به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

به مرگ کوه کن کزوی المها یاد می‌آید

هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می‌آید

همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را

که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می‌آید

بد من گر به گوشت خوش نمی‌آید چه سراست این

که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می‌آید

چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تو

اگر بیداد می‌آید ز من هم داد می‌آید

ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم

که خود را می‌کنم آزاد تا صیاد می‌آید

سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی

تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می‌آید

به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا

که این کار از زبان خنجر جلاد می‌آید

سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم

خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می‌آید

چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده

که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید

ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمین آید

چو آید بعد ایامی برون خلقی فتد در خون

اگر ماهی سهیل‌آسا برون آید چنین آید

به صیت حسن اول دل برد آنگه نماید رو

چو صیادی که دام افکنده صیدی را ز زین آید

ز رفتارش تن و جان در بلا وین طرفه کز بالا

بر آن رفتار از جان آفرین صد آفرین آید

به عزم سیر بام از قصر می‌خواهم برون آئی

چو خورشید جهان آرا که بر چرخ برین آید

بتی گفتند خواهد گشت در آخر زمان پیدا

کزو صد چشم زخم دیگرت در کار دین آید

اگر این است آن بت محتشم با خود مقرر کن

کزو صد زخم بر دل از نگاه اولین آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد می‌آید

نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد می‌آید

من پا بسته روز وعده‌ات آن مضطرب صیدم

که خود را می‌کشم در قید تا صیاد می‌آید

اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد

جواب نامه‌ام می‌آرد و ناشاد می‌آید

به خون ریز من مسکین چو فرمان داده‌ای باری

وصیت میکن از من گوش تا جلاد می‌آید

بتان را هست جانب دارای پنهان که خسرو را

به آن غالب حریفی رشک بر فرهاد می‌آید

دلیل اتحاد این بس که خون میرانداز مجنون

به دست لیلی آن نیشی که از فساد می‌آید

دل خامش زبانم کرده فرقت نامه‌ای انشا

که هرگه می‌نویسم خامه در فریاد می‌آید

ببین ای پند گوآه من و بر مجمع دیگر

چراغ خویش روشن کن که اینجا باد می‌آید

چنان می‌آید از دل آه سرد محتشم سوزان

که پنداری ز راه کوره حداد می‌آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید

به استقبال خیل او تزلزل در زمین آید

به سرعت شخص طاقت پا بگرداند ز پشت زین

دمی کان سرو آزاد زمین بر روی زین آید

چو او بر خانه زین جان کند بهر تماشایش

فغان و ناله از دلها و از چرخ برین آید

زمین پر گردد از نقش جبین ماه رخساران

در آن فرخ زمان کان آفتاب مه جبین آید

به حکم دل ز لعل یار داد خویش بستانم

مرا روزی که ملک وصل در زیر نگین آید

ختائی ترک آمد محتشم این که در جنبش

به یک دنباله از آهوی مشگینش به چین آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آید

ور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید

به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پر

ز بس کز شست او بر دل خدنگ بی‌درنگ آید

رخ از می ارغوانی کرد و بیرون رفت از مجلس

به این رنگ از بر ما رفت تا دیگر چه رنگ آید

ز آه گریه آلودم خط ز نگاریش سر زد

چو نم گیرد هوا ناچار بر آئینهٔ زنگ آید

چنان بدنام عالم گشتم از عشق نکونامی

که اهل عشق را ننگ از من بی‌نام و ننگ آید

حذر کن گزندم زین نخستین ای رقیب از دل

که در ره نیش کار دهر که راز سینه سنگ آید

نگویم قصهٔ دلتنگی خود محتشم با او

که ترسم من نیابم حاصلی و آن مه به تنگ آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آید

نفیر دادخواهان سر کشد سلطان برون آید

به عزم بزم خاصش گیرم آن دم دامن رعنا

که داد دادخواهان داده از ایوان برون آید

فلک هم در طلب سرگشته خواهد گشت تا دیگر

چنین ماهی ازین نیلوفری ایوان برون اید

خوش آن ساعت که از اطراف صحرا سر زند گردی

چو گرد از هم به پا شده محمل جانان برون آید

امان ده یکدم ای ماه مخالف حسبة لله

که طوفان خورده‌ای از ورطهٔ طوفان برون آید

غم جانم مخور ای همنشین اینک رسید آن کس

که آن شاه جهان از چشمهٔ حیوان برون آید

به مجلس محتشم را باز خندان می‌برد آن گل

معاذالله اگر این بار هم گریان برون آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید

به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید

چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل

که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید

رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا

که بیمار تو را این مشکل از فصاد نگشاید

نخواهی داد اگر داد کسی رخ بر کسی منما

که دیگر دادخواهان را رگ فریاد نگشاید

تو ای دل چون به بسمل لایقی بگذر ز آزادی

که بنداز گردن صیدی چنین صیاد نگشاید

بزور دست و پائی بندهٔ خود را دگر بگشا

که روزی راه طعن بندهٔ آزاد نگشاید

ز آه من گشادی بر در آن دل نشد پیدا

دلی کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشاید

گشاد درد زین کاخ از درون جستم ندا آمد

که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید

بگو ای محتشم با ناصح خود بین که بی حاصل

زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:49 PM

 

غمزه‌اش دست چو بر غارت جان بگشاید

فتنهٔ صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید

گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظر

در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید

زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرف

سحر بندد لب و اعجاز زبان بگشاید

با ته پیرهنش چون ببر آرم که فتد

رعشه بر دست تصرف چو میان بگشاید

سازدم چون تف صحرای جنون سایه طلب

مرغ غم بال کران تا به کران بگشاید

بهر خاشاک دل ما شده گرداب بلا

اژدهائی که پی طعمه دهان بگشاید

صبح محشر نفس صور چو افتد به شمار

دادخواهان تو را راه فغان بگشاید

تا شه وصل به دولت نزند تخت دوام

کی در مملکت امن و امان بگشاید

باد سرگشته به راه غمت آن سست قدم

که چو پر کار بهم کام گران بگشاید

مدعی را ببر آن گونه به گردون که دلم

رشته از بال و پر مرغ کمان بگشاید

می بکش با کس و مگذار که آه من زار

پرده از چهرهٔ صد راز نهان بگشاید

کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشق

کوچه‌ای هست که راه تو از آن بگشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

قضا از آسمان هرگه در بیداد بگشاید

زمین بر من زبان بهر مبارک باد بگشاید

به خاک از رشحهٔ خون نقش شیرین آید ولیلی

رگ فرهاد و مجنون را اگر فصاد بگشاید

خط پرویز را از عشق خود در وادی شیرین

که هر جا مشکلی در ره بود فرهاد بگشاید

زبان عجز بگشاید که ای شاه جفا پیشه

کز استیلا کمین بر صید و خود صیاد بگشاید

قضا پیش از محل تیر بلائی گر کند پرکش

نگهدارد که روزی بر من ناشاد بگشاید

در حرمان که دارد صبر دخلی در گشاد آن

کلیدش هست چون بر گشته بیداد بگشاید

گره از تار زلفش محتشم نتوان گشود اما

اگر توفیق باشد کور مادرزاد بگشاید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:33 PM

 

ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید

من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید

قدم کند از بیم پاس غیر توقف

به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید

ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی

گزنده‌تر بود آن تیر که آرمیده‌تر آید

قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارت

به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید

رسید و در من بی دست و پا فکند تزلزل

چو صید بسته که صیاد غافلش به سر آید

هزار حرف که از من کند سئوال چه حاصل

که من ز نطق برآیم چو او به حرف درآید

به اینطرف نگه تیز چند صید نزاری

به ناوکی جهد از جا که بر یکی دگر آید

دو چشم جادویت آهسته از کمان اشارت

زنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید

فضای دیده پرخون محتشم ز خیالت

حدیقه‌ایست که آبش ز چشمه جگر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5099948
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث