دولتت را که هست پاینده
باد فرخنده سال آینده
سایهٔ دولت تو بر عالم
باد چون آفتاب تابنده
بر در حضرتت ملازم وار
جملهٔ خلق شاه تابنده
دولتت را که هست پاینده
باد فرخنده سال آینده
سایهٔ دولت تو بر عالم
باد چون آفتاب تابنده
بر در حضرتت ملازم وار
جملهٔ خلق شاه تابنده
ساقی قدحی شراب در ده
دل سوخته را کباب در ده
راضی نشوم به یک دو سه جام
لطفی کن و بی حجاب در ده
از پردهٔ غیب روی بنما
در خطهٔ جان خطاب در ده
ای عشق ندای پادشاهی
در ملک چو آفتاب در ده
در ده کس نیست جمله مستند
بانگی بده خراب در ده
ما گمشدگان کوی عشقیم
راهی بنما صواب در ده
در بیداری اگر صلائی
ما را ندهی خراب در ده
پنهان چه دهی شراب وحدت
رندانه و بی حجاب در ده
شادی روان نعمت الله
دهدار مرا شراب در ده
چنین دیوان که ما داریم از دیوان دیوان به
چه جای دیو با دیوان که از ملک سلیمان به
دوای درد دل درد است اگر داری غنیمت دان
که دُرد درد عشق او به نزد ما ز درمان به
رهاکن کفر و هم کافر مسلمان باش مردانه
چوخواهی مرد ای درویش اگر میری مسلمان به
دل معمور آن باشد که خوش گنجی بود در وی
دگر گنجی در او نبود بسی زان کنج ویران به
چو دل با تو نمی ماند به دلبر گر دهی اولی
چو جای از تن بخواهد شد فدای روی جانان به
خراباتست و رندان مست و ساقی جام می بر دست
چنین بزمی ملوکانه ز خاقانی خاقان به
غلام سید ما شو که سلطان جهان گردی
به نزد حق غلام او بسی از شاه سلطان به
بیا ساقی و جام می به ما ده
به ما یک وجه از بهر خدا ده
دو صد جان قیمت یک ساغر توست
به درویشان خدا را بی بها ده
جهانی از تو می یابد نواها
نصیبی هم به مای بینوا ده
درون خلوت ار بارم ندادی
مرا بر آستان خویش جا ده
تو در جانی و جان در جستجویت
مده ما را غلط ما را رها ده
که داند قدر دُرد درد عشقت
بیا و دُرد دردت را مرا ده
تو سلطانی و سید بندهٔ تو
عطائی گر دهی باری مرا ده
بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان ده
بیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده
به میخواران مده می را که قدر می نمی دانند
چو خیری می کنی ساقی بیاور می به مستان ده
بیا ای صوفی صافی و دُرد درد دل درکش
چه می لرزی به جان آخر بیا جان را به جانان ده
اگر فرمان رسد از شه که سر در پای او انداز
تو پا انداز کن سر را به شکرانه روان جان ده
چه خوش گنجیست عشق او که در عالم نمی گنجد
چنین گنج ار کسی جوید نشانش کنج ویران ده
نشان رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید
کرم فرما ز لطف خود نشان او به یاران ده
اگر جمعیتی خواهی در آ در مجمع سید
و گر دل می دهی باری بدان زلف پریشان ده
می عشقش به شیر مردان ده
دُرد دردش به دردمندان ده
ساقیا دست ما و دامن تو
ساغر می به دست یاران ده
می به زاهد مده که باشد حیف
درد وی جام می به رندان ده
جرعه نوشان جام خود بگذار
جرعهٔ جام خود به ایشان ده
کربلا را به عاشقان بخشی
بخش من ز آن بلا فراوان ده
نوش کن جام می که نوشت باد
جرعه ای هم به باده نوشان ده
نعمت الله مده به می خواران
میر مستان به می پرستان ده
دامن عاشقان ز دست مده
جام می جز به رند مست مده
خاطر ما چو زلف خود مشکن
سر موئی به ما شکست مده
می به زاهد مده که حیف بود
جز به مستان می پرست مده
حالیا حال را غنیمت دان
وقت خود را به نیست و هست مده
نعمت الله را به دست آور
این چنین نعمتی ز دست مده
برو ای عقل و پند مست مده
پند سرمست می پرست مده
جان مده گر هوای ما داری
دامن ذوق ما ز دست مده
ساقیا جام می بیار و بیا
به جز از می به دست مست مده
خاطر ما چو زلف خود مشکن
سر موئی به ما شکست مده
نعمت الله را به دست آور
لیکن او را به هر چه هست مده
دل ز ما کردی بری یعنی که چه
هیچ با ما ننگری یعنی که چه
بی حریفان خلوتی دارم مدام
می به تنها می خوری یعنی که چه
می نهی لب بر لب جام شراب
آبرویش می بری یعنی که چه
رو گشائی راز گوئی با صبا
پردهٔ گل می دری یعنی که چه
بر سر راه امید افتاده ایم
بر سر ما نگذری یعنی که چه
هر نفس آئینهٔ روشن دلی
می بری می آوری یعنی که چه
دم مزن از سیدی گر عاشقی
بندگی و سروری یعنی که چه
سروری خواهی بیا و سر بنه
سر نهادی پا از آن خوشتر بنه
پیش پیشانی مده دستار را
مفردی دستار را بستر بنه
ای که گوئی جام می نوشیده ایم
خم بگیر ای یار ما ساغر بنه
تا کی از دفتر سخن گوئی به ما
لوح محفوظش بخوان دفتر بنه
عارفانه نفی غیر او بکن
رو قدم در راه پیغمبر بنه
گر نداری ذوق سرمستی ما
رخت بند و بار خود بر خر بنه
سر به پای سید مستان فکن
این کلاه سلطنت از سر بنه