به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عذار نوخط دلدار دیدنی دارد

گلی که می رود از دست چیدنی دارد

اگر چه خشک شد از خط عقیق سیرابش

به بوی می لب ساغر مکیدنی دارد

دهان تنگدل او به هیچ می رنجد

وگرنه آن لب میگون گزیدنی دارد

هنوز گل ز رخش دسته می توان بستن

هنوز سبزه خطش چریدنی دارد

هنوز سیب ذقن رنگ را نباخته است

هنوز میوه این باغ چیدنی دارد

هنوز نرگس فتان او جنون فرماست

هنوز کوچه زلفش دویدنی دارد

ز خط گزیده شد آن شکرین دهان و بجاست

لبی که خیر ندارد گزیدنی دارد

ترا دماغ پریشان شود ز نکهت گل

وگرنه ناله صائب شنیدنی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

قدم به چشم من خاکسار نگذارد

ز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد

امیدوار چنانم که جذب عشق مرا

میان اهل هوس شرمسار نگذارد

رسید نوبت خط، بیش ازین مروت نیست

که دست بر دل من آن نگار نگذارد

چها کند به دل بیقرار من شوخی

که آب آینه را برقرار نگذارد

به آه و ناله من ره که می تواند بست؟

مرا به خلوت اگر پرده دار نگذارد

کسی که بار ز دل بر نمی تواند داشت

به دوش خلق همان به که بار نگذارد

به نامرادی و بی حاصلی خوشم، ترسم

به حال خویش مرا روزگار نگذارد

توقعی که مرا از سپهر هست این است

که آرزوی مرا در کنار نگذارد

به خار خار محبت امیدها دارم

که زیر خاک مرا برقرار نگذارد

به خون خویش زند غوطه راه پیمایی

که پا شمرده درین خارزار نگذارد

رسد به آب بقا پاک طینتی صائب

که دل به هستی ناپایدار نگذارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد

جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد

شود چو تیر ز همصحبتان ترکش فرد

به خوردن دل خود از نصیب قانع شو

که آب و نان جهان مرد را کند نامرد

ز خار راه پر و بال می دهد سامان

چو گردباد شود رهروی که تنهاگرد

به جای خون ز رگ و ریشه اش برآید دود

اگر چنین دل پرخون من فشارد درد

چه حاجت است به شمشیر، تیزدستان را؟

که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد

ز اهل درد مس من طلای خالص شد

که کیمیای وجودست دیدن رخ زرد

به سرکشی مشو از خصم خاکسار ایمن

که خط برآورد از روی همچو آتش گرد

اگر چه دیر به جوش آمدم به این شادم

که هرچه دیر شود گرم، دیر گردد سرد

ز ماه چهره آفاق گشت مهتابی

که از طمع نشود رنگ هیچ کافر زرد!

عجب که رخنه کند عیش در دل صائب

که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

ز بیم خار خورد در لباس دایم خون

چو گل کسی که درین باغ دامنی دارد

ز دوستان گرامی که می رود به سفر؟

که دل تهیه از خویش رفتنی دارد

هزار عقد گهر را به نیم جو نخرد

دلی کز آبله هر گوشه خرمنی دارد

گذشتن از سر مطلب رساتر افتاده است

وگرنه کعبه مقصد رسیدنی دارد

شکوه عشق به زنجیر بسته است مرا

خوش آن که رخصت در خون تپیدنی دارد

صدای شهپر جبریل از صبا شنود

چو غنچه هر که دماغ شکفتنی دارد

به یک قرار دو شب نیست روشنایی ماه

خوش آن چراغ که از خویش روغنی دارد

دل شکسته عشاق می شود پامال

وگرنه کوچه زلفش دویدنی دارد

به فکر خویش نباشند صاحبان نظر

دلش دو نیم بود هرکه سوزنی دارد

ز یاد روی تو صائب درین خراب آباد

همیشه پیش نظر باغ و گلشنی دارد

ز عشق هرکه به دل داغ روشنی دارد

ازین خرابه به فردوس روزنی دارد

اگر به خلد رود روی بر قفا باشد

ز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

 

درین بهار به گلزار رفتنی دارد

به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد

کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواب

به چشم روشنی باغ رفتنی دارد

ز نوبهار برومند گردد امیدش

به توبه هرکه امید شکستنی دارد

ز برگریز خزان، بلبلی است فارغبال

که زیر بال و پر خویش گلشنی دارد

به چار موجه وحشت فتد ز یاد بهشت

ز گوشه دل خود هر که مأمنی دارد

مرا به گوهر شب تاب رشک می آید

که در چراغ خود از آب روغنی دارد

ز بس که چشم من از چشم شور ترسیده است

به خانه ای ننهد پا که روزنی دارد

برون ز اطلس گردون نمی رود صائب

علاقه هرکه چو عیسی به سوزنی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:19 PM

ز می پرستی خود لاله برنمی گردد

شب سیاه درونان سحر نمی گردد

دمید خط و دل سخت یار نرم نشد

ز دود، دیده، آیینه تر نمی گردد

دلیل راحت ملک عدم همین کافی است

که هرکه رفت به آن راه بر نمی گردد

مدار چشم اقامت ز دولت دنیا

که آفتاب ملول از سفر نمی گردد

درین محیط که از صدق می گشاید لب؟

که چون دهان صدف پرگهر نمی گردد

ز شست صاف تو صیدی که می گشاید لب؟

کباب تا نشود باخبر نمی گردد

مکن ز چتر مرصع به بی کلاهان فخر

که پیش تیر حوادث سپر نمی گردد

درین ریاض به جز آب تیشه، نخل امید

ز هیچ آب دگر بارور نمی گردد

ز آفتاب دل ذره سرد شد صائب

دل من است که از یار برنمی گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:06 PM

سیه دل از غم دنیا خطر نمی دارد

که خون مرده غم نیشتر نمی دارد

ز انقلاب جهان فارغند بی مغزان

کف از تلاطم دریا خطر نمی دارد

به قدر تلخی محنت بود حلاوت عیش

نیی که بند ندارد شکر نمی دارد

صفای سینه ز اهل نفاق چشم مدار

شب سیاه درونان سحر نمی دارد

یکی است در دل ما سوز داغ کهنه و نو

درین چمن رگ خامی ثمر نمی دارد

ز گل شکایت بلبل دلیل خامیهاست

که هرچه سوخته گردد شرر نمی دارد

بود عزیز نظرها کسی که چون نرگس

ز پشت پای ادب چشم بر نمی دارد

درین ریاض زمین گیر خواریم صائب

که مهر را کسی از خاک بر نمی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد

همیشه سر به گریبان ماتمی دارد

تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی

که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد

اگر چه ملک عدم کم عمارت افتاده است

غریب دامن صحرای خرمی دارد

مکن ز رزق شکایت که کعبه با آن قدر

ز تلخ و شور همین آب زمزمی دارد

هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد

که در گشایش دلها عجب دمی دارد!

لب پیاله نمی آید از نشاط بهم

زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد

مباد پنجه جرأت در آستین دزدی

کمان چرخ مقوس همین دمی دارد

تو محو عالم فکر خودی، نمی دانی

که فکر صائب ما نیز عالمی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

چه باک حسن ز چشم پر آب می دارد؟

که باده آتش از اشک کباب می دارد

عجب که روی به آیینه بی نقاب آرد

چنین که حسن تو پاس حجاب می دارد

ز چشم شوخ بتان مردمی مدار طمع

کجا غزال حرم مشک ناب می دارد؟

ترا ز کوه فتاده است سخت تر دل سنگ

و گرنه ناله عاشق جواب می دارد

امید فرش بود در دل هوسناکان

زمین شور فراوان سراب می دارد

چه نسبت است به مور آن میان نازک را؟

میان مور کی این پیچ و تاب می دارد؟

اگر چه در دل سنگ است لعل زندانی

امید تربیت از آفتاب می دارد

غم من است که بیش است از حساب و شمار

وگرنه ریگ بیابان حساب می دارد

به خاک بستم اگر نقش، نیستم غمگین

که سایه بال و پر از آفتاب می دارد

نچیده است گلی از ریاض ساده دلی

سیه دلی که نظر بر کتاب می دارد

ز چشم دولت بیدار خواب می جوید

ز عشق هر که تمنای خواب می دارد

امید لطف نسازد به آب اگر ممزوج

که تاب باده صرف عتاب می دارد؟

ز شعر هر که کند آبرو طمع صائب

توقع از گل کاغذ گلاب می دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

چه باک دانه خال از گزند می دارد؟

ز چشم زخم چه پروا سپند می دارد؟

اگر ز ناله من آن طبیب خوشدل نیست

چرا همیشه مرا دردمند می دارد؟

به گرد آهوی وحشی نمی رسد فریاد

دل رمیده چه پروای پند می دارد؟

فتاده است چو بادام هرکه چرب زبان

همیشه بستر و بالین ز قند می دارد

ملال خاطر هرکس به قدر همت اوست

که چین به قدر بلندی کمند می دارد

هلاک نرگس جادوی او شوم صائب

که زنده ام به نگاه کشند می دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 7:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5090229
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث