به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شوره زار خاک را یکسر گلستان کرد عشق

حنظل افلاک را چون نار خندان کرد عشق

خاک را چون مرغ عیسی شهپر پرواز داد

آسیای چرخ را بی آب، گردان کرد عشق

مشت داغی در گریبان کرد هر کس راگرفت

خاکدان دهر را کان بدخشان کرد عشق

نسیه فردوس را بر اهل عالم نقد ساخت

شور محشر را حصاری در نمکدان کرد عشق

یک دل بی آه در معموره عالم نهشت

این سفال خشک را لبریز ریحان کرد عشق

نعل کوه طور در آتش سراسر می رود

پای خواب آلودگان رابرق جولان کرد عشق

ابر چون در پیش صرصر پای در دامن کشد؟

مغز ما را چون کف دریا پریشان کرد عشق

کرد از زخم نمایان پیکرم را شاخ شاخ

این قفس را بر من عاجز نیستان کرد عشق

تا به زهر بی نیازی تیغ خود راآب داد

برخضر عمر ابد راتنگ میدان کرد عشق

خانه دل را که بود ازکعبه صد ره پاکتر

تند خوبی کرد و آتشگاه گبران کرد عشق

حکم مابر وحش وطیر این بیابان می رود

داغ مارا خاتم دست سلیمان کرد عشق

دست تادارد سرانگشت حلاوت می مکد

هرکه را بر خوان خود یک بار مهمان کرد عشق

کرد مشهور دو عالم صائب گمنام را

ذره ناچیز راخورشید تابان کرد عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

می نماید صد گره را یک گره زنار عشق

سبحه داران چون برون آیند ازبازار عشق؟

بوی این می آسمانها را به دور انداخته است

کیست تابرلب گذارد ساغر سرشار عشق؟

تخم راز عشق را در خاک کردن مشکل است

چون شرر از سنگ بیرون می جهد اسرار عشق

در سر هرذره ای اینجا هوای دیگرست

اختر ثابت ندارد چرخ خوش پرگار عشق

عشق ظاهر ساختن معشوق را کامل کند

ورنه عاشق رانباشد صرفه دراظهار عشق

لاله خورشید بی تقریب می سوزد نفس

سر فرو نارد به هر گل گوشه دستار عشق

می خورد ازسایه بال هما طبل گریز

برسر هرکس که افتد سایه دیوار عشق

چون توانم ازگل بی خار او دفتر گشود؟

می زند پهلو به مژگان غزالان خار عشق

شوق موسی نخل ایمن رابه حرف آورده بود

خامه صائب چرا بندد لب ازگفتار عشق؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

پر صدا شد چینی افلاک ازفغفور عشق

چون شررهر ذره ای بیدار شد از شور عشق

دست بیباکی چو حسن ازآستین بیرون کند

شمسه دار فنا گردد سرمنصور عشق

چون انار از خنده بیجای خود دارد خطر

شیشه نه آسمان ازباده پرزور عشق

چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب

پرتو خورشید تابان محو شد درنور عشق

ناامیدی وامید اینجا هم آغوش همند

صبح رادرآستین دارد شب دیجور عشق

در سواد شهر (خون) چون لاله میرد در دلش

هرکه در صحرا نمکچش کرد آب شور عشق

عاشق و اندیشه از زخم زبان، حرفی است این

می کند خون در جگر الماس را ناسور عشق

از دلم هر پاره ای چون گل به راهی می رود

برق دایم تیغ بازی می کند در طور عشق

عاشقان در پرده دل شادمانی می کنند

خنده رسوا ندارد غنچه مستور عشق

بستر و بالین چه می داند مریض عشق چیست

چون سبو از دست خود بالین کند رنجور عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

 

معنی ز لفظ جوهر خود را عیان کند

زان چهره لطیف مکن مو به یک طرف

تاسر برآورد ز گریبان پیرهن

هردم کند نسیم تکاپو به یک طرف

یکسان به دیر و کعبه نظر کن که میل نیست

شاهین عدل را زترازو به یک طرف

حیرت نگر که بی سرو سامان عشق را

چوگان به یک طرف رود وگو به یک طرف

صائب مدار فیض خود راتشنگان دریغ

این آب تا نرفته ازین جو به یک طرف

گلها تمام یک طرف آن رو به یک طرف

چین و ختا به یک طرف آن مو به یک طرف

بدمستی سپهر جفا جو به یک طرف

مستانه جلوه های قد اوبه یک طرف

آخر نشانه ای چه کند با هزار تیر؟

دل یک طرف هزار پریرو به یک طرف

از پیچ وتاب ،رشته عمرش شود تمام

با هر که افتد آن خم گیسو به یک طرف

اکنون که زلف بر خط انصاف سرنهاد

افتاده است خال لب اوبه یک طرف

دروادیی که لیلی بیگانه خوی ماست

مجنون به یک طرف رود آهو به یک طرف

گردد عصای موسوی انگشت زینهار

هرجا فتاد غمزه جادو به یک طرف

با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع

من میروم به یک طرف و او به یک طرف

عام است فیض عشق به ذرات کاینات

حاشا که آفتاب کند روبه یک طرف

بیرون فتاد مهره اش از ششدر جهات

آن راکه برد جاذبه او به یک طرف

باشش جهت توجه آن بی جهت یکی است

بیچاره رهروی که کند رو به یک طرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

هرکجا دلمرده ای را یافت احیا کرد عشق

جمله ذرات عالم را سویدا کرد عشق

ریخت دریا درگریبان قطره کم ظرف را

ذره ناچیز را خورشید سیما کرد عشق

جلوه زلف پریشان می کند موج سراب

بس که براوراق هستی مشق سودا کرد عشق

صبح شورانگیز محشر زد نمکدان برزمین

تا ز خلوتگاه وحدت رو به صحرا کرد عشق

عقل بالوح و قلم دارد چو طفلان احتیاج

می تواند بی قلم صد دفتر انشا کرد عشق

چون نیابد آب درچشم تماشایی به رقص ؟

برگ برگ این چمن رادست موسی کرد عشق

سهل باشد طور اگر از یکدگر پاشیده است

صد چندین مجموعه را از هم مجزا کرد عشق

محو شد چون شبنم گل درفروغ آفتاب

تارخ خود را به چشم ما تماشا کرد عشق

هر دو عالم خاک شد تا عشق سرپایین فکند

غوطه درخون زد جهان تادست بالا کرد عشق

کوهکن از فکر مرغ نامه برآسوده است

قاصدی چون جوی شیر ازسنگ پیدا کرد عشق

نعمت الوان راحت رابه بیدردان فشاند

درد خود رابهر ماصائب مهیا کرد عشق

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

ز تلخرویی دریاست بی نیاز صدف

کند به ابر گهر بار لب فراز صدف

کمند جذبه ارباب حاجت است کرم

که ابر را کند از بحر پیشواز صدف

ز خوان عالم بالاست روزی دل پاک

نمی کند دهن خود به بحر باز صدف

مگر که خنده دندانمای او را دید؟

که شد به عقد گهر بوته گداز صدف

دهان لاف پر ازخاک باد دریا را

که پیش ابر کند دست خود دراز صدف

ز وصل گوهرازان کامیاب شد صائب

که شد ز صدق سراپا کف نیاز صدف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

زده است شرم لبت مهر بردهان صدف

گره چگونه شود باز از زبان صدف؟

ز حسرت گهر آبدار گفتارت

گهر چو آب ،روان گردد ازدهان صدف

به انتقام، گهر ازدهن فرو ریزم

نهند برجگرم تیغ اگر بسان صدف

ز اهل فیض چنان روزگار خالی شد

که چون حباب ندارد گهر میان صدف

مکن ذخیره اگر زندگی هوس داری

که رفت برسر این نقد جان صدف

به پیش بحر دهن وانکرده، جا دارد

سحاب اگر ز گهر پر کند دهان صدف

سرشک گرم که در جان بحر آتش زد؟

که آب شد ز تب گرم استخوان صدف

بغیر کلک تو صائب کدام ابر بهار

گهر فشاندبه این رنگ دربیان صدف؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرف

شوید غبار عقل زدل چون شراب حرف

غیر ازدهان تنگ سخن آفرین تو

درنقطه کس ندیده نهان یک کتاب حرف

هر حرفی ازدهان تو پیچیده نامه ای است

از بس خورد زتنگی جا هیچ وتاب حرف

شادابی لب تو از آن است کز حجاب

درلعل آتشین تو می گردد آب حرف

گر هوش کوتهی نکند می توان شنید

ازچشمهای شوخ تودر عین خواب حرف

در خوبی تو نیست کسی راسخن،ولی

دارد خط عذار تو باآفتاب حرف

در خامشان شراب سرایت نمی کند

مستی دهد زیاده ز جام شراب حرف

صائب ره صواب خموشی است یکقلم

ورنه بود میان خطا وصواب حرف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

مدار چشم ازین کور باطنان انصاف

که گشته است به عنقا هم آشیان انصاف

زبس به فرق لگد خوردم و ننالیدم

به بردباری من داد آستان انصاف

به سیم قلب خریدند ماه کنعان را

نمی دهند هنوز اهل کاروان انصاف

مباد لب به حدیث طمع بیالایی

نمی دهند ز بخل اهل این زمان انصاف

شکر به سعی بهار از زمین شوره نرست

مجو ز مردم این تیره خاکدان انصاف

تو نیز گوشه بگیر از جهانیان صائب

کنون که گوشه گرفته است از جهان انصاف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

زخط سبز شود بیش لعل دلبر صاف

هنوز از پر طوطی نگشته شکر صاف

عجب که حسن گذارد اثر ز من باقی

که می کنم به کتان ماهتاب انور صاف

دل تو نیست پذیرای آه من، ورنه

ز سنگ می جهد این ناوک سکپر صاف

نزاکت توکند ثفل از نبات برون

و گرنه کرده ام این قند را مکرر صاف

چو آب خضر ز خط غوطه درسیاهی زد

رخی که بود چوآیینه سکندر صاف

قدم برون منه از حد خود که می گردد

ز آرمیدگی خویش آب گوهر صاف

مکن ز تیرگی بخت شکوه چون خامان

که در حمایت خاکسترست اخگر صاف

خوشم چو نافه خونین جگر به خر قه فقر

که می شود ز نمد به شراب احمر صاف

اگر به آینه دل صاف می کند زنگی

امید هست شود چرخ باهنرور صاف

ز آب، آینه تار تیره تر گردد

کجا ز باده شود خاطر مکدر صاف ؟

ز دل به جام هلالی برآر ریشه غم

که صیقل آینه را می کند ز جوهر صاف

کنند آینه وآب صلح اگر با هم

به خضر نیز شود سینه سکندر صاف

ز خاکمال حوادث متاب رو صائب

که از غبار یتیمی است آب گوهر صاف

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 2:47 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5010644
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث