به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد

زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد

دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد

همچو سی پاره که در جمع پریشان گردد

می شود فاختگان را خط آزادی سرو

در ریاضی که نهال تو خرامان گردد

هرکه چون شانه کند دست درازی با زلف

تخته مشق دو صد زخم نمایان گردد

می دهد دست نوازش دل ما را تسکین

بحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد

می دهد رخنه لب زود سر سبز به باد

جای رحم است بر آن پسته که خندان گردد

دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی است

که اگر باز ستانند دو چندان گردد!

از تماشای رخت حیرت صائب افزود

طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:36 PM

دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟

این نه ابری است که از باد پریشان گردد

روی یوسف کند آن روز جهان را روشن

که برافروخته از سیلی اخوان گردد

صبر کن بر نفس گرم خود ای تشنه جگر

که چو دل آب شود چشمه حیوان گردد

یاد رخسار لطیف تو عجب اکسیری است

که غبار دل ازو سنبل و ریحان گردد

چون فلاخن که سبکسیر شد از سنگ، ترا

خواب سنگین مدد شوخی مژگان گردد

نشود زخم زبان گر مروان را مانع

برق را توشه ره، خار مغیلان گردد

سنبلستان شده از خواب پریشان عالم

تا که بیدار ازین خواب پریشان گردد؟

دیده ای را که چو آیینه پریشان نظرست

هیچ تدبیر چنان نیست که حیران گردد

می درد پرده خود بیشتر از پرده او

هرکه باکم ز خودی دست و گریبان گردد

نیست ممکن که زند تنگی ازو خیمه برون

دیده مور اگر ملک سلیمان گردد

می تواند مژه پیچید عنان اشک مرا

بحر اگر عاجز سر پنجه مرجان گردد

غم منصور که دارد، غرض عشق این است

که سر دار ز منصور به سامان گردد

بوسه آن روز توانی به لب ساحل زد

که خس و خار تو بازیچه طوفان گردد

حکمت این بود درین سیر و سفر صائب را

که به جان تشنه دیدار صفاهان گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:36 PM

در واکرده، در بسته ز دربان گردد

دولت از خانه در بسته گریزان گردد

آه مظلوم اثر در دل ظالم نکند

در سیه خانه کجا دود نمایان گردد؟

زان به صحرا ننهم روی که مجنون مرا

آتشی نیست که محتاج به دامان گردد

کوه را شورش من سر به بیابان داده است

کیست مجنون که مرا سلسله جنبان گردد

ساده لوحی بود آیینه صد نقش مراد

طوطی از آینه صاف زبان دان گردد

شود از خواب گران بیش سبکسیری عمر

سیل چون گشت گرانسنگ شتابان گردد

گر چنین تنگ شود دایره عیش و نشاط

پسته در پوست محال است که خندان گردد

می شمارم ز گرانسنگی غفلت مخمل

بستر خوابم اگر خار مغیلان گردد

می شود همچو مه بدر دلش نورانی

هرکه قانع چو مه نو به لب نان گردد

تن به لنگر ندهد کشتی طوفان زدگان

سر عاشق چه خیال است بسامان گردد؟

شد ز داغ جگر لاله مبرهن صائب

که ته دل، سیه از نعمت الوان گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:36 PM

که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟

فرد خورشید که می گفت که باطل گردد؟

می تواند ز رخ شمع کسی گل چیدن

که چو پروانه به گرد سر محفل گردد

ناف دریاست چو گرداب مرا لنگرگاه

نیستم موج که سعیم پی ساحل گردد

مرغ روح شهدا پر به پر هم بسته است

زهره کیست که گرد سر قاتل گردد؟

سخن تلخ فرو برده و قهقه زده ام

کام من تلخ کی از زهر هلاهل گردد؟

سر مژگان سبکرو به سلامت باشد!

پا اگر آبله از دوری منزل گردد

شبنم آینه کس چهره خورشید نکر

به چه رو با رخش آیینه مقابل گردد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:36 PM

که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟

فرد خورشید که می گفت که باطل گردد گردد؟

خط مشکین نفس بیهده ای می سوزد

سحر چشم تو نه سحری است باطل که گردد

گر فتد چشم صنوبر به نهال قد او

نه به یک دل، که گرفتار به صد دل گردد

عاشق آن است که از گریه شادی خونش

شسته از دامن بیرحمی قاتل گردد

خون چو شد مشک، دگر بار نمی گردد خون

دل دیوانه محال است که عاقل گردد

روز روشن نشود کرم شب افروز سفید

با رخ خوب تو چون ماه مقابل گردد؟

می شود موج خطر سلسله جنبان محیط

شور دیوانه یکی صد ز سلاسل گردد

چون صدف طالعی از عقده مشکل دارم

که اگر آب خورم آبله دل گردد

حرص پیران شود از ریزش دندان افزون

صدف از بی گهریها کف سایل گردد

می شود روزی دندان ندامت، دستی

که بدآموز به دامان وسایل گردد

به سپندی دل روشن گهران می سوزد

که ز بیتابی خود دور ز محفل گردد

نشود حرص تهی چشم به احسان خاموش

که لب نان، لب در یوزه سایل گردد

دانه سوخته خاک فراموشان باد!

صائب آن روز که از یاد تو غافل گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:36 PM

دل سودازده در طره دلدار افتاد

گل بچینید که دیوانه به بازار افتاد

همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاه

بوسه را راه به کنج دهن یار افتاد

هر تنک حوصله ره یافت در آن خلوت خاص

شیشه ماست که از طاق دل یار افتاد

بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟

کار گوهر چو به انصاف خریدار افتاد

نیست ممکن نشود نقل مجالس اشکش

دیده هر که بر آن لعل شکر بار افتاد

از جبین گوهر جان را چو عرق ریخت به خاک

راه هرکس که به این وادی خونخوار افتاد

سنگ طفلان شمرد کوه گران را صائب

عاشقی را که چو فرهاد به سرکار افتاد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد

چون ز خاصیت خود مهر گیا برگردد

رفتن از کوی خرابات مرا ممکن نیست

مگر از کعبه رخ قبله نما برگردد

سپر تیر حوادث سپر انداختن است

خاک شو تا دم شمشیر قضا برگردد

دولت و سایه دو مرغند که هم پروازند

صبر دارم ورق بال هما برگردد

آخر از همرهی خضر به چاه افتادم

وقت آن خوش که ازو راهنما برگردد

مس خود را به دو پیمانه طلا گردانید

صائب از کوی خرابات چرا برگردد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

سخن عشق محال است مکرر گردد

بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد

سخن عشق به تکرار ندارد حاجت

کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟

از جنون حرف مکرر نشنیده است کسی

حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد

نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست

چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟

کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند

دیدن روی تو آن را که میسر گردد

پله حسن به تمکین ز تماشایی شد

یوسف از جوش خریدار به لنگر گردد

نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل

که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد

به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف را

از تماشای تو چشمی که توانگر گردد

گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغان

از کرم راهنما نوبت دیگر گردد:

دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاه

که مرا طوق گریبان خط ساغر گردد

می پرد دیده امید دو عالم صائب

تا که را دولت دیدار میسر گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد

به نسیمی ورق لاله و گل برگردد

گل رویی که نیاید ز لطافت به خیال

چه خیال است در آیینه مصور گردد؟

می رود خود بخود از کار دل خونشده ام

این نه خونی است که محتاج به نشتر گردد

تا زند پر، شود از گرمی پرواز کباب

نامه شوقم اگر بال کبوتر گردد

چون سلیمان سخن مور به رغبت بشنو

تا بر آیینه اقبال تو جوهر گردد

بر دل گرمی اگر دست گذاری از لطف

چون صدف آبله دست تو گوهر گردد

دم جان بخش نسیم سحری را دریاب

پیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد

تربیت را نبود در دل تاریک اثر

جوش دریا سبب خامی عنبر گردد

کار دلها نشود بی نفس گرم تمام

ماه از خویش محال است منور گردد

می رساند به صدف دانه گوهر خود را

ساده لوح آن که پی رزق مقدر گردد

هر حجابی که درین راه به یک سو فکنم

دل مغرور مرا پرده دیگر گردد

دست در دامن تسلیم و رضا زن صائب

تا ترا موج خطر دامن مادر گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

هرکه باریک شد از فکر، سخنور گردد

رشته شیرازه جمعیت گوهر گردد

بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زد

شانه تا چند در آن زلف، سراسر گردد؟

دیدنش می برد از هوش نظر بازان را

دیده هرکه ز روی تو منور گردد

حسن در هر نظری جلوه دیگر دارد

سخن تازه محال است مکرر گردد

صحبت زنده دلان جو که گرانقدر شود

آب بی قیمت اگر در دل گوهر گردد

چون خس و خار درین بحر سبک کن خود را

تا ترا موج خطر دامن مادر گردد

شوق پروانه ز مهتاب شود بیش به شمع

تشنه تر تشنه دیدار ز کوثر گردد

از قناعت نشود هرکه توانگر صائب

نیست ممکن به زر و سیم توانگر گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092410
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث