به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غنچه راز مرا آه به ناخن وا کرد

خنده چاک، گریبان مرا رسوا کرد

زخم از پهلوی من طرف نمایان بربست

داغ در سینه من چشم تماشا وا کرد

گریه تلخ مرا خنده او شیرین ساخت

شعله آه مرا قامت او رعنا کرد

شعله حسن، جگر سوخته ای می طلبید

عشق در هر دو جهان گشت و مرا پیدا کرد

ببر ای باد صبا مژده به طفلان هوس

که در باغ نوی سبزه خطش وا کرد

برو ای زورق بی ظرف حباب از سر اشک

موج لنگر نتوانست درین دریا کرد

در هواداری آن زلف کم از شانه مباش

که سر خود همه را در سر این سودا کرد

صائب این تازه غزل را ز تو هرکس که شنید

از سویداش به مجموعه دل انشا کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

دولت از دیده بیدار طلب باید کرد

گریه چون شمع نهان در دل شب باید کرد

نیست چون یک دو نفس بیش ترا بهره ز عمر

همچو صبح این دو نفس صرف طرب باید کرد

صبح صادق شود از مشرق سودا طالع

سخن راست ز دیوانه طلب باید کرد

استخوان جای طباشیر نگیرد هرگز

با حسب بهر چه اظهار نسب باید کرد؟

شوخی طفل یکی صد شود از رو دادن

ادب بی ادبان را به ادب باید کرد

ریزش ابر نباشد به فشردن موقوف

از کریمان چه ضرورست طلب باید کرد؟

چشم بستن ز مکافات رکاب ظفرست

خصم مغلوب چو شد ترک غضب باید کرد

هست در خاطر اگر داعیه بخت جوان

صائب از پیر خرابات طلب باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد

در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد

پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک

سر ازین خرقه نه توی بدر باید کرد

حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست

فکر شغل دگر و کار دگر باید کرد

نفسی چند که در سینه پرخون باقی است

صرف افغان شب و آه سحر باید کرد

پیشتر زان که شود کشتی تن پا به رکاب

کشتی فکر درین بحر خطر باید کرد

سیر انجام در آیینه آغاز خوش است

دام را پیشتر از دانه نظر باید کرد

تا مگر اختر توفیق فروزان گردد

گریه ای چند به هر شام و سحر باید کرد

پیش ازان دم که زمین دوز کند خار اجل

دامن سعی، میان بند کمر باید کرد

تا گل ابری از ایام بهاران باقی است

صدف خویش لبالب ز گهر باید کرد

به رفیقان گرانبار نپردازد شوق

توشه این سفر از لخت جگر باید کرد

فکر جان در سفر عشق به خاطر بارست

از گرانباری این راه حذر باید کرد

قسمت مردم بی برگ بود میوه خلد

دهنی تلخ به امید ثمر باید کرد

نتوان راه عدم را به عصا طی کردن

پا چو از کار شد اندیشه پر باید کرد

شارع قافله فیض بود رخنه دل

چشم خود وقف بر این راهگذر باید کرد

پرتو عاریتی نعل در آتش دارد

شمع محراب ز رخسار چو زر باید کرد

مادر خاک به فرزند نمی پردازد

روی در منزل و مأوای پدر باید کرد

یک جهت گر شده ای در سفر یکتایی

صائب از هر دو جهان قطع نظر باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

از میان تیغ برآورد که زمان می گذرد

وقت پیرایش گلزار جهان می گذرد

غافلان پشت به دیوار فراغت دارند

عمر هر چند که چون آب روان می گذرد

می کند خواب فراغت به شبستان عدم

هر که اینجا سبک از خواب گران می گذرد

می شود رو به قفا روز قیامت محشور

چون شرر هر که ز دنیا نگران می گذرد

در بیابان ملامت دل دیوانه ما

همچو تیغی است که بر سنگ فسان می گذرد

نتوان طوطی ما را به شکر داد فریب

سخن از چاشنی کنج دهان می گذرد

آه ازان دلبر محجوب که در پرده شب

روی پوشیده ز آیینه جان می گذرد

گر چه باشد به هوس، عشق به از عقل بود

تیر هر چند بود کج ز کمان می گذرد

از جهان گذران نیست گذشتن آسان

شبنم ماست کزاین ریگ روان می گذرد

صاف شو تا همه خوبان به رضایت باشند

در گلستان، سخن آب روان می گذرد

صائب از شرم برون آ، که درین یک دو سه روز

نوبت خوبی آن غنچه دهان می گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

کعبه از کوی تو لبیک زنان می گذرد

زمزم از خاک درت اشک فشان می گذرد

با همه تار تعلق که در او پیچیده است

شمع در نیم نفس از سر جان می گذرد

اگر این است فلک، روز و شب عشرت ما

در شب جمعه و روز رمضان می گذرد

قصه خنجر الماس مگویید به ما

که در اینجا سخن از تیغ زبان می گذرد

غیرت از مدعیان خون مرا خواهد خواست

باغبان کی ز سر جرم خزان می گذرد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

نرگس از دور به آن چشم نگاهی دارد

وقت گل خوش که عجب طرف کلاهی دارد

سر سودازدگان را سبک از جای مگیر

کاین کدو چون خم می پشت و پناهی دارد

دست ارباب دعا را مکن از دولت دور

کاین چراغی است که از دست پناهی دارد

برق تازان به صف خرمن ما می آید

هر که در سینه گمان شعله آهی دارد

صید بیمار گرفتن ز جوانمردی نیست

ور نه بر چشم تو دل حق نگاهی دارد

تار و پود نفس ما ز نظام افتاده است

داغ شمعیم که سر رشته آهی دارد

کعبه هر چند که در مد نظر افتاده است

هر که را می نگری چشم به راهی دارد

صائب از چشم سخنساز ندارد ذوقی

گرد آن چشم که رم کرده نگاهی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد

عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد

ندهد کنج قناعت به دو عالم قانع

از سر تنگ شکر مور به تلخی گذرد

تلخی و شوری و شیرینی آب از خاک است

عمر در عالم پرشور به تلخی گذرد

زندگی را نبود چاشنیی بی مستی

عمر در باغ به انگور به تلخی گذرد

مال خود را نکند هر که به شیرینی صرف

از سر شهد چو زنبور به تلخی گذرد

روزگار خط شبرنگ به شیرین دهنان

چون شب جمعه به مخمور به تلخی گذرد

راحت و رنج به اندازه هم می باید

شب کوتاه به مزدور به تلخی گذرد

تا به کی در تن خاکی، که شود زیر و زبر

روز ما همچو شب گور به تلخی گذرد؟

تلخی مرگ شود شهد به کامش صائب

هر که زین عالم پرشور به تلخی گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

پای بر چرخ نهد هر که ز سر می گذرد

رشته چون بی گره افتد ز گهر می گذرد

جگر شیر نداری سفر عشق مکن

سبزه تیغ درین ره ز کمر می گذرد

در بیابان فنا قافله شوق من است

کاروانی که غبارش ز خبر می گذرد

دل دشمن به تهیدستی من می سوزد

برق ازین مزرعه با دیده تر می گذرد

گرمی لاله رخان قابل دل بستن نیست

که به یک چشم زدن همچو شرر می گذرد

در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست

خار دیوار ترا آب ز سر می گذرد

غنچه زنده دلی در دل شب می خندد

فیض، آبی است که از جوی سحر می گذرد

عارفان از سخن سرد پریشان نشوند

عمر گل در قدم باد سحر می گذرد

نسبت دامن پاک تو به گل محض خطاست

که سخن در صدف پاک گهر می گذرد

چون صدف مهر خموشی نزند بر لب خویش؟

سخن صائب پاکیزه گهر می گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

کلفت از مردم آزاده شتابان گذرد

همچو سیلاب که بر خانه بدوشان گذرد

دیده هر که نشد باز درین عبرتگاه

روزگارش همه در خواب پریشان گذرد

خود شکن شهپر توفیق مهیا دارد

رفرف موج، سبک از سر عمان گذرد

تاج لعل از سر منصور نهندش بر سر

چون سر دار، سر هر که ز سامان گذرد

گذرد تشنه دیدار تو از روضه خلد

همچو ماتم زده کز طرف گلستان گذرد

رود از کار دو دستش ز عنانداری دل

هر که را از نظر آن سرو خرامان گذرد

قطع پیوند به دلهای دو نیم آسان است

که سبک از سر خود پسته خندان گذرد

دل دشمن به تهیدستی ما می سوزد

برق چون ابر ازین مزرعه گریان گذرد

رفت در بیخبری عهد جوانی افسوس

تا بجا مانده هستی به چه عنوان گذرد

تا به کی صائب از آن جان جهان باشم دور؟

مرگ بهتر ز حیاتی که به هجران گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

چه عجب تیر خدنگ تو گر از دل گذرد؟

راهرو گرم چو گردید ز منزل گذرد

دامن تیغ ز خونم شرر افشان گردید

تا ازین شعله چه بر دامن قاتل گذرد

داغ تا چند نهان در ته مرهم باشد؟

عمر آیینه ما چند درین گل گذرد؟

سالک آن است که بنشیند و سیار شود

رهرو آن است که از قطع مراحل گذرد

دل بیتاب من و گوشه عزلت، هیهات

چه خیال است که پروانه ز محفل گذرد؟

رهرو عشق غم پای سلامت نخورد

خار این بادیه از آبله دل گذرد

چشم حیرت زدگان جذبه دیگر دارد

حسن از عشق محال است که غافل گذرد

اهل دل فارغ از اندیشه باطل باشند

عمر نادان به تمیز حق و باطل گذرد

چه عجب صائب اگر دل به تماشای تو داد؟

که صنوبر ز تماشای تو از دل گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092342
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث