به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کسی که خرده خود صرف باده می سازد

ز زنگ آینه خویش ساده می سازد

حضور روی زمین فرش آستان کسی است

که لوح خویش چو آیینه ساده می سازد

عنان به دست قضا ده که موج را دریا

به یک تپانچه کف بی اراده می سازد

ز چوب منع چه پرواست خیره چشمان را؟

که برق ره به نیستان گشاده می سازد

شکوه حسن تو خورشید را ز توسن چرخ

به یک اشاره ابرو پیاده می سازد

دل پری است مرا از جهان که سایه من

اگر به سیل فتد ایستاده می سازد

به آه گرم تواند کسی که زور آورد

کمان سخت فلک را کباده می سازد

به برق و باد نیاید ز شوق همراهی

کجا سوار به پای پیاده می سازد؟

به قسمت ازلی هرکه خواهد افزاید

به کاوش آب گهر را زیاده می سازد

عنان نفس به دست هوا مده کاین سگ

نگشته هرزه مرس با قلاده می سازد

دل گرفته ما را ز همرهان صائب

که غیر ناله و افغان گشاده می سازد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

 

ز آه من دل سنگین یار می لرزد

ز برق تیشه من کوهسار می لرزد

به راز عشق دل بیقرار می لرزد

محیط بر گهر شاهوار می لرزد

در آب آینه لنگر فکند پرتو مهر

دل من است که بر یک قرار می لرزد

ز خویش بار بیفشان که تا ثمر دارد

چو برگ بید دل شاخسار می لرزد

چه غم ز سنگ ملامت جنون کامل را؟

که از محک زر ناقص عیار می لرزد

چو گوهری که ز آیینه باشدش میدان

عرق به چهره آن گلعذار می لرزد

چه اشک پاک توانی ز چشم مردم کرد؟

ترا که دست به نقش و نگار می لرزد

ز کار خلق گره باز چون توانی کرد؟

ترا که دست مدام از خمار می لرزد

چه گل ز دامن دشت جنون توانی چید؟

چنین که پای تو از زخم خار می لرزد

اگر چه همت آتش بلند افتاده است

به خرده ای که دهد چون شرار می لرزد

مشو ز زخم مکافات عاجزان ایمن

که برق را دل از آسیب خار می لرزد

کجا به رتبه منصور سرفراز شود؟

کسی که همچو رسن زیر دار می لرزد

به کوه اگر کمر و تاج روزگار دهد

دلش به دولت ناپایدار می لرزد

منم که بار غم عشق می برم صائب

وگرنه کوه درین زیر بار می لرزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد

نقاب را رخت آیینه دورو سازد

خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد

به اشک سینه خود پاک از آرزو سازد

سبکروی که تواند به آفتاب رسید

چرا چو قطره شبنم به رنگ و بو سازد؟

به جستجو نتوان گرچه ره به حق بردن

خوش آن که هستی خود صرف جستجو سازد

به دوش خود ز عزیزی دهند خلقش جای

به دست کوته خود هرکه چون سبو سازد

ز جیب بحر سبک سر برآورد چو حباب

صدف ز آب گهر گر به آبرو سازد

سرشک سوخته عشق اختیاری نیست

چگونه شمع گره گریه در گلو سازد؟

مکن اعانت ظالم ز ساده لوحیها

که تیغ سنگ فسان را سیاهرو سازد

به آرزوی دل خود کسی رسد صائب

که پاک سینه خود را ز آرزو سازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

 

دل مرا نگه گرم یار می سازد

ستاره سوخته را این شرار می سازد

نوای مرغ سحرخیز حالتی دارد

که غنچه را دل شب زنده دار می سازد

چراغ خلوت یکدیگرند سوختگان

مرا چو لاله دل داغدار می سازد

شکستگان جهانند مومیایی هم

دل مرا شکن زلف یار می سازد

کسی که بر دل درویش می گذارد دست

بنای دولت خود پایدار می سازد

اگر سحاب کند سبز تخم سوخته را

ستاره سوخته را هم بهار می سازد

هزار خانه زین بیشتر تهی کرده است

اگرچه دیگری او را سوار می سازد

چها کند به دل صائب آتشین رویی

که آب آینه را بیقرار می سازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد

به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد

خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند

حباب وار کلاه از طرب براندازد

ز بس که تشنه سرگشتگی است کشتی من

همیشه در دل گرداب لنگر اندازد

مرا مسوز که خواهی کباب شد ای چرخ

سپند شوخ من آتش به مجمر اندازد

نماند آینه ای بی غبار در عالم

غبار خاطر من پرده گر بر اندازد

چو شیر گیر شود می پرست، جا دارد

اگر به دختر رز مهر مادر اندازد

لب پیاله شود غنچه از نهایت شوق

اگر دهان تو عکسی به ساغر اندازد

بغیر خامه گوهرفشان من صائب

که دیده مرغ ز منقار گوهر اندازد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:33 PM

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد

مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک

که تیر کج خبری از نشان نمی دارد

به گرمی طلب آید به دست دامن رزق

تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد

جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست

خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد

ز سایه وحشت صیاد می کند آهو

دل رمیده تعلق به جان نمی دارد

نمی شود کف دریادلان شود بی برگ

حنای پنجه مرجان خزان نمی دارد

گل از نظاره او بی حجاب چیند غیر

که گلفروش غم بلبلان نمی دارد

تمام رحمت و لطفند اهل دل صائب

که میوه های بهشت استخوان نمی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد

چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟

به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد

ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن

وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد

ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام

که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد

اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم

به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد

ندیده است جگرگاه بیستون در خواب

گلی که من به سر تیشه می توانم زد

خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب

وگرنه گام به اندیشه می توانم زد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

ز کاوش دلم آزار رنگ می بازد

به پای من چو رسد خار رنگ می بازد

اگر ز نغمه سیراب، پرده بردارم

هزار غنچه منقار رنگ می بازد

نسیم شوخ می پرده در چو تند شود

به سینه غنچه اسرار رنگ می بازد

به او چه از دل خونین خود سخن گویم؟

که حرف بر لب اظهار رنگ می بازد

شکسته رنگ نگشتی ز عشق، ای بیدرد

ز عشق، چهره دیوار زنگ می بازد

ز ساده لوحی اگر با رخش حریف شود

گل شکفته (چه) بسیار رنگ می بازد

کسی چه تحفه به بازار روزگار برد؟

که گل ز سردی بازار رنگ می بازد

اگر به صورت دیبا نگاه تلخ کنی

ز چهره تا گل دستار رنگ می بازد

چه حرف از گل تسبیح می زنی صائب؟

خمش که سنبل زنار رنگ می بازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

ز یاد عیش مرا سینه زنگ می گیرد

ز آب گوهرم آیینه زنگ می گیرد

فغان که آینه صاف صبح شنبه من

ز سایه شب آدینه زنگ می گیرد

فتاده است چنان آبدار گوهر من

که قفل بر در گنجینه زنگ می گیرد

می دو ساله جلا می دهد به یک نفسش

دلی که از غم دیرینه زنگ می گیرد

فلک به مردم روشن گهر کند بیداد

همیشه روی ز آیینه زنگ می گیرد

دلی که راه به آفات دوستداری برد

ز مهر بیشتر از کینه زنگ می گیرد

ز بس گزیده شدم از سخن، مرا صائب

ز طوطی آینه سینه زنگ می گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

ز زنگ آینه من جمال می گیرد

چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم

مرا ز شرم تب انفعال می گیرد

جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج

ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد

من و متابعت خضر نیک پی، هیهات

ز سایه فرد روان را ملال می گیرد

به روی آینه از خواب چون شود بیدار

نخست دل ز خود از بهر فال می گیرد!

کسی است صوفی صافی که خرقه اندازد

نه آن فسرده که بر دوش شال می گیرد

مرا ز نقش به نقاش چشم افتاده است

کجا دل از کف من خط و خال می گیرد؟

صفای گوهر دل در قبول آزارست

که مهر روشنی از خاکمال می گیرد

درون پوست نگنجد خطش ز رفتن حسن

که سایه عمر دراز از زوال می گیرد

ز هر کجا که غمی پای در رکاب آرد

نشان صائب شوریده حال می گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090229
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث