به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد

که دیده است ز آتش غبار برخیزد؟

چنین که من شده ام پا شکسته، هیهات است

که گرد من ز ره انتظار برخیزد

اگر به سبزه خوابیده بگذری چون آب

به پیش پای تو بی اختیار برخیزد

فتد ز سیلی باد خزان به خاک چو برگ

ز خاک هرچه به فصل بهار برخیزد

چنین که گرد حوادث ز هم نمی گسلد

چسان ز آینه دل غبار برخیزد؟

مرا ز خواب گران قد خم برانگیزد

ز زیر تیغ اگر کوهسار برخیزد

مدار دست ز دامان بیخودی صائب

که هرکه مست فتد هوشیار برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

چه غم ز سینه به یاد وصال برخیزد؟

چه تشنگی به سراب از سفال برخیزد؟

ز آب، سبزه خوابیده می شود بیدار

ز دل به باده چه زنگ ملال برخیزد؟

ز پای تا ننشیند سپهر ممکن نیست

که زنگ از آینه ماه و سال برخیزد

ز داغ کعبه سیاهی نمی فتد هرگز

ز دل چگونه غبار ملال برخیزد؟

مرا ازان لب میگون به بوسه ای دریاب

که از دلم غم روز سؤال برخیزد

به شبنمی است مرا رشک در بساط چمن

که پیش ازان که شود پایمال برخیزد

ز بار عشق قد هرکه چون کمان گردید

ز خاک تیره به نور هلال برخیزد

ز آب شور شود داغ تشنگی ناسور

کجا به مال ز دل حرص مال برخیزد؟

ترا ز اهل کمال آن زمان حساب کنند

که از دل تو غرور کمال برخیزد

غبار چهره عاصی که سیل عاجز اوست

به قطره عرق انفعال برخیزد

ز قیل و قال، غباری که بر دل است مرا

مگر به خامشی اهل حال برخیزد

مشو به صافی عیش ایمن از کدورت غم

که این غبار ز آب زلال برخیزد

گذشتم از سر گردون به عاجزی، غافل

که سبزه گرچه شود پایمال، برخیزد

ز صد هزار سخنور که در جهان آید

یکی چو صائب شوریده حال برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

ازین بساط کسی شادمانه برخیزد

که از سر دو جهان عارفانه برخیزد

مدار دست ز دامان آه نیمشبی

که دل ز جای به این تازیانه برخیزد

اثر ز عاشق صادق درین جهان مطلب

که گرد راست روان از نشانه برخیزد

مآل تفرقه جمعیت است آخر کار

دل دو نیم به محشر یگانه برخیزد

قدم برون منه از شارع میانه روی

که از کنار غم بیکرانه برخیزد

ز درد هر سر مو بر تنم زبانی شد

به قدر سوز ز آتش زبانه برخیزد

ز طرف دامن گل آستین فشان گذرد

غبار هرکه ازین آستانه برخیزد

ملاحت تو برآورد گرد از دلها

ز خاک شور محال است دانه برخیزد

اگر به گل گذری، با کمال بیدردی

ز سینه اش نفس عاشقانه برخیزد

ز شعله بال سمندر نمی کند پروا

به می چه پرده شرم از میانه برخیزد؟

نفس شمرده زن ای بلبل نواپرداز

که رنگ گل به نسیم بهانه برخیزد

چو لاله مرهم داغش ز خون بود صائب

سیاه بختی هرکس ز خانه برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

مرا ز باده گلگون دماغ می سوزد

چو لاله باده من در ایاغ می سوزد

ز می چراغ دگرها اگر شود روشن

مرا ز باده روشن دماغ می سوزد

به عشق لاله عذاران علاقه ای است مرا

که من کباب شوم هر که داغ می سوزد

ز بیکسی به جز از داغ ناامیدی نیست

مرا کسی که به بالین چراغ می سوزد

برد به خرمن مقصود ره سبکسیری

که همچو برق نفس در سراغ می سوزد

دگر کدام گل آتشین شکفته شده است؟

که عندلیب ز بیرون باغ می سوزد

سیاهی از شب عاشق نمی برد زحمت

اگرچه شب همه شب چون چراغ می سوزد

مرا ز نشو و نما نیست بهره، ابر بهار

عبث به تربیت من دماغ می سوزد

بود ملال به مقدار مال هرکس را

به قدر روغن خود هر چراغ می سوزد

خیال روی که صائب مراست در دل گرم؟

که اشک چون گهر شبچراغ می سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد

اگر ستاره بود آفتاب برخیزد

چنین که چشم ترا خواب ناز سنگین است

عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزد

همان قدر مرو ای مست ناز از سر من

که بوی سوختگی زین کباب برخیزد

غبار هستی من تا به جاست ممکن نیست

که از میان من و او حجاب برخیزد

ز فیض عشق به رخسار گریه پرور من

اگر غبار نشیند سحاب برخیزد

نبرد روشنی می سیاهی از دل ما

مگر ز عارض ساقی نقاب برخیزد

چنین که اختر اهل سخن زمین گیرست

عجب که گرد ز روی کتاب برخیزد

اگر به تربت مخمور، تاک دست نهد

ز خواب مرگ به بوی شراب برخیزد

فغان که قافله نوبهار کم فرصت

امان نداد که نرگس ز خواب برخیزد

غبار هستی من آنقدر گران خیزست

که از عذار تو طرف نقاب برخیزد

ازان خطی که روی تو خاست، نزدیک است

که آه از جگر آفتاب برخیزد

نخاست گوهر شادابی از جهان صائب

چگونه ابر ز بحر سراب برخیزد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

نگه ز دیده من اشکبار برخیزد

نفس ز سینه من زخمدار برخیزد

هزار میکده خون حلال می باید

که نرگس تو ز خواب خمار برخیزد

بر آبگینه من گرد راه افشاند

درین خرابه ز هر جا غبار برخیزد

اگر قدم به تماشای طور رنجه کنی

به پیش پای تو بی اختیار برخیزد

محیط گرد یتیمی نشست از گوهر

به اشک چون ز دل من غبار برخیزد؟

چنین که پیکر من نقش بر زمین بسته است

غبار چون ز من خاکسار برخیزد؟

گذشت قافله فیض و ما گرانجانان

نشسته ایم که باد بهار برخیزد

کلاه گوشه قدرش بر آسمان ساید

چو شعله هر که به تعظیم خار برخیزد

به زیر تیغ زند هرکه دست و پا صائب

ز خاک روز جزا شرمسار برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

ز گرمی نگهت آب در گهر سوزد

ز خنده نمکینت دل شکر سوزد

شکر به کار مبر بیش ازین که از تب رشک

به آن رسیده که چون شمع نیشکر سوزد

ز لاله دعوی عشق سمنبران خام اوست

هزار رنگ اگر داغ بر جگر سوزد

مبر پناه به تدبیر از گزند سپهر

که برق تیغ قضا اول این سپر سوزد

ز سوز دل قلمی سر کنم که نامه من

چو شمع زیر پر مرغ نامه بر سوزد

ثمر به خاک فکن آب زندگانی نوش

که باغبان قضا شاخ بی ثمر سوزد

چو آفتاب ز دل سبزه تمنا را

به یک نظر بدماند، به یک نظر سوزد

اگر نه روشنی عالم از می است، چرا

چراغ در شب آدینه بیشتر سوزد؟

خوشا کسی که چو صائب ز گرم رفتاری

ز نقش پای چراغی به هر گذر سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

نفس به سینه ام از اضطراب می سوزد

چنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد

ز قید عقل در اقلیم عشق فارغ باش

که سایه در قدم آفتاب می سوزد

طراوت تو کند سبز تخم سوخته را

خوش آن کتان که درین ماهتاب می سوزد

ز خون سوختگان عشق مجلس افروزست

چراغ شعله به اشک کباب می سوزد

گلی که گریه گرم من است میرابش

ز شبنمش جگر آفتاب می سوزد

ازان زمان که لب از خون گرم من تر کرد

هنوز در جگر تیغ آب می سوزد

چنان که شهپر عقل از شراب آتشناک

ز آفتاب رخ او نقاب می سوزد

مرا جدایی او سوخت، وقت شبنم خوش

که در مشاهده آفتاب می سوزد

اگرچه در دل دریاست جای من صائب

ز تشنگی جگرم چون سراب می سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

نگه ز دیدن رخسار یار می سوزد

نسیم صبح درین لاله زار می سوزد

چو شمع سبز درین باغ هرکجا سروی است

ز رشک قامت آن گلعذار می سوزد

شهید لاله رخان را به جای شمع و چراغ

سپند شب همه شب بر مزار می سوزد

مشو به سنگدلی از سرشک من ایمن

که آب در گهر آبدار می سوزد

ستاره سوخته را سازگار نیست وصال

دماغ لاله ز بوی بهار می سوزد

مرا به طالع پروانه رشک می آید

که بی حجاب در آغوش یار می سوزد

هزار بار فزون ماه بدر گشت و هلال

چراغ ماست که بر یک قرار می سوزد

به مغز آبله پایان چه کار خواهد کرد

رهی که دست و عنان سوار می سوزد

به سوز عاریتی تن نمی دهد جوهر

ز آتش جگر خود چنار می سوزد

چه صرفه می برد از پاک طینتان دوزخ؟

ز بوته کی زر کامل عیار می سوزد؟

فسرده ای که در اینجا به داغ عشق نسوخت

در آفتاب قیامت دوبار می سوزد

چراغ دیده بلبل درین چمن صائب

ز رشک شبنم شب زنده دار می سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

دل شکسته عاشق به آه می لرزد

همیشه بر علم خود سپاه می لرزد

سبک مگیر مصاف دل شکسته ما

که کوه قاف ازین برگ کاه می لرزد

گلی که نیست هوادارش آتشین نفسی

ز سردی نفس صبحگاه می لرزد

هجوم خار به آتش چه می تواند کرد؟

عبث دل اینهمه از خار راه می لرزد

کدام گوشه ابرو بلند شد یارب؟

که همچو قبله نما قبله گاه می لرزد

به فرق شاخ گلی بلبلی است بال فشان

پری که بر سر آن کج کلاه می لرزد

بر آن بیاض بناگوش گوشوار گهر

ستاره ای است که در صبحگاه می لرزد

ز آه سرد بود برگریز عصیان را

خوشا دلی که ز بیم گناه می لرزد

که آمده است به گلگشت ماهتاب برون؟

که همچو مهر جهانتاب ماه می لرزد

به چشم بسته تماشای عارض او کن

که این ورق ز نسیم نگاه می لرزد

به خاک کوی تو خلق آرمیده چون باشند؟

که آفتاب در آن جلوه گاه می لرزد

فتد ز رحم مرا برق در جگر صائب

اگر به دامن صحرا گیاه می لرزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090519
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث