب چون نواسنجان تلاش شهرتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

راه حرفی پیش ان لب چون سخن می خواستم

بوسه واری جا درآن کنج دهن می خواستم

درلباس اظهار مطلب شاهد تردامنی است

باتو خود را درته یک پیرهن می خواستم

چرخ سنگین دل نصیب آن خط شبرنگ ساخت

از لب میگون از کامی که من می خواستم

از دو سر خوب است باشد دوستیها برقرار

با تو خود را و ترا با خویشتن می خواستم

انجمن گردید از فکر پریشان خلوتم

با تو کنج خلوتی در انجمن می خواستم

از دل پر خون من گردید طالع چون سهیل

آن عقیق نامداری کز یمن می خواستم

سر به جیب خویش بردم در گریبان یافتم

نکهتی کز یوسف گل پیرهن می خواستم

چهره یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت

سایه دستی از اخوان وطن می خواستم

جامه ای کز تن نروید می کند دل را سیاه

کشته خود را ز خون خود کفن می خواستم

چیدن گل صائب از سیر چمن مطلب نبود

ناله گرمی ز مرغان چمن می خواستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

من به آب و نان اگر چون بیغمان می زیستم

بی محبت کافرم گر یک زمان می زیستم

زنده از یاد حقم من ورنه در این خاکدان

صد کفن پوسانده بودم گر به جان می زیستم

مرگ بر من زندگانی راگواراکرده بود

دربهاران من به امید خزان می زیستم

گر نمی شد پرده چشم جهان بین بیخودی

من چسان در وحشت آباد جهان می زیستم

حاصلم از زندگی چون شمع اشک وآه بود

من درین محفل برای دیگران می زیستم

خنده می آمد مرا چون گل بر اوضاع جهان

با لب خندان اگر در گلستان می زیستم

بر سمندر آتش سوزان بود آب حیات

من به دوزخ در بهشت جاودان می زیستم

گر ز کاوش خانه خود می رسانیدم به آب

چون خضر من هم به عمر جاودان می زیستم

ماهی بی آب در خشکی چشان غلطد به خاک

دور ازان جان جهان صائب چنان می زیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

زان لب جان بخش با خط معنبر ساختم

من به ظلمت ز آب حیوان چون سکندر ساختم

در محیط عشق غواصی نمی آمد ز من

با کف بی مغز ازان دریای گوهر ساختم

بازشد از شش جهت بر روی من هر در که بود

تا ازین درهای بی حاصل به یک در ساختم

همچنان چون عود خامم در محبت گرچه من

سینه را از آه آتشباز مجمر ساختم

من که دریا در نمی آمد به چشم همتم

عاقبت با قطره آبی چو گوهر ساختم

می شمارند اهل درد از بیغمانم گرچه من

داغ خود را خوش نمک از شورمحشر ساختم

می کشم خجلت زبینایان ز کوته دیدگی

تا ترا با آفتاب و مه برابر ساختم

حاصلی جز سنگ طفلان در برومندی نبود

من به برگ از گلشن ایجاد از بر ساختم

آفتاب مغفرت می خواست میدان وسیع

دامن خود را به جای دیده من ترساختم

شوق من از نامه پردازی به دیدارش فزود

چشم خود را حلقه پای کبوتر ساختم

هر سر بی مغز درخورد کلاه فقر نیست

من زناشایستگی با افسر زر ساختم

شیشه خشک است در کامم شراب لعل فام

تا به خون دل دهان خویش راترساختم

چهره زرین ز چشم زخم صائب ایمن است

از زروسیم جهان باروی چون زرساختم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

از فروغ حسن گل درآشیان می سوختم

ماه گرم جلوه و من درکتان می سوختم

در خزان دست و دلی کو تاکسی کاری کند

کاش در جوش بهاران آشیان می سوختم

ناله بی پرده را در خلوت او راه نیست

ورنه این نه پرده را از یک فغان می سوختم

در سرم تابود شور عشق چون طفلان شوخ

مرکبم می بود اگر زنی عنان می سوختم

گر نمی شد مهر لب شرم حضور بلبلان

پنبه در گوش گران باغبان می سوختم

داغ من آسان نشد سر حلقه ارباب درد

عمرها در زیر دیگ این استخوان می سوختم

این جواب آن غزل صائب که می گوید مسیح

شمع شد خاموش اما من همان می سوختم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

کم نگردد میهمان از خانه چون آیینه ام

نیست قفلی بردر کاشانه چون آیینه ام

هر غبار آلوده ای کز خاک بر دارد مرا

شسته رو بیرون رود از خانه چون آیینه ام

زشت و زیبا وبلند و پست از روشندلی

در نظر آید به یک دندانه چون آیینه ام

کفر و دین را کرده ام تسخیر از روشندلی

روشناس کعبه و بتخانه چون آیینه ام

صاف اگر باشد شراب مشرب من دور نیست

کز نمدپوشان این میخانه چون آیینه ام

هر چه هر کس آورد باخویش مهمانش کنم

پاک باشد از تکلف خانه چون آیینه ام

چون توانم پاس روی آشنایان داشتن

من که از حیرت ز خود بیگانه چون آیینه ام

پرده خوابم به چشم دل سیاهان جهان

گر چه در روشندلی افسانه چون آیینه ام

از حجاب عشق در بیرون در چون حلقه ام

گرچه با عکس رخش همخانه چون آیینه ام

می پذیرم گرچه هر نقشی که می آید به چشم

در برون کردن زدل مردانه چون آیینه ام

تخته مشق دوصد نقش پریشان کرده است

از تهی چشمی دل دیوانه چون آیینه ام

من که بودم کعبه صدق وصفا صائب کنون

از فرنگی طلعتان بتخانه چون آیینه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختم

خاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم

تا شدم آواره از دارالامان نیستی

تیغ می زد موج گردن هرکجا افراختم

چون توانم دور گردان را به یک دیدن شناخت

من که با این قرب خود را سالها نشناختم

سرمه شد در استخوانم مغز از دود چراغ

تا دو چشم سرمه سایش را سخنگو ساختم

گوش سنگین سنگ دندان ملامت بوده است

رخنه غم بسته شد تا گوش را کر ساختم

گردن افرازی سرم را داشت دایم برسنان

بدنیامد پیش من تا سر به پیش انداختم

از بساط خاک نقشی دلنشین من نشد

جز همان نقشی که خود را بی تامل باختم

نیست از سیل حوادث بر دلم صائب غبار

من که از روی زمین با گوشه دل ساختم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صاف چون صبح است با عالم دل بی کینه ام

می توان رو دید از روشندلی در سینه ام

از می روشن سیاهی آب حیوان می شود

نیست بر خاطر غباری از شب ادینه ام

گر زنم مهر خموشی برلب خود می شود

کشتی دریایی از آب گهر گنجینه ام

داشت چون طوطی نهان در زنگ خودبینی مرا

تا نظر بستم ز خود بی زنگ شد آیینه ام

نیستند ایمن ز چشم زخم روشن گوهران

دارد از جوهر زره زیر قبا آیینه ام

فقر بر من از خسیسی چون گدایان پینه نیست

رقعه حاجت ندارد خرقه پشمینه ام

تا سفیدی از سیاهی فرق کردم چون قلم

بود دایم مشرق زخم نمایان سینه ام

یکقلم گر موج دریا دست یغمایی شود

صائب از گوهر نمی گردد تهی گنجینه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

بس که از نادیدنی دارد غبار آیینه ام

می شمارد زنگ کلفت را بهار آیینه ام

از سواد نامه اعمال می بخشد خبر

بس که از تردامنی گردیده تار آیینه ام

بی تامل سینه پیش می سازم سپر

تا ز عکس خلق شد صورت نگار آیینه ام

از هوا گیرم غبار کلفت وزنگ ملال

تا شده است از سخت رویان سنگسار آیینه ام

می زند از سخت جانی این زمان پهلو به سنگ

داشت از نازکدلی گر شیشه بارآیینه ام

جای خود می بایدش دیدن چو قارون زیرخاک

آن که می خواهد که سازد بی غبار آیینه ام

گر ز ره زیر قبا پوشد چو جوهر دور نیست

نیست امن از چشم زخم روزگار آیینه ام

کرد بر لب تشنه دیدار بی خواهش سبیل

اب خشکی داشت گر در جویبار آیینه ام

دیده اش حیران نقش پایدار دیگرست

دل نمی بندد به هر نقش ونگار آیینه ام

خجلت روی زمین صائب ز مردم می کشم

کرد تا بی پرده گویی را شعار آیینه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011058
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث