به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رهرو عشق کی اندیشه منزل دارد؟

کشتی بیجگران چشم به ساحل دارد

موج سد ره طوفان نشود دریا را

دل دیوانه چه پروای سلاسل دارد؟

نیست آیینه ما صاف چو شبنم، ورنه

می توان یافت که هر غنچه چه در دل دارد

گر چه مجنون سخن از محمل لیلی گوید

سخن مردم آگاه دو محمل دارد

نظر از دولت نظاره خود محروم است

قرب بسیار مرا دور ز منزل دارد

نیست مخصوص به خورشید به خون غلطیدن

عشق بسیار ازین طایر بسمل دارد

صائب آن کس که بود با همه کس راست چو شمع

تا دم بازپسین جای به محفل دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟

نه حباب است که هر موج ز جا بردارد

رشته گوهر سیراب شود مژگانش

هرکه خار از ره این آبله پا بردارد

دل صد پاره اگر همرهی ما نکند

کیست در راه طلب توشه ما بردارد؟

در بیابان طلب تشنه جگر بسیارست

به که هر آبله ای آب جدا بردارد

از مه عید جوانی دل ما صاف نشد

مگر این زنگ ز دل قد دوتا بردارد

آنقدر دور مشو از نظر ای صبح امید

که دل خونشده دستی به دعا بردارد

منفعل رفت ازین غمکده سیلاب برون

کیست این گرد ملال از دل ما بردارد؟

می کند ساده زمین را ز عمارت صائب

ابر اگر آب ز چشم تر ما بردارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

حسن در خانه زین جلوه دیگر دارد

در نگین خانه، نگین جلوه دیگر دارد

عالم آشوب بود شور قیامت، لیکن

خنده های نمکین جلوه دیگر دارد

از افق گرچه مه عید خوش آینده بود

چین بر آن طرف جبین جلوه دیگر دارد

عشق بی پرده شود حسن چو در پرده رود

در صدف در ثمین جلوه دیگر دارد

قدم از رخنه دیوار به گلشن مگذار

حسن خوبان ز کمین جلوه دیگر دارد

ساده لوحی بود آیینه صد نقش مراد

شد چو بی نام نگین جلوه دیگر دارد

شوخی سیل ز ویرانه نماید صائب

می به دلهای غمین جلوه دیگر دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

سخنی کز دل بیتاب بود پردارد

نامه شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟

پوست بر پیکر من قلعه آهن شده است

رگ ز خشکی به تنم جلوه نشتر دارد

خبر از گوهر اسرار ندارد غواص

این محیط از نفس سوخته عنبر دارد

خانه از بحر جدا ساخت به یک قطره آب

دل پر آبله ای بحر ز گوهر دارد

تخم چون سوخت، پریشان نکند دهقانش

دل سودازده جمعیت دیگر دارد

گوش تا گوش زمین پر ز گرانباران است

هیچ کس نیست که باری ز دلی دارد

از خط افسرده نشد گرمی هنگامه حسن

جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

عشق صد لخت جگر بر مژه تر دارد

گره افزون خورد آن رشته که گوهر دارد

عاشق آن است که پا بر سر افلاک نهد

باده آن است که خشت از سر خم بردارد

از خط سبز چه پرواست لب لعل ترا؟

چه زیان موج به سرچشمه کوثر دارد؟

رشک بر کوکب اقبال حباب است مرا

که به هر چشم زدن عالم دیگر دارد

گریه و آه، گل و سبزه باغ هنرست

تیغ در آتش و آب است که جوهر دارد

غنچه در جامه خود چاک زدن عاجز نیست

دل عاشق چه غم از طارم اخضر دارد؟

مدعی کیست که هنگامه ما سرد کند؟

آتش ما مدد از دامن محشر دارد

هر قدر مرتبه عشق بلند افتاده است

سخن صائب ما رتبه دیگر دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

سر ارباب جدل خرج زبان می گردد

رگ گردن چو قوی گشت سنان می گردد

از شنیدن سبق نطق روان می گردد

به سخن هر که دهد گوش، زبان می گردد

می برد راستی از طبع، کج اندیش برون

تیر در قبضه ناراست، کمان می گردد

سیم و زر پرده بینایی حق جویان است

راه پوشیده ازین ریگ روان می گردد

غفلت نفس یکی صد شود از موی سفید

خواب سگ وقت سحرگاه گران می گردد

دیده عاقبت اندیش نظر نگشاید

به بهاری که مبدل به خزان می گردد

جذبه بحر نگردد ز غریبان غافل

در گهر آب گهر قطره زنان می گردد

سنگ اطفال گران نیست به سودازدگان

کبک در کوه و کمر خنده زنان می گردد

می توان یافت که برده است به مرکز راهی

آن که پرگار صفت گرد جهان می گردد

شکر این لطف نمایان چه توانم کردن؟

که مثال تو در آیینه عیان می گردد

اژدها می شود از طول زمان آخر مار

رگ گردن چو قوی گشت سنان می گردد

صائب آن کس که بود خواب گران در بارش

در بیابان طلب سنگ نشان می گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

 

سالک از منزل نزدیک شکایت دارد

شوق را سست کند ره چو نهایت دارد

تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا

شمع آتش به سر از دست حمایت دارد

استخوانش اگر از دوری ره سرمه شود

عاشق از یار همان چشم عنایت دارد

آتشی در ته پا هست اگر رهرو را

هر گیاهی به رهش شمع هدایت دارد

تاک از گریه مستانه به میخانه رسید

گریه ای کز سر دردست سرایت دارد

سود سودای محبت همه در نقصان است

ساده لوح آن که تمنای کفایت دارد

اول سیر و سلوک است به دریا چو رسد

گر به ظاهر سفر سیل نهایت دارد

صائب اندیشه انجام نیارم کردن

بس که آشفته مرا فکر بدایت دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

آه عشاق سینه روز اثرها دارد

شب این طایفه در پرده سحرها دارد

بر سر راز تو چون بید دلم می لرزد

شیشه از باده پر زور خطرها دارد

دل ازان موی میان چون به سلامت گذرد؟

از کمر وحشی رم کرده خطرها دارد

دل صاحب نظران را به تغافل مشکن

کاین حبابی است که در پرده گهرها دارد

ادب عشق زبان بند لب اظهارست

ور نه هر ذره ز خورشید خبرها دارد

سرو از زمزمه فاخته موزون گردید

نفس سوختگان طرفه اثرها دارد

خبر از عاشق سرگشته گرفتن شرط است

شمع از بهر همین کار شررها دارد

گل فتاده است به چشم تو ز غفلت، ورنه

خار در هر سر انگشت هنرها دارد

مرو از راه به آوازه دریا صائب

صدف خامش ما نیز گهرها دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد

در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد

از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا

فتنه از زلف تو در دست عنانها دارد

چون جهد صید ز تیر تو، که از چین جبین

قدر انداز نگاه تو کمانها دارد

خم ابروی تو غافل نشود از دلها

که کماندار توجه به نشانها دارد

نه همین پرده دل از تو گریبان چاک است

ماه رخسار تو هر گوشه کتانها دارد

حسن از پرده ناموس شود رسواتر

ورنه آن آینه رو آینه دانها دارد

به تکلف دو سه روزی ز ستم دست بدار

کز خط سبز، عذار تو قرانها دارد

تیغ ناز تو ز خط زنگ برآورد و هنوز

غمزه شوخ تو سر در پی جانها دارد

از سر رغبت اگر دست ز جان خواهی شست

وادی عشق عجب آب روانها دارد

چند در صومعه محشور بود با پیران؟

آن که در کوی خرابات جوانها دارد

شادی باده سبکسیرتر از رنگ حناست

چه نهی دل به بهاری که خزانها دارد؟

یک زبان نیست فزون قسمت صاحب گفتار

حسن کردار ز هر عضو زبانها دارد

آن که در شکر، زبان بر دهنش مسمارست

چون رسد وقت شکایت چه زبانها دارد

پیش من نیست کم از لاله صحرای بهشت

کف خونی که ز داغ تو نشانها دارد

می کند دیدنش از داغ جگر را معمور

وادی عشق عجب لاله ستانها دارد

شمع هرچند به آتش نفسی مشهورست

خامه صائب ما نیز بیانها دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

مرهم زخم مرا شور محبت دارد

پنبه داغ مرا صحبت قیامت دارد

نیست در آب حیات و دم جان بخش مسیح

این گشایش که دم تیغ شهادت دارد

خرد شیشه دل از سنگ خطر می ترسد

ور نه دیوانه چه پروای ملامت دارد؟

بوسه ای از دهن تیغ شهادت نربود

خضر از زندگی خویش چه لذت دارد؟

نکند چون به دل جمع سیه نامه خویش؟

هر که یک قطره گمان اشک ندامت دارد

همه کس از دل و جان امت خاموشانند

خامشی مرتبه مهر نبوت دارد

عذر از بهر تنک مایه شرم است و حیا

فارغ از عذر بود هر که خجالت دارد

سر نیاورد برون هیچ کس از وادی عشق

دانه سوزست زمینی که ملاحت دارد

گنه از بس که عزیزست به دیوان کرم

عاصی از جرم خود امید شفاعت دارد

جلوه گاه دل عاشق ز فلک بیرون است

در صف پیش بود هر که شجاعت دارد

کمترین پایه اش از دست سلیمان باشد

مور هرچند به چشم تو حقارت دارد

نیست در پله دیوار قناعت صائب

سایه بال هما گرچه سعادت دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093359
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث