به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول

به سبحه است سرو کار عامل معزول

به آب تا نرساند روان نمی گردد

به خانه ای که کند قهرمان عشق نزول

سپهر دشمن جانهای آرزومندست

که بر بخیل گران است میهمان فضول

تمام سجده سهوست طاعتی که مرا ست

مگر به قبله ابروی او شود مقبول

نظر سیاه نسازد به کام هردو جهان

ز گرد راه تو هر دیده ای که شد مکحول

تلاش کام ترا زیر چرخ زیبنده است

به صید ماهی اگر غرقه می شود مشغول

مرا ز پست و بلند سپهر باکی نیست

به یک قرار بود مهر در طلوع و افول

بود چو سنگ فلاخن همیشه سر گردان

سبکسری که ز میزان عدل کرد عدول

مراست گوشه دل خوشتر از چمن صائب

که زیر بال بود گلستان مرغ ملول

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

رخسار همچو ماه تو از عنبرین هلال

درگوش آفتاب کشد حلقه زوال

فارغ زرشک آینه وآب کرده است

عشاق را نظاره آن حسن بی مثال

بر لعل او عقیق کند آب خود سبیل

بر سیب او سهیل کند خون خود حلال

لب نیست رخنه ای توان بست چون گشود

چندان که ممکن است بپرهیز از سوال

صائب دلش فسرده نگردد ز برگریز

مرغی که بهار کشد سر به زیر بال

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل

چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل

چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا

آن را که هست سوخته نانی ز دود دل

بر جا نماند آن که بود چون شراره اش

در زیر پای تخت روانی ز دود دل

چون خامه رهنورد تو هرجا که بگذرد

ماند به یادگار نشانی ز دود دل

دارد خط امان ز تریهای روزگار

آن را که هست آینه دانی ز دود دل

از ما حذر که در دهن آتشین ماست

چون لاله داغ دیده زبانی ز دود دل

در تنگنای سینه من جلوه می کند

هر گوشه سبز مور میانی ز دود دل

تیرش ز سنگ خاره چو ابرو گذر کند

در دست هرکه هست کمانی ز دود دل

افتاده تا به روز قیامت سیاه مست

هرکس که تلخ ساخت دهانی ز دود دل

زان تازه و ترم که رسانیده است عشق

در سینه ام بنفشه ستانی ز دود دل

صائب هوای چشمه حیوان نمی کنم

دارم اگر چه سوخته جانی ز دود دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

زهی به جوش زرشکت شراب خنده گل

به خون نشسته لعل تو آب خنده گل

به داغ سینه مجروح بلبلان چه کند

لبی که ریخت نمک درشراب خنده گل

فغان که طبل رحیل خزان نداد امان

که عندلیب شود کامیاب خنده گل

مرا که تشنه لب آن عقیق سیرابم

زند چه آب برآتش سراب خنده گل

ترا که هست دلی گل بریز و عشرت کن

که عندلیب مرا نیست تاب خنده گل

ز بیم روز جزا فارغند تنگدلان

خزان غنچه نگیرد حساب خنده گل

عنان دولت بیدار داشتم روزی

که بود شبنم من در رکاب خنده گل

لباس نغمه سرایان باغ فاخته است

چه برق بود که جست از سحاب خنده گل

چو پسته خنده خشکی به بوستان مانده است

زبس که خنده او برد آب خنده گل

چنین که دست و دل از کار رفته بلبل را

مگر نسیم گشاید نقاب خنده گل

نه دل که غنچه پیکان زنگ بسته بود

دلی که آب نگردد ز تاب خنده گل

مرا که می روم از دست بی نسیم بهار

کجاست حوصله انتخاب خنده گل

به حیرتم که دل عندلیب چون شبنم

چگونه آب نشد از حجاب خنده گل

برون نیامده از بیضه در قفس افتاد

نکرد بلبل ما فتح باب خنده گل

دودل شدند اسیران گلستان تا داد

لب چو برگ گل او جواب خنده گل

ببین درآتش سوزنده خرمن گل را

مگو خمار ندارد شراب خنده گل

هنوز دیده بلبل به خواب غفلت بود

که گشت صائب مست و خراب خنده گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

مشو چو بیخبران غافل از نظاره گل

که یک دو صبح بود شوخی ستاره گل

برآن سیاه گلیم است سیر باغ حلال

که همچو سوخته درگیرد از شراره گل

گلی که آفت پژمردگی نمی بیند

همان گل است که چینند از نظاره گل

چه خوشنماست ز معشوق شیوه عاشق

کباب کرد مرا جیب پاره پاره گل

برد ز هوش نگاهی لطیف طبعان را

ز یک پیاله بود مستی گذاره گل

دلیل عشق حقیقی است عشقهای مجاز

به آفتاب رسد شبنم از نظاره گل

فغان که بلبل ما در نیافت از مستی

که یک کتاب سخن بود هر اشاره گل

نه شبنم است که از گوش گل چکد صائب

که شد ز ناله ما آب گوشواره گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

اگر شود زنی بوریا شکر حاصل

شود ز خامه بی مغز هم ثمر حاصل

اگر چه بر سر خوان محیط مهمان است

صدف به کد یمین می کند گهر حاصل

به سالها نشود آنچه حاصل از خلوت

ز پیر میکده گردد به یک نظر حاصل

سفید ساز نظر تابه مدعا برسی

که بی شکوفه نمی گردد این ثمر حاصل

کند جلای وطن عالمی اگر گویم

مرا چه تجربه ها گشت از سفر حاصل

توان ز سختی ایام سرخ رویی یافت

که لعل می شود از کوه واز کمر حاصل

ببند لب ز طمع تا ترا دهند از غیب

گشایشی که نگردد ز هیچ در حاصل

بپوش دیده ز خورشید طلعتان که مرا

نشد ز دیدنشان غیر چشم تر حاصل

بجز ندامت و افسوس و حسرت بسیار

نگشت صائب ازین عمر مختصر حاصل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

 

ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل

ز شبنم است سراپای چشم حیران گل

ز بیغمی دل ما پاره گردیده است

ز هرزه خندی خود می شود پریشان گل

نشد که غنچه منقار ما شکفته شود

درآن چمن که شود بی نسیم خندان گل

فتاده است براین دشت سایه لیلی

مزن ز آبله بر خار این بیابان گل

درآن چمن که تو برداری آستین زدهن

درآستین کند از شرم خنده پنهان گل

خیال بستر و بالین کمال بی شرمی است

درآن ریاض که باشد ز غنچه خسبان گل

ز تاب روی که خونش به جوش آمده است

که ریزد از عرق شرم رنگ طوفان گل

گره چو گریه خونین شده است دررگ شاخ

ز خجلت رخ شبنم فشان جانان گل

یکی هزار شد امید اشک ریزان را

گذاشت تا سر شبنم به روی دامان گل

مپوش چشم چو شبنم درین چمن صائب

که چون ستاره صبح است برق جولان گل

درآن چمن که گشاید سفینه را صائب

شود به زیر پر عندلیب پنهان گل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

گذشت عمر ازین خاکدان برآ ای دل

چه همچو سنگ نشان مانده ای به جا ای دل

جدا ز جسم چو بی اختیار خواهی شد

به اختیار نگردی چرا جدا ای دل

به باد داد هوا صد هزار سرچو حباب

چه می زنی به گره هر نفس هوا ای دل

شود چو پرده بیگانگی حجاب ترا

به هر چه غیر خدا گردی آشنا ای دل

جمال شاهد مقصود چشم برراه است

چرا نمی دهی آیینه را جلا ای دل

برون نرفته ز خود پشت رابه دنیا کن

مباد حشر شوی روی بر قفا ای دل

شود به صبر دوا دردهای بی درمان

چه درد خود کنی آلوده دوا ای دل

ز پوست غنچه برآمد ز سنگ لاله دمید

تو نیزاز ته دیوار تن برآ ای دل

به هر که بود درین عالم آشنا گشتی

چرا به خویش نمی گردی آشنا ای دل

اگر نه از تو دلارام برده است آرام

چرا قرار نگیری به هیچ جا ای دل

نه برق در تو نه باد جهان نورد رسد

به این شتاب کجا می روی کجا ای دل

به خون خویش اگر تشنه نیستی چون شیر

زنی برای چه سر پنجه با قضا ای دل

ترا چو آه سحر گاه گرهگشایی هست

به کار خویش فرو مانده ای چرا ای دل

غریق را نتواند غریق دست گرفت

چه می بری به کسی هردم التجا ای دل

درین سفر که زریگ روان خطر بیش است

مشو ز صائب بی دست وپا جدا ای دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

قدم برون منه از خلوت نهانی دل

که می کنند گرانبارت از گرانی دل

سوار دل شو اگر ذوق لامکان داری

که نیست هیچ براقی به خوش عنانی دل

چنان مکن که دل ما در اضطراب آید

که عرش می تپد از بال و پرفشانی دل

ستاره دل خوش شبنم سحرگاه است

چو غنچه زود زوال است کامرانی دل

مخور چو پسته خندان فریب خنده خشک

شکر به کار براز خنده نهانی دل

رخ تو چون نشود گلگل از توجه ما

ز سنگ لاله بروید زباغبانی دل

کجا شکسته مادر درست خواهی کرد

ترا که زلف شکسته است از گرانی دل

کجاست اهل دلی تا بیان کنم صائب

که کار تیغ زبان کرد بی زبانی دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

زخمی تیغ شهادت زنده می خیزد زخاک

همچو گل با جبهه پرخنده می خیزد زخاک

از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز

بید مجنون سربه پیش افکنده می خیزد زخاک

می شود مرغابی دریای خجلت عندلیب

بس که گل در عهد او شرمنده می خیزد زخاک

هر که دارد آگهی ازچاه خس پوش جهان

با عصا چون نرگس بیننده می خیزد زخاک

هر گه چون طاوس عمرش رفت در پرداز بال

درقیامت طایر پرکنده می خیزد زخاک

هر که اینجا خنده راچون غنچه دارد زیر لب

صبح محشر بالب پرخنده می خیزد زخاک

شرمساری می برد صائب به خلدش بی حساب

هرکه در محشر ز خود شرمنده می خیزد زخاک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:04 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011058
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث