به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نقش و نگار مار بود سرنوشت خلق

با زهر کرده اند همانا سرشت خلق

هر خوشه صد زبان ملامت کشیده است

زنهار چشم رزق نداری ز کشت خلق

از بهر نان در آتش حرصند روز و شب

بود از گل تنور همانا سرشت خلق

مردم ز بیم آتش دوزخ درآتشند

مارا خدا پناه دهد از بهشت خلق

سوزن به دل ز رشته مریم شکسته ام

برزخم من چه بخیه زند دست رشت خلق؟

چون غنچه بالشم سر زانوی وحدت است

در زیر سنگ نیست سر من زخشت خلق

با صد چراغ می طلبم عیب خویش را

کو فرصتی که فرق کنم خوب وزشت خلق؟

در تنگنای بیضه عنقا گریخته است

صائب ز بس رمیده از اطوار زشت خلق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:51 PM

نتوان به پای سعی رسیدن به طور عشق

خوابیده تر ز زلف بود راه دور عشق

دست ستیزه در کمر بیستون کند

درهر سری که هست می تازه زور عشق

از ظلمت وجود که می برد ره برون ؟

گر شمع پیش پای نمی داشت نور عشق

سیری ز شغل عشق ندارند عاشقان

چون آب شور تشنگی افزاست شور عشق

گر جای خار نشتر الماس سر زند

صائب قد نمی کشد ازراه دورعشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

قامت ز آه شرط بود در نماز عشق

بی آب دیده نیست نمازی نیاز عشق

خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد

ناخن به هر دلی زندشاهباز عشق

گر در نماز عقل حضور دل است شرط

غیر از حضور قلب نباشد نماز عشق

بیقدرتر ز اشک شرارست پیش شمع

نقد دوکون در نظر بی نیاز عشق

آن ساز نیست عشق که گیرند گوش ازو

از پرده های گوش کند پرده،سازعشق

شبنم چه عقده بر نفس بوی گل زند؟

لبهای سر به مهر چه سازد به رازعشق؟

چون سایه همای خرد نیست رایگان

تا بر سر که سایه کند شاهباز عشق ؟

منصور راببین که چه از دار می کشد

صائب خموش باش از افشای راز عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

گردی است صبح ازنفس راستین عشق

داغی است مهر از جگر آتشین عشق

قفل درنشاط و سرورست قاف عقل

دندانه کلید بهشت است شین عشق

در چشم آفتاب کشد میل خوشه اش

هر دانه ای که غوطه خورد در زمین عشق

چون گل تمام پرده گوش است آسمان

از اشتیاق زمزمه دلنشین عشق

نزدیک گشته است که چون نار شق شود

این نه صدف ز شوکت در سمین عشق

حسن آنچنان که هست تماشای خود نکرد

آیینه دار حسن نشد تا جبین عشق

صائب هوای گلشن جنت نمی کند

در مغز هر که ریشه کند یاسمین عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق

از یک سرست جوش گل وخار خار عشق

در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست

پیوسته سرخ روی بود لاله زار عشق

خاری است خار عشق که در پای چون خلید

نتوان کشید پا دگر از رهگذار عشق

از جان مگو که در گرو نقش اول است

سرمایه دوکون به دارالقمار عشق

رحمی به بال کاغذی خود کن ای خرد

خود را مزن برآتش بی زینهار عشق

عشقی که بی شمار نباشد بلای او

پیش بلاکشان نبود در شمار عشق

دایم به زیر دار فنا ایستاده ایم

بیرون نمی رویم ز دارالقرار عشق

اینجا مدار کارگزاری به همت است

از بحر آتشین گذرد نی سوار عشق

تکلیف بار عشق دوتا کردچرخ را

من کیستم که خم نشوم زیر بار عشق؟

صائب هزار مرتبه کردیم امتحان

با هیچ کار جمع نگردید کارعشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

دل شکسته بود گوهر یگانه عشق

بود ز چهره زرین زر خزانه عشق

به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیست

مگر بلند شود دست و تازیانه عشق

به هر چه دل نهی از پیش چشم بردارد

کناره سوز بود بحر بیکرانه عشق

ستاده اند به امید گوشه چشمی

هزار یوسف مصری برآستانه عشق

خم سپهر برین را به دست بردارند

سبو کشان ضعیف شرابخانه عشق

مگر ز سنگ بود پرده های گوش کسی

که ناخنش به جگر نشکند ترانه عشق

حدیث باده چه گویم، که آب می گردد

به هر دلی که زند برق شیشه خانه عشق

بیار جیب و ببر هرگهر که می خواهی

که قفل منع ندارد در خزانه عشق

چو آفتاب ز آتش بهم رسان رویی

که چهره سوز بود خاک آستانه عشق

کسی چگونه کند ضبط خویشتن صائب؟

که نه سپهر به وجدست از ترانه عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

جان آرمیده می شود از اضطراب عشق

این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق

صبح قیامت از دهن خم کند طلوع

چون برلب آورد کف مستی شراب عشق

مغزش ز جوش پرده افلاک می درد

برهر سری که سایه کند آفتاب عشق

آتش چه میکند به سپیدی که سوخته است ؟

از آفتاب حشر نسوزد کباب عشق

از خاک اهل عشق نظر خیره می شود

از ابر پردگی نشود آفتاب عشق

نبض از هجوم درد شود بیقرارتر

ساکن ز کوه غم نشود اضطراب عشق

نظاره شکسته دلان وحشت آورد

سیلاب تند می گذرد از خراب عشق

صید مراد هر دو جهان درکمند اوست

در هردلی که ریشه کند پیچ وتاب عشق

اکسیر بی نیازی ازین خاک می برند

صائب چگونه پای کشد از جناب عشق؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

 

زبان مار بود خار آشیان فراق

که باد جلوه گه برق، خانمان فراق

چو آفتاب زبانهای آتشین خواهم

که الامان زنم از تیغ بی امان فراق

هزار شق شود از درد همچو خامه موی

زبان خامه فولاد از بیان فراق

چو برگ لاله شود داغدار پرده گوش

شود چو گرم سخن آتشین زبان فراق

حبابش از سر نوح است و موجش ازدم تیغ

برون میار سراز بحر بیکران فراق

نهشت با کمرش دست درمیان آریم

که بشکند کمر دوری و میان فراق

چو موج محو شدم در محیط وصل و هنوز

به روی بحر کشم مد داستان فراق

نمی رسد به پریشانیم، اگر صائب

ز تار زلف کنم مد داستان فراق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

پای گستاخ منه بر در کاشانه عشق

سر منصور بود کنگره خانه عشق

حیف فرهاد که با آنهمه شیرین کاری

شد به خواب عدم از تلخی افسانه عشق

گر درآتش روی از خامیت آتش سوزد

تا سرت گرم نگشته است زپیمانه عشق

شیشه بندان ظرافت بهمش می شکنند

محتسب گر گذرد از دل میخانه عشق

با چه رو، روی به طوف حرم کعبه کنیم؟

نیست بر جبهه ما صندل بتخانه عشق

چو سبو شانه ندزدیده ام از باده کشی

کرده ام ازدل و جان خدمت میخانه عشق

من به معموره عقلم به پشیزی محتاج

گنج برروی هم افتاده به ویرانه عشق

قطره ای نیست هوایی نبود در سر او

می پرد چشم حباب از پی پیمانه عشق

شعله رابا خس و خاشاک بهم درپیچد

چون شود برق عنان گریه مستانه عشق

رفته ام دررگ و در ریشه دیوار چوکاه

نتوان کرد مرا دور ز کاشانه عشق

چشم زخمی به سبکدستی آن کس مرساد

که ز خاکستر دل ریخت پی خانه عشق

خون دل نیز شریک است درین آمیزش

نه همین اشک بود گوهر یکدانه عشق

سر پیچیدن دستار ندارم صائب

می روم گرد سر وضع غریبانه عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:50 PM

کجا روشن شود چشم زلیخا برتن یوسف؟

که عصمت سرزد ازیک جیب باپیراهن یوسف

محبت کرد چون دستار چشم پیر کنعان را

درآن ساعت که تهمت چاک زد پیراهن یوسف

بیاض و خط دیوانی به یکدیگر نمی خوانند

چه نسبت طره زنجیر را با گردن یوسف؟

به خون زن کجا رنگین کند سرپنجه غیرت؟

دل ازمردان رباید غمزه مردافکن یوسف

مه و خورشید را درسجده خود دیده درطفلی

کجا حسن زنان مصر گردد رهزن یوسف؟

چو از درد غریبی بندبندش درفغان آید

شود زنجیر آهن دل،شریک شیون یوسف

منال ای صاحب بیت الحزن ازچشم تاریکی

که خواهی گشت بینا ازجمال روشن یوسف

عزیز مصر عزت زحمت خواری نمی بیند

چه پیه گرگ می مالند بر پیراهن یوسف؟

چرا از تهمت ناگاه غمگین می شوی صائب ؟

نرست ازخار تهمت دامن پیراهن یوسف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5012453
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث