به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام

می ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام

در پناه نیستی آزادم از تشویق خلق

همچو داراز بوی خون دارد نگهبان خانه ام

نیست بی شور محبت یک سر مو بر تنم

زین نمک لبریز باشد چون نمکدان خانه ام

چون کمان هر کس به من پیوست می گردد جدا

می کشد شرمندگی از روی مهمان خانه ام

در قدوم میهمان رنگینی من بسته است

چون سر دارست مستغنی زسامان خانه ام

نیست با معموری ظاهر مرا دلبستگی

از نسیمی می شود چون غنچه ویران خانه ام

تهمت خامی همان چون عود می سوزد مرا

گرچه چون مجمر شده است ازآه سوزان خانه ام

نیستم چون خار و خس بازیچه اطفال موج

کشتی نوحم که می خندد به طوفان خانه ام

چون صدف باتلخرویان نیست آمیزش مرا

می گشاید در به روی ابر نیسان خانه ام

می شد از زور جنون چون پسته خندان خانه ام

نقش برآیینه نتواند نفس را تنگ کرد

از هجوم غم نگردد تنگ میدان خانه ام

نیست از دریامرا صائب شکایت چون حباب

از هوای خود شود پیوسته ویران خانه ام

می کشد از رخنه دیوار و در خمیازه ها

در هوای ساغر سرشار طوفان خانه ام

این زبان بی مغز گردیدم، و گرنه پیش ازین

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام

همچو جوهر ریشه کرده زنگ درآیینه ام

هرسرمویم چو سوزن رخنه ای دارد زغم

مشرق آه است چون مجمر سراسر سینه ام

گرچه خود عاجزترم از مور در جنگاوری

ناخن شیر از جگرها می دماند کینه ام

لاله زاری درجگر دارم ز زخم مشکسود

می چکد چون نافه خون از خرقه پشمینه ام

حرف مهر از دشمن خونخوار باور می کنم

داغ دارد صبح را در ساده لوحی سینه ام

سینه ام از پرتو داغ است روشن این چنین

از فروغ این گهر فانوس شد گنجینه ام

بس که دارم بر جگر سوراخها از نیش خلق

سفته می آید برون گوهر ز بحر سینه ام

تا گذشتم همچو صائب ازمی لعلی قبا

چون ردای زاهدان در مجلس می پینه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

 

نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام

جلوه طوطی کند زنگار درآیینه ام

سبزه من می کند نشو و نما در زیر سنگ

نیست کوه غم گران بر خاطر بی کینه ام

نیستم محتاج کسوت چون فقیران دگر

همچو به می روید از تن خرقه پشمینه ام

گر چه صد پیراهن از خورشید روشنترشدم

همچنان د رخلوت روشن ضمیران پینه ام

می کند روز جزا بر طفل بازیگوش من

صبح شنبه را خمار عشرت آدینه ام

مهره گل گشتم از گرد کسادی گرچه بود

کشتی دریایی از آب گهر گنجینه ام

من که از نظاره یوسف نمی رفتم ز جا

نوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینه ام

نیست صائب بر دل صاف من از دشمن غبار

طوطی خوش حرف سازد زنگ را آیینه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانه ام

جلوه مهتاب سیلاب است درویرانه ام

صبر من از خارخار شوق پا بر جا نماند

ریشه از دندان موران داشت دایم دانه ام

آن سیه روزم خود که در ایام عمر خود ندید

نور را درخواب چشم روزن کاشانه ام

تا شنیدم کز ندیمان حریم خواب اوست

از ته دل تا قیامت دشمن افسانه ام

من کجا و طالع برگرد سر گشتن کجا

شمع چون گل می کند گل می کند پروانه ام

نیست امید برومندی ازین طالع مرا

هم مگر زنگار روزی سبز سازد دانه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

از سواد شهر وحشت می کند دیوانه ام

می کشد از لفظ دامن معنی بیگانه ام

داغ دارد پاکی دامان من فانوس را

شمع را دست حمایت می شود پروانه ام

دل به درد آید ز عاجزنالی من سنگ را

آسیا را باز می دارد ز گردش دانه ام

خانه من چون کمان پاک است از اسباب عیش

پر برآرد میهمان چون تیردر کاشانه ام

باده گلرنگ نتواند مرا سیراب کرد

می مکد انگشت ساقی رالب پیمانه ام

گر چه چشم نوبهار از لاله من روشن است

باده را می سوزد از لب تشنگی پیمانه ام

با خرابیهای ظاهر باطنی دارم چو گنج

جغد باشد نیل چشم زخم در ویرانه ام

گر چه زندانی است دست خالیم در آستین

کارساز عالمی از همت مردانه ام

نیست از موج حوادث بر دلم صائب غبار

جوهر شمشیر باشد ابجد طفلانه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

مومنی را می کند آزاد از قید فرنگ

هرکه می سازد درین محفل ز خود بیگانه ام

تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد

چند چون پرگار باشد مرکز خود دانه ام

از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکترست

می کند مهتاب کار سیل در ویرانه ام

در سر شوریده من عقل سودا می شود

می کند گرد یتیمی درد را پیمانه ام

کوه غم رطل گران طبع خرسند من است

چون گهر در سنگ سیراب است دایم دانه ام

عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بود

سرنوشت آسمانها ابجد طفلانه ام

خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته است

تشنه یک هایهای گریه مستانه ام

شمع نازکدل غبار آلود غیرت می شود

ورنه برمی آورد آتش ز خود پروانه ام

هر چراغی صائب از جا درنمی آرد مرا

سینه بر شمع تجلی می زند پروانه ام

کس نگردد از جنون گرد دل دیوانه ام

چون کمان از زور خود دارد نگهبان خانه ام

شیر می بازد جگر از شورش سودای من

حلقه از داغ جنون دارد در غمخانه ام

کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به من

می شمارد سنگ طفلان کوه را دیوانه ام

بارها از افسر خورشید سر دزدیده ام

داغ دارد آسمان را همت مردانه ام

خانه پردازی مراپیوسته در دل ساکن است

سیل مار گنج گردیده است درویرانه ام

در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکند

من نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام

دربهاران از زمین سر بر نیارد دانه ام

بس که شد از گرد کلفت دلگران غمخانه ام

آیه رحمت شمارد سیل را ویرانه ام

می گشایم با تهیدستی گره از کار خلق

بر سر مردم ازان فرمانرواچون شانه ام

هر کجا هنگامه گرمی است می گردم سپند

دربهاران عندلیب و در خزان پروانه ام

سیل در ویرانی من بی گناه افتاده است

آب بر می آورد چون چشم از خود خانه ام

در مذاق من شراب تلخ آب زندگی است

شیشه چون خالی شد از می پر شد پیمانه ام

گرچه از گنج گهر کردم جهان را بی نیاز

نیست شمعی غیر چشم جغد در ویرانه ام

گر نشوید ابر صائب نامه اعمال من

می کند پاک از گناهان گریه مستانه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

شد گل صد برگ خار از اشک خوش پرگاله ام

سبزه خوابیده در گلشن نماند از ناله ام

گردد از سرگشتگی دوران عیش من تمام

در بساط آفرینش شعله جواله ام

شد غبارم سرمه چشم غزالان و هنوز

چشم لیلی بر نمی دارد سراز دنباله ام

یک سر ناخن ز خار این چمن ممنون نیم

تازه رو از خون خود دایم چو داغ لاله ام

با سبکروحان گرانی کردن از انصاف نیست

جلوه شبنم کند بر چهره گل ژاله ام

گوهر سیراب را عین الکمالی لازم است

نیست از سوز جگر برگرد لب تبخاله ام

گر چه دایم در کنارم بود آن ماه تمام

رفت در خمیازه آغوش عمر هاله ام

در گلستانی که من صائب نواسنجی کنم

گوش گل چون لاله گردد داغدار از ناله ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام

دود بر می آرد از بال سمندر نامه ام

پیش ازین گر بود محتاج کبوتر نامه ام

می کند از شوق اکنون کار شهپر نامه ام

گرچه از خامی سیه گردیده یکسر نامه ام

می کند در بحر رحمت کار عنبر نامه ام

داغ خورشید قیامت در سیاهی گم شود

چون گشاید بال در صحرای محشر نامه ام

همچنان از ساده لوحی می زنم نقشی برآب

می شود هرچند محو از دیده تر نامه ام

چون چراغ زیر دامن از حدیث آتشین

میدرخشد از ته بال کبوتر نامه ام

از جواب تلخ چون تیری که بر گردد ز سنگ

باز میگردد به من ازکوی دلبر نامه ام

هر که را قاصد کنم از گرم رفتاران شوق

از گریبان افکند بیرون چو اخگر نامه ام

راز با هر ساده لوحی در میان نتوان نهاد

نیست چون پروانه مغرور جز پر نامه ام

یاد ایامی که از شوق بلند اقبال بود

تیر روی ترکش بال کبوتر نامه ام

التماس قتل کردم ز انتظارم می کشد

آه اگر می برد مضمون دگر در نامه ام

نافه می ریزد به خاک از سایه مرغ نامه بر

تا ز وصف کاکل او شد معنبر نامه ام

درزمان حسن عالمسوز او بیقدر شد

ورنه می زد شمع چون پروانه بر سر نامه ام

گفتم آن ناآشنااز نامه گردد آشنا

پرده بیگانگی شد عاقبت هرنامه ام

از مروت نیست خون کردن دل احباب را

ورنه دارد شکوه ها در سینه مضمر نامه ام

می برم خود نامه خود را و می سوزم زرشک

آه اگر می بود محتاج کبوتر نامه ام

گرچه می دانم جوابش نیست صائب غیر جنگ

می رساند همچنان خود را به دلبر نامه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

بر دل نازک گرانی می کند اندیشه ام

سنگ می گردد زناسازی پری در شیشه ام

خنده سوفار از دلتنگیم پیکان شود

بگذرد گر ناوک او از دل غم پیشه ام

نیست یک مو برتنم بی داغ عالمسوز عشق

دیده شیرست کرم شبچراغ بیشه ام

زود می پیچم بساط خودنمایی را بهم

گردبادم نیست در خاک تعلق ریشه ام

هیچ کس از مستی سرشار من آگاه نیست

بوی می نتوان شنیدن از دهان شیشه ام

نامدار از کان برآید درزمان من عقیق

تیزی الماس دارد ناخن اندیشه ام

شرم می آید ز تردستان مرا هرچند ساخت

آتش یاقوت راخاموش آب تیشه ام

بر دلم صائب چو کوه قاف می آید گران

گر پری داخل شود در خلوت اندیشه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5009686
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث