به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زخط عذار تو بی آب وتاب خواهد شد

زهاله ماه تو پا در در رکاب خواهد شد

رخی که در جگر لاله خون ازومی سوخت

سیاه روزتر از مشک ناب خواهد شد

لبی که از سخنش می چکید آب حیات

جگر گداز چو موج سراب خواهد شد

دلی که پشت به کوه گران زسختی داشت

زسیل اشک ندامت خراب خواهد شد

زبرگزیر خزان آفتاب طلعت تو

شکسته رنگتر از ماهتاب خواهد شد

زخط ستاره خال تو می رودبه وبال

خمار چشم مبدل به خواب خواهد شد

کمند زلف تو با آن درازدستها

چو خال یک گره از پیچ وتاب خواهد شد

ز دستبرد خط سبز تیغ غمزه تو

به زیر پرده نگار آب خواهد شد

دل سیاه تو چون داغ لاله سیراب

به آتش جگر خود کباب خواهد شد

زخط زمانه ترا می کشد به پای حساب

تلافی ستم بی حساب خواهد شد

رخی که صائب ازودیده شد نگارستان

سیاه روز چو پر غراب خواهد شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

اگر چنین سخن ما بلند خواهد شد

زبان جرأت منصور بند خواهد شد

اگر بهار کند سبز تخم سوخته را

مرا ستاره طالع بلند خواهد شد

طبیب اگر چو مسیحا بر آسمان رفته است

زچاره جویی من دردمند خواهد شد

مگر نقاب به رخسار آتشین فکنی

وگرنه خرده گلها سپند خواهد شد

چنین بلند شود گرنهال قامت او

خیالها همه کوته کمند خواهد شد

ز آتش تو سمندر به زینهارآمد

کجا نقاب به روی تو بند خواهد شد

میان خوف و رجا شد دل دو عالم خون

که تا قبول تو مشکل پسند خواهد شد

کلاه گوشه قارون به آفتاب رسید

چه وقت طالع ما سربلند خواهد شد

سری که بر سر زانوی دار می رقصد

مقید تن منصور چند خواهد شد

شکست شیشه دل را مگو صدایی نیست

که این صدا به قیامت بلند خواهد شد

سبک عنانی باد بهار اگر این است

هزار غنچه دل هرزه خند خواهد شد

چنین نوای تو گر آتشین شود صائب

بر آتش تو جگرها سپند خواهد شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

ز آه کام دو عالم مرا مهیا شد

ازین کلید دو صد در به روی من وا شد

شکست از می روشن خمار من ساقی

عجب بلای سیاهی مرا ز سر وا شد!

فغان من ز دل سخت یار گشت بلند

ز کوه، ناله فرهاد اگر دوبالا شد

شد از قلمرو رخسار، زلف روگردان

غبار لشکر خط تا ز دور پیدا شد

که می تواند ازان رو دلیر گل چیدن؟

که حلقه حلقه خط تو چشم بینا شد

درین زمان که کسی دل نمی دهد به سخن

ترحم است بر آن طوطیی که گویا شد

ز حسن عاقبت آن روز ناامید شدم

که حرص پیر ز قد دوتا دوبالا شد

به آن رسیده که چون مور پر برون آرم

ز دوری تو دلم بس که ناشکیبا شد

چه سود ازین که گهر گشت قطره ام، داغم

کز این تعین ناقص جدا ز دریا شد

همان به چشم عزیزان چو خار ناسازم

اگرچه زندگیم صرف در مدارا شد

نبود جوهر من کم ز کوهکن صائب

ز کار دست من از حسن کارفرما شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

شکوفه از افق شاخسار پیدا شد

ستاره سحر نوبهار پیدا شد

ز سبزه خط تراشیده چمن سر کرد

ز لاله خال لب جویبار پیدا شد

نشانه پی گلگون برق سیر بهار

ز مشرق جگر لاله زار پیدا شد

ز لاله در بن هر خار از ترشح ابر

هزار جرعه می بی خمار پیدا شد

نسیم پیرهن مصر شد ز فیض بهار

اگر ز دامن صحرا غبار پیدا شد

به زیر سقف نشستن ز بی شعوریهاست

کنون که سایه ابر بهار پیدا شد

ز خاک، ریشه اشجار از صفای بهار

چو رشته از گهر آبدار پیدا شد

ز جوش لاله گرانبار شد چنان دل سنگ

که تاب در کمر کوهسار پیدا شد

درین چمن به نسب نیست زادگی صائب

ز خار و خس گل آتش عذار پیدا شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

ز طرف روی تو خط سیاه پیدا شد

در آفتاب قیامت پناه پیدا شد

ز خط به چهره لغزنده تو دلشادم

که دست پیچ برای نگاه پیدا شد

شکر اگر چه شود حاصل از زمین سیاه

ز شکر تو زمین سیاه پیدا شد

ز تنگی آن دهن از دیده بود پوشیده

ز خط به تنگ دهان تو راه پیدا شد

به حیرتم ز خط سبز آن لب نمکین

که چون ز کان ملاحت گیاه پیدا شد؟

دمید خط ز بناگوش آن سمن سیما

غریب شامی ازین صبحگاه پیدا شد

ز فتنه خط شبرنگ او مشو ایمن

که برق، صائب از ابر سیاه پیدا شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

 

ترا که روی به خلق است از خدا چه رسد؟

به پشت آینه پیداست کز صفا چه رسد

نه زلف شانه کند نه به چشم سرمه کشد

به خود نمی رسد آن شوخ تا به ما چه رسد!

دویدن است ز نعمت نصیب چشم حریص

ز دانه غیر تردد به آسیا چه رسد؟

ز شبنم است مهیا هزار دیده شور

ازین بهار به مرغان بینوا چه رسد؟

ز حرف مردم بیگانه گوش می گیرم

به آشنا و سخنهای آشنا چه رسد

به چشم خیره خورشید آب می گردد

به دیده من ازان آتشین لقا چه رسد؟

ز چشم منتظران تا به مصر یک دام است

ز بوی پیرهن آخر به چشم ما چه رسد؟

ز عشق قسمت زاهد کلام بی مغزی است

بغیر کاه ز خرمن به کهربا چه رسد؟

رساند کسب هوا خانه حباب به آب

به مغز پوچ تو تا صائب از هوا چه رسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد

که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد

اثر ز گرمروان بر زمین نمی ماند

به گرد آتش این کاروان صبا نرسد

کجا رسد دل بی دست و پای ما ز تلاش

به خلوتی که به بال ملک دعا نرسد

فغان که سرکشی و ناز را دو ابرویش

گذاشته است به طاقی که دست ما نرسد

ز مال رزق حریصان بود غبار ملال

که غیر گرد ز گندم به آسیا نرسد

جگر گداز بود زردرویی منت

خدا کند که مس ما به کیمیا نرسد

همان ز مردم هموار می کشم خجلت

به خاکساری من گرچه نقش پا نرسد

سپند خال ازان دایم است پابرجا

که چشم زخم به آن آتشین لقا نرسد

خموش باش اگر پخته گشته ای که شراب

ز جوش تا ننشیند به مدعا نرسد

تمام نیست عیار کسی که چون خورشید

به ذره ذره فروغش جدا جدا نرسد

میان ساختن و سوختن تفاوتهاست

به گرد خاک ره یار توتیا نرسد

ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائب

سبکروی که به سر منزل رضا نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

به گرد گریه من ابر درفشان نرسد

به آه حسرت من برق خوش عنان نرسد

مجردان چو مسیح از علایق آزادند

کمند رشته مریم به آسمان نرسد

مرا ز خرمن گردون چه چشمداشت بود؟

که برگ کاه به چشمم ز کهکشان نرسد

به زهد خشک به معراج قرب نتوان رفت

که کس به عالم بالا به نردبان نرسد

ز سطحیان مطلب غور نکته های دقیق

هما به چاشنی مغز استخوان نرسد

گشایش از دم پیران بود جوانان را

به خاکبوس هدف تیر بی کمان نرسد

به خواری وطن از عیش غربتم قانع

که هیچ گل به خس و خار آشیان نرسد

کمند آه ستمدیدگان عنان تاب است

نمی شود به سر چاه، کاروان نرسد

حضور همنفسان مغتنم شمر صائب

که لذتی به ملاقات دوستان نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

ز جلوه تو دل روزگار می ریزد

بنای صبر و شکیب و قرار می ریزد

دوام حسن ترا نیست نسبتی با گل

به پای سرو تو خون بهار می ریزد

به خاکساری من نیست هیچ کس در عشق

به چشم آینه عکسم غبار می ریزد

چه غم ز رفتن چشم است پیر کنعان را؟

شکوفه برگ خود از بهر بار می ریزد

چه نسبت است به فرهاد، ذوق کار مرا؟

عرق ز جبهه من چون شرار می ریزد

گل بهار تمناست داغ نومیدی

به قدر خار و خس آتش شرار می ریزد

چو گردباد ز بس زخم خار و خس خوردم

ز جنبش نفس من غبار می ریزد

کدام دیده بد در کمین این باغ است؟

که بی نسیم، گل از شاخسار می ریزد

به اهل صبر فلک بیش می کند کاوش

که تیر بر هدف پایدار می ریزد

رگ کدام محیط است خامه صائب؟

که اینقدر گهر شاهوار می ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

به عارض تو که رنگ نگاه می ریزد؟

که زهر ازان مژه های سیاه می ریزد

ستاره در قدم صبح آفتاب شود

خوشا دلی که در آن جلوه گاه می ریزد

مرا ز خار ملامت کسی که ترساند

به راه کاهربا برگ کاه می ریزد

توان ز دست و دل سرد یافت حال مرا

ز برگهای خزان دیده آه می ریزد

شکسته ای که گرفتار خط مشکین است

چو خامه از مژه خون سیاه می ریزد

نفس دریغ مدار از نفس گداختگان

ترا که تا به کمر زلف آه می ریزد

طمع مدار ز دندان ثبات در پیری

که این ستاره درین صبحگاه می ریزد

خطای اهل هوس را صواب می داند

همان که خون مرا بی گناه می ریزد

نفس درازی صائب ز سینه چاک است

به قدر شق ز قلم مد آه می ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5086349
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث