به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عاشق از طعنه اغیار چه پروا دارد؟

آتش از سرزنش خار چه پروا دارد؟

سنگ را سرمه کند نقش پی گر مروان

پای مجنون ز خس و خار چه پروا دارد؟

سخن سرد نسیم جگر سوخته است

از نصیحت دل افگار چه پروا دارد؟

بوی خون سنگ ره بیجگران می گردد

سیل از وادی خونخوار چه پروا دارد؟

سر مژگان تو در کاوش دل بی پرواست

نیشتر از رگ بیمار چه پروا دارد؟

دامن تر نکند تیره دل روشن را

تیغ خورشید ز زنگار چه پروا دارد؟

سخن تلخ شراب است جگرداران را

صائب از طعنه اغیار چه پروا دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟

می اگر سرکه شود تاک چه پروا دارد؟

نشود زخم زبان گرمروان را مانع

دامن برق ز خاشاک چه پروا دارد؟

صیقل آینه شعله بود اشک کباب

حسن از دیده نمناک چه پروا دارد؟

محو سر پنجه خورشید جهان افروزست

سینه صبحدم از چاک چه پروا دارد؟

چاک اگر از الف زخم شود سینه باز

تیغ آن غمزه بیباک چه پروا دارد؟

گر کند شعله آواز، مرا خاکستر

آن گل روی عرقناک چه پروا دارد؟

عاشق از گردش افلاک شکایت نکند

کشته از پیچش فتراک چه پروا دارد؟

دل چو روشن شد، ازو دست هوس کوتاه است

چشمه مهر ز خاشاک چه پروا دارد؟

فلک از شکوه ما تنگدلان آسوده است

حقه از تلخی تریاک چه پروا دارد؟

در دو عالم گرهی نیست که نگشاید عشق

عاشق از عقده افلاک چه پروا دارد؟

دو جهان چون پر پروانه گر آتش گیرد

صائب آن شعله بیباک چه پروا دارد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

چهره ات رنگ ز گلدسته مینا دارد

غنچه ات درس تبسم ز مسیحا دارد

عرصه خانه خشت و گل خم دلگیرست

دختر رز هوس چادر مینا دارد

دلم از گریه مستانه مدد می طلبد

این گل ابر نظر بر لب دریا دارد

بوی پیراهن اگر تند رود معذورست

دشمنی در پی چون چشم زلیخا دارد

صائب این ذوق که از نشأه می یافته است

جان اگر در گرو باده کند جا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

دل آسوده طمع هر که ز دنیا دارد

زیر بال و پر خود بیضه عنقا دارد

غافل از حق نشود روح به ویرانه جسم

سیل هر جا که بود روی به دریا دارد

خویش را تا نگذارد ننشیند از پا

هرکه چون شمع سر عالم بالا دارد

دم جان بخش اثر در دل آهن نکند

چشم سوزن چه تمتع ز مسیحا دارد؟

از علم لشکریان را نتوان غافل کرد

دو جهان چشم بر آن قامت رعنا دارد

کار چون در گره افتد به دعا دست برآر

شانه در عقده گشایی ید طولی دارد

نیست خالی سر مویی به تن از جان لطیف

هر که را جا نبود، در همه جا جا دارد

دل محال است که ساکن شود از لرزیدن

شانه تا راه در آن زلف چلیپا دارد

گر چه یعقوب مرا پای طلب کوتاه است

بوی پیراهن یوسف ید طولی دارد

تو ز طفلی است که در خانه نداری آرام

ور نه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟

لازم برق بود ریزش باران صائب

گریه بسیار ز پی خنده بیجا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

می در آن لعل گهربار تماشا دارد

آب در گوهر شهوار تماشا دارد

گر چه در آینه جوهر ننماید خود را

خط بر آن صفحه رخسار تماشا دارد

هر دم از شرم رخش روی دگر می سازد

گل بر آن گوشه دستار تماشا دارد

ماه هرچند خوش آینده نباشد در روز

حسن مهتابی دلدار تماشا دارد

خوش بود صحبت آیینه و سیماب به هم

عرق شرم و رخ یار تماشا دارد

زخم و داغ است که مستانه به هم می جوشند

لاله زار دل افگار تماشا دارد

جوش می را به پریخانه خم باید دید

سیل در سینه کهسار تماشا دارد

آب شد تیشه فرهاد ز تردستی ما

کار با غیرت همکار تماشا دارد

در ته زلف کند جلوه دیگر رخسار

دل شب عالم انوار تماشا دارد

هر کجا لاله رخان سیل ذقن جلوه دهند

اضطراب دل بیمار تماشا دارد

سخن از رخنه دل روی نماید صائب

از قلم دعوی گفتار تماشا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

تیغ سیراب تو فیض دم عیسی دارد

خون اگر بر سر این آب شود جا دارد

می زداید نفس صدق ز دلها زنگار

صبح در چهره گشایی ید بیضا دارد

جان روشن ز دم تیغ نمی اندیشد

شمع از سرزنش گاز چه پروا دارد؟

گر چه نی عقده خود را نتواند وا کرد

در گشاد گره دل ید طولی دارد

اگر از حلقه زنجیر کشد مجنون پای

دیگر این سلسله را کیست که برپا دارد؟

گر چه چشم تو نبیند به تو پا از ناز

خم ابروی تو خم در خم دلها دارد

دل سنگین ترا حلقه بیرون درست

ناله من که اثر در دل خارا دارد

چهره او ز نگه گر نشود گرد آلود

نه به یک چشم، به صد چشم تماشا دارد

چون برآرد ز گریبان سر خود را مجنون؟

که سیه خانه لیلی ز سویدا دارد

رنگ و بو مانع روشن گهر از جولان نیست

شبنم از برگ گل آتش به ته پا دارد

لنگر از قافله ریگ روان می طلبد

هرکه آسودگی از عمر تمنا دارد

تو ز طفلی همه تن دیده حیران شده ای

ورنه هنگامه عالم چه تماشا دارد؟

بوی پیراهن اگر تند رود معذورست

دشمنی در پی چون چشم زلیخا دارد

صائب از گردش چشم که دگر مست شدی؟

که سخنهای تو کیفیت صهبا دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

دل سنگین ترا هر که به انصاف آرد

می تواند به توجه پری از قاف آرد

هر که در پرده خورد خون جگر همچو غزال

ای بسا نافه سربسته که از ناف آرد

هرکه چون بحر تواند گهر از لب ریزد

به لب خود چه ضرورست کف لاف آرد؟

عشق پاک آینه چهره معشوق بود

مهر را صبح برون از نفس صاف آرد

بی اجل یاد کسی خلق به نیکی نکنند

مرگ این طایفه را بر سر انصاف آرد

غنچه می داشت اگر درد سخن، می بایست

بلبلان را به سراپرده الطاف آرد

صائب از کلک شکربار دل عالم برد

طوطیان را نتوانست به انصاف آرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

کلفت از سینه می ناب برون می آرد

گرد ازین غمکده سیلاب برون می آرد

شانه گر غور در آن زلف گرهگیر کند

تا قیامت دل بیتاب برون می آرد

هرکه از حلقه آن زلف برآرد دل را

کشتی خویش ز گرداب برون می آرد

شمع را شوق تماشای تو در بزم شراب

شب آدینه ز محراب برون می آرد

در حریمی که لب لعل تو میکش باشد

قدح از خویش می ناب برون می آرد

ساده لوحی که ز گردون به کجی خواهد کام

گوهر از بحر به قلاب برون می آرد

هر که عریان شود از جامه هستی چو کتان

سر ز پیراهن مهتاب برون می آرد

غیر دندان تو در دایره هستی نیست

آسیایی که ز خود آب برون می آرد

جذبه خون من از شوق شهادت صائب

تیغ از پنجه قصاب برون می آرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

غنچه باغ حیا سر به گریبان خندد

گل بی شرم بود آن که پریشان خندد

شد چراغ ره تاریک عدم خنده برق

کس درین غمکده دیگر به چه عنوان خندد؟

داغ خورشید گذارند به لخت جگرش

هر که چون صبح درین بزم، پریشان خندد

صبح را شرم شکر خند تو زندانی کرد

غنچه گل به کدامین لب و دندان خندد؟

از ندامت همه دانند که گل خواهد چید

بر رخ تیغ اگر زخم نمایان خندد

نشود زخم زبان خار ره گرمروان

ریگ بر کشمکش خار مغیلان خندد

دل آگاه درین غمکده خرم نشود

یوسف آن نیست که در گوشه زندان خندد

همه تن شانه شمشاد ازان دندان است

که به طول امل زلف پریشان خندد

مایه عشرت صائب دل آگاه بود

دهن صبح ز خورشید درخشان خندد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

صبر در عشق ز دلها سفری می گردد

کوه در راه طلب کبک دری می گردد

پرتو عاریتی نعل در آتش دارد

دولت ماه به یک شب سپری می گردد

می و مطرب نبود زنده دلان را در کار

خنده بر غنچه نسیم سحری می گردد

از نظرها ز خط سبز شود پنهان حسن

آدمیزاد درین شیشه پری می گردد

غوطه در خون زند آن کس که کند غمازی

صبح خونین جگر از پرده دری می گردد

همچو آیینه که در شارع عام آویزند

عمر من صرف پریشان نظری می گردد

سیل را پل نتواند ز سفر مانع شد

قامت هر که شود خم، سپری می گردد

شد ز بی حاصلیم قامت چون تیر، کمان

شاخ هر چند خم از پر ثمری می گردد

عشق گردید هوس در دل سودا زده ام

دیو در شیشه عشاق پری می گردد

هر کجا کار به افتادگی از پیش رود

بال و پر باعث بی بال و پری می گردد

می شود نقص بصیرت سبب وسعت رزق

تنگ این دایره از دیده وری می گردد

صائب آرام دل من به جناح سفرست

تا که دیگر ز عزیزان سفری می گردد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092474
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث