به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ

که از شمار شرر می دهد خبر دل سنگ

چکیده جگر شعله است نغمه عود

کمند عشرت رم کرده است رشته چنگ

هوای چیدن گل دارم از گلستانی

که باغبان جهد از خواب از پریدن رنگ

سفینه املم در محیطی افتاده است

که هست رشته شیرازه اش ز پشت نهنگ

دلم به اختر بدروز سینه صاف شود

ستاره پنبه گذارد اگر به داغ پلنگ

شراب عشق درآید اگر به خانه زور

شود ز سایه میناکبود چهره سنگ

به قید رسم گرفتار شد دل صائب

مباد هیچ مسلمان اسیر قید فرنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ

که از نشانه شود برخدنگ میدان تنگ

به ماه مصر چه نسبت ترا که گردیده است

جهان ز جوش خریدار همچو زندان تنگ

قرار نیست به یک جای بیقراران را

ز بلبلان نشود جای بو گلستان تنگ

صبور باش به زندان و چاه چون یوسف

که یک دو روز بود کار بر عزیزان تنگ

گرهگشاست دم تازه سبکروحان

که بر نسیم نگردد ز غنچه میدان تنگ

به خلق کوش جهان را گشاده گر خواهی

که کفش تنگ به رهرو کند بیابان تنگ

فشار قبر کند سرمه استخوان ترا

اگر شود تو یک خاطر پریشان تنگ

گلوی حرص نگردد گشاده از نعمت

که بر غنی و فقیرست رزق یکسان تنگ

ز تنگنای جهان عشق تنگ می آید

اگر برآتش سوزان شود نیستان تنگ

دل حبابی اگر بشکند ز تندی باد

چو چشم مور شود ملک بر سلیمان تنگ

به قدر کاوش ازین چشمه آب می جوشد

ز سایلان نشود دستگاه احسان تنگ

به چشم هرکه ز همت گشاده شد صائب

فضای چرخ بود چون دل بخیلان تنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

آمد بهار و شد در و دیوار لاله رنگ

از جوش لاله شیشه پرباده گشت سنگ

از بس کشید ابر به برتنگ باغ را

میدان خنده بردهن غنچه گشت تنگ

باغ از بنفشه رخسار یوسف است

گردیده از تپانچه اخوان کبود رنگ

بتخانه فرنگ کن از باده مغز را

اکنون که گشت روی زمین صورت فرنگ

مطرب چه حاجت است کسی را که می زند

بر سنگ خاره شیشه ناموس بی درنگ

چون سرو می کند به نظر جلوه گردباد

از بس زدود دامن صحرا ز سینه زنگ

صائب درین دو هفته که گل جوش می زند

چون داغ لاله باده لعلی مده ز چنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

می زنم گرم زبس تیشه خود بر رگ سنگ

می زند پیچ وخم موی بر آذررگ سنگ

تا شد از سرمه وحدت نظر من روشن

رشته تجلی است مرا هر رگ سنگ

بیستون را منم آن کوهکن آتشدست

که شده است از عرقم رشته گوهر رگ سنگ

نیست روشن گهر از سختی دوران دلتنگ

خون یاقوت همان جوش زند دررگ سنگ

شکوه از سختی ایام زکم ظرفیهاست

جوی شیر است مرا پیش نظر هررگ سنگ

که دگر دست برآورد به شیرین کاری ؟

که شد از جوش حلاوت شکر رگ سنگ

شد به فرهاد ز کیفیت حسن شیرین

بیستون رطل گران وخط ساغر رگ سنگ

از دل سخت محال است برون آید آه

در کف سنگ بود عاجز و مضطررگ سنگ

از دم تیشه آتش نفس من کرده است

علم انگشت به زنهار مکرر رگ سنگ

تیغ کهسار درآید به نظر جوهردار

بس که پیچیده زسوز دل من هررگ سنگ

آنقدر گوش به افسانه غفلت دادم

که شد از خواب گرانم مژه تررگ سنگ

نیست از زخم زبان سنگدلان را پروا

نگشاید دهن شکوه ز نشتر رگ سنگ

بیستون بس که شد از کشتن فرهاد غمین

مژه اشک فشان است سراسر رگ سنگ

خون فرهاد محال است که پامال شود

که به خونخواهی او بسته کمرهر رگ سنگ

دل مخور در طمع مزد که سازد ز شرار

دهن تیشه فرهاد پر از زر رگ سنگ

نر م کن نرم رگ گردن خود را زنهار

که زسختی نشود رشته گوهر رگ سنگ

صائب از شوق گهر جوش نشاطی دارم

که رگ ابر بهارست مرا هر رگ سنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

 

پیش چشمی که ز کان لعل برون آورده است

می کند جلوه موج می احمررگ سنگ

گر به تمکین گرانسنگ تو گویا گردد

خامه گردد به کف دست سخنور رگ سنگ

گر چه پرورده به صد خون جگر خورشیدم

هست چون لعل مرا بالش و بستر رگ سنگ

چون تن زار من از حادثه سالم ماند

نیست آسوده درین عهد ز صرصر رگ سنگ

ممکن است از دل من آه برآید صائب

گر رود در جگر سنگ سراسر رگ سنگ

شد ز تر دستی من بس که توانگر رگ سنگ

گشت سیرابتر از لعل شرر در رگ سنگ

پای در دامن تسلیم و رضاکش که کشید

لعل در رشته تسخیر ز لنگر رگ سنگ

غوطه دادند چو فرهاد به خونم هر چند

شد ز تردستی من موجه کوثررگ سنگ

سنگ را موم نماید نفس خونگرمان

چه عجب لاله اگر ریشه کند دررگ سنگ

عشق در سنگ ریشه که چون تیر شهاب

شد ز سوز دل فرهاد منوررگ سنگ

تا ز آوازه فرهاد تهی شد کهسار

می گزد بیشتر از مار مرا هر رگ سنگ

چه عجب گر شود از سنگ ترازو تیرم

که برآرد زسبکدستی من پر رگ سنگ

همت از تیشه فرهاد گدایی دارد

ناخنی تیشه هر کس که زند بر رگ سنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

پای سعی دیگران آمد گر از صحرا به سنگ

در وطن آمد مرا از خواب سنگین پا به سنگ

بر دل پرخون عاشق نیست کوه غم گران

می زند پهلو به زور باده این مینا به سنگ

خنده کبک از ترحم هایهای گریه شد

تا که را در کوهسار عشق آمد پابه سنگ

از شکست زلف کی گردد پریشان خاطرش ؟

آن که چندین شیشه دلی را زند یکجابه سنگ

باد عکس مراد آیینه اش صورت پذیر

آن که از سنگین دلی زدشیشه مارابه سنگ

نیست چز دندان شکستن چاره ای کج بحث را

ازدم عقرب گره نتوان گشود الا به سنگ

گر نگشتی جذبه فرهاد دامنگیر او

کی ز شوخی می گرفتی نقش شیرین پابه سنگ

من به افسون نرم کردم آن دل چون سنگ را

جوی شیر از تیشه گر فرهاد کرد انشا به سنگ

راه سخت وهمراهان ناساز ومرکب کندرو

هیچ رهرو را چندین جا نیاید پابه سنگ

همچنان در جستجوی رزق خودسر گشته ام

گرچه گشتم چون فلاخن قانع ازدنیا به سنگ

بیش و کم رابا نظر سنجند روشن گوهران

احتیاجی نیست میزان قیامت رابه سنگ

با گرانجانی به معراج هنر نتوان رسید

سخت دشوارست سیر عالم بالابه سنگ

آب چشم من ندارد در دل سخت توراه

ورنه سازد چشمه حکم خویش رااجرابه سنگ

ناتوانی عقده های سهل رامشکل کند

خامه های سست راازنقطه آید پابه سنگ

بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام

نیست امروز از جنون ربط من شیدا به سنگ

حرف سخت ازبردباری بر دل مابار نیست

می دهد پهلو درخت میوه دار مابه سنگ

آه کز خواب گران درراه سیل حادثات

همچو دست آسیا رفته است پای مابه سنگ

بر دل پرخون ندارد سختی ایام دست

نیست ممکن کشتی آید در دل دریا به سنگ

از دل شب تیرگی بسیاری انجم نبرد

از سر مجنون کجا بیرون سودابه سنگ

می شود از مهره موم این زمان دندانه دار

بود اگر چون تیشه چندی ناخنم گیرا به سنگ

گر به سنگ آمد ز ساحل کشتی امید خلق

صائب آمد کشتی ما در دل دریا به سنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ

من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ

از محک پروا ندارد نقره کامل عیار

سر نپیچد هر که در سودا شود کامل ز سنگ

لاله کوهم شراب من ز جوش غیرت است

می کنم زنگی به صد خونم جگر حاصل ز سنگ

همچنان از شوخ چشمی بر سر بازارهاست

راز او را چون شرر سازم اگر محمل ز سنگ

در جنون از سنگ طفلان شکوه کافر نعمتی است

کرد خوانسالار قسمت نقل این محفل ز سنگ

تا مبادا از تهیدستی ز من غافل شوند

می کنم پر دامن اطفال را غافل ز سنگ

ساده لوحی بین که دارد شیشه خونگرم ما

با کمال دشمنی امید روی دل ز سنگ

عاقلان ز اندیشه روزی دل خود می خورند

برگ عیش کوچه گردان می شود حاصل زسنگ

زاهد افسرده را رطل گران آدم نکرد

تیغ چو بین کی بریدن را شود قابل ز سنگ

چون نگیرند از هواسنگ عاشقان

رو سفیدی دانه ها را میشود حاصل زسنگ

در گذر از بیستون چون برق ای شیرین مباد

سر زند چون لاله خونین پنجه ای غافل زسنگ

تن پرستان زیر دیوار از گرانی مانده اند

ورنه می آید شرر بیرون به بوی دل زسنگ

شام غفلت گر چنین افسانه پردازی کند

پای خواب آلود می آید برون مشکل زسنگ

این جواب آن غزل صائب که میربلخ گفت

نیستم غافل که دارد دلبر من دل زسنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

 

می شود دایره خلق ز بیماری تنگ

زین سبب چشم تو پیوسته بود بر سر جنگ

تندخو را نشود آینه دل بی زنگ

که محال است سیاهی فتد از داغ پلنگ

در دل سخت بتان عجز چه تاثیر کند

نخل مومین چه رگ ریشه دواند درسنگ

چشم آسودگی از عالم پر شور خطاست

مهد آسایش این بحر بود کام نهنگ

عجبی نیست اگر پشت کمان راست شود

از هم آغوشی آن قامت چون تیر خدنگ

داده خویش نگیرند کریمان واپس

لعل ویاقوت ز خورشید نمی بازد رنگ

نشود روزی شیرین سخنان آزادی

تا برآمد شکر از بند نی افتاد به تنگ

در ریاضی که بود شبنم گلها سیماب

به چه امید زند بلبل مابرآهنگ

دل ازان زلف محال است رهایی یابد

چه خیال است مسلمان از قید فرنگ

به شکوهی که نشسته است مرا در دل عشق

هیچ شاهی ننشسته است چنان بر او رنگ

محملی لیلی اگر در صدد جولان نیست

چون درین بادیه هر ذره بود گوش به زنگ

هر که را درد طلب هست ز پا ننشیند

نیست در قافله ریگ روان صائب لنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

 

جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ

آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ

خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد

برنمی خیزد سیاهی از سر داغ پلنگ

راست ناید صحبت پیرو جوان بایکدگر

پربرون آرد درآغوش کمان تیر خدنگ

اندکی دارد خبر از حال دل دربند زلف

هر مسلمانی که افتاده است در قید فرنگ

داغ می رویاند از دل خالهای عنبرین

میکشد درخون نگه را چهره های لاله رنگ

یک سر مو در اطاعت گرچه کوتاهی نکرد

با دل من زلف او دارد همان صد حلقه جنگ

این هما از بیضه فولاد می آید برون

دامن دولت به آسانی نمی آید به چنگ

نیست حرف سخت برخاطر گران آن را که زد

شیشه ناموس را بر سنگ صائب بی درنگ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

از گرد خط آن غنچه مستور شود خشک

درجام سفالین می پرزور شود خشک

شهدی که توان کرد لب خشکی ازو تر

حیف است که در خانه زنبور شود خشک

داغی که به امید نمک چشم گشوده است

مپسند که از مرهم کافور شود خشک

از سردی دوران چه غم آتش نفسان را؟

حاشا که ز سرما شجر طور شود خشک

وقت است ز افشردن سرپنجه مژگان

چون آینه در دیده من نور شود خشک

خط گرد برآورد ازان روی عرقناک

دریای محیط ازنظر شور شود خشک

گر آب شود تیشه فرهاد عجب نیست

جایی که قلم درکف شاپور شود خشک

بزمی که دراو نغمه تر پرده نشین است

رگ در تن من چون رگ طنبور شود خشک

پیچیدن سرپنجه من کار فلک نیست

کز دهشت من پنجه هم زور شود خشک

از جوش نشاطی که زند خون شهیدان

تاحشر محال است لب گور شود خشک

از چوب محابا نکند شعله آتش

از دار کجا جرأت منصور شود خشک؟

چون تر شود از سرکه پیشانی زهاد؟

آن را که دماغ از می انگور شود خشک

تا حکم تو بر شیشه و پیمانه روان است

مگذار لب صائب مخمور شود خشک

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5011066
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث