به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه عجب تیر خدنگ تو گر از دل گذرد؟

راهرو گرم چو گردید ز منزل گذرد

دامن تیغ ز خونم شرر افشان گردید

تا ازین شعله چه بر دامن قاتل گذرد

داغ تا چند نهان در ته مرهم باشد؟

عمر آیینه ما چند درین گل گذرد؟

سالک آن است که بنشیند و سیار شود

رهرو آن است که از قطع مراحل گذرد

دل بیتاب من و گوشه عزلت، هیهات

چه خیال است که پروانه ز محفل گذرد؟

رهرو عشق غم پای سلامت نخورد

خار این بادیه از آبله دل گذرد

چشم حیرت زدگان جذبه دیگر دارد

حسن از عشق محال است که غافل گذرد

اهل دل فارغ از اندیشه باطل باشند

عمر نادان به تمیز حق و باطل گذرد

چه عجب صائب اگر دل به تماشای تو داد؟

که صنوبر ز تماشای تو از دل گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

هر کجا قصه آن طره و کاکل گذرد

موج آشفتگی از دامن سنبل گذرد

که گذشته ازین باغ، که تا دامن حشر

عرق شرم ورق بر ورق گل گذرد

دامنش در گرو خار ندامت ماند

شوخ چشمی که ز عاشق به تغافل گذرد

دامن حسن غیور تو ازان پاکترست

که تمنای تو در خاطر بلبل گذرد

ننهم پای ارادت به حریمی که در او

حرف طول امل و عرض تجمل گذرد

گریه حسرت ما از سر افلاک گذشت

سیل پرزور چو افتد ز سر پل گذرد

کشتی عقل، خراباتی این گرداب است

زهره کیست دلیر از قدح مل گذرد؟

بس که در هر گذری راهزنی پنهان است

رشته از کوچه گوهر به تأمل گذرد

اگر از عمر گرانمایه بیابد مهلت

صائب آن نیست ز کشمیر و ز کابل گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

از سری جوی سعادت که ز دولت گذرد

تن به خواری دهد از افسر عزت گذرد

هر که دامن کشد از خار علایق اینجا

سالم از دامن صحرای قیامت گذرد

آنچه دارند ز شب زنده همان از عمرست

خون مرده است دگر هرچه به غفلت گذرد

خانه هرکه به اندازه بود چون زنبور

همه ایام حیاتش به حلاوت گذرد

دامن برق به خاشاک علایق شد بند

تا که زین وادی خونخوار سلامت گذرد؟

می توان رست به همواری ازین عالم تنگ

رشته از چشمه سوزن به فراغت گذرد

چون زمین پاک بود تخم مدارید دریغ

صبح حیف است که بی اشک ندامت گذرد

عاشق از زخم زبان باک ندارد، ورنه

آتش از سایه این خار به دهشت گذرد

شور عشق است نمک مایده هستی را

ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد

می توان گفت نصیبی ز سخاوت دارد

باد دستی که ز آوازه همت گذرد

دولت سنگدلان زود بسر می آید

سیل از سینه کهسار به سرعت گذرد

مردم آزار محال است خجالت نکشد

که نمک آب شود چون به جراحت گذرد

درد خود را نکند پیش مسیحا اظهار

هرکه سالم ز دم تیغ شهادت گذرد

دامن هر که بود پاک ز عصیان صائب

چون سیاووش ز آتش به سلامت گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد

چه خیال است که مخمور ز ساغر گذرد؟

زاهد خشک ز سرچشمه زمزم نگذشت

مست چون از می چون خون کبوتر گذرد؟

چرخ پر کوکبه سد ره عاشق نشود

این سپندی است که چون برق ز مجمر گذرد

عبث آیینه زره پوش ز جوهر شده است

تیر مژگان تو از سد سکندر گذرد

نافه را کاکل مشکین تو در هم پیچید

تا چه از نکهت زلف تو به عنبر گذرد

خضر دست هوسی می کند از دور بلند

صائب آن نیست ز سرچشمه ساغر گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد

این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد

هوس از حسن شود کامروا بیش از عشق

جیب و دامان تهی طفل ز بستان نبرد

نوبر گوی سعادت نکند چوگانش

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

بی نیازی در جنت به رخش باز کند

مور اگر حاجت خود را به سلیمان نبرد

دارد انجامی اگر راه طلب، سوختن است

غیر پروانه کس این راه به پایان نبرد

تا ابد خواری غربت نکشد در یتیم

دل نه طفلی است که عشقش به دبستان نبرد

تلخی باده کم از پنبه مینا نشود

بالش نرم ز سر خواب پریشان نبرد

غیر موری که به لب مهر قناعت دارد

دهن تلخ کسی از شکرستان نبرد

با لب بسته بسازید اگر اهل دلید

که سر از بزم برون پسته خندان نبرد

کی به جانهای گرفتار دلش خواهد سوخت؟

یوسف مصر اگر زحمت زندان نبرد

ترک سر گوی که در معرکه جانبازان

تا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد

زان سیه می کند از آه جهان را عاشق

که کسی راه به سر منزل جانان نبرد

قسمت صائب از آن چهره همین حیرانی است

شبنم از باغ به جز دیده حیران نبرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد

رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد

سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است

غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد

ترک دستار سبکبار نگرداند مرا

فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟

چند چون عود درین بزم دل سوخته ام

بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟

داغ محرومیم از وصل کسی می داند

که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد

در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست

که چراغی به سر خاک سکندر ببرد

هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است

نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد

تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت

صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

صائب این بار به صد دست نگه خواهم داشت

دل مجروح اگر جان ز عتابش ببرد

چشم شوخ تو محال است که خوابش ببرد

مگر از مستی سرشار شرابش ببرد

عرق شبنم گل خشک نگشته است هنوز

مگذارید که گلچین به شتابش ببرد

بحر اگر از گهر خویش زند جوش گزاف

طفل اشکم به زبان آید و آبش ببرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

هر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد

وقت رفتن ز گلستان لب خندان نبرد

از جهان قسمت ارباب نظر حیرانی است

نرگس از باغ به جز دیده حیران نبرد

چشم ما شور بود، ورنه کدامین ذره است

کز تماشای تو خورشید به دامان نبرد

خط گستاخ چها با گل روی تو نکرد

مور اینجاست که فرمان سلیمان نبرد

دل سودازده عمری است هوایی شده است

آه اگر راه به آن زلف پریشان نبرد

ترک سر کن که درین دایره بی سر و پا

تا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد

زلفش از حلقه سراپای ازان چشم شده است

که کسی دست به آن سیب زنخدان نبرد

خاکیان را چه بود غیر گنه راه آورد؟

سیل غیر از خس و خاشاک به عمان نبرد

می رسانند به آب اهل طمع، خانه جود

خانه را حاتم طی چون به بیابان نبرد؟

در و دیوار به محرومی من می گریند

هیچ کس دامن خالی ز گلستان نبرد

تو که در مکر و حیل دست ز شیطان بردی

چه خیال است که ایمان ز تو شیطان نبرد؟

بازوی همت ما سست عنان افتاده است

ورنه گردون نه کمانی است که فرمان نبرد

صائب از بس که خریدار سخن نایاب است

هیچ کس زاهل سخن شعر به دیوان نبرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

دل محال است ز ما عشوه دنیا ببرد

یوسف آن نیست که فرمان زلیخا ببرد

این گرانی که من از بار علایق دارم

نیست ممکن که مرا سیل به دریا ببرد

بیش ازین نیست که هرکس توانگر باشد

حسرتی چند ز ما بیش ز دنیا ببرد

کاش می ماند بجا تخته ای از کشتی ما

که ازین ورطه به ساحل خبر ما ببرد

می تواند کلف از آینه ماه زدود

هر که زنگار کدورت ز دل ما ببرد

محو در عالم بی نام و نشانی گشتیم

خبر عزلت ما کیست به عنقا ببرد؟

نیست جز پیر خرابات عزیزی امروز

که به یک جام ز خاطر غم فردا ببرد

تا چه از لطف بجا با دل عشاق کند

شوخ چشمی که دل از رنجش بیجا ببرد

از جهان با نظر بسته بسازید که عشق

هر که را چشم ببندد به تماشا ببرد

کرد هر چند ز غیرت عرق خون پرویز

نقش شیرین نتوانست ز خارا ببرد

سیل در سلک نقش سوختگان است اینجا

کوه تمکین ترا کیست که از جا ببرد؟

هر چه جز عشق بود قابل دست بستن نیست

هر که خواهد دل و دین و خرد از ما ببرد

صائب آهسته روی پیشه خود ساز که آب

پنجه آتش سوزان به مدارا ببرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

نه همین فکر مرا روز به من نگذارد

که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد

هر عقیقی که دلش در گرو نام بود

پشت آسوده به دیوار یمن نگذارد

سر زلفی که من از شام غریبان دیدم

هیچ سودازده ای را به وطن نگذارد

گل اگر شرم ز روی چمن آرا نکند

آرزو در دل مرغان چمن نگذارد

چون سهیل عرق شرم دلم می لرزد

که کسی دست بر آن سیب ذقن نگذارد

یک سحر لاله خورشید نیاید بیرون

که فلک داغ نوی بر دل من نگذارد

در فسونسازی آن چشم سیه حیرانم

که خموش است و کسی را به سخن نگذارد

چون برم سر به گریبان خموشی صائب؟

که گریبان من از دست، سخن نگذارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092475
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث