به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

قطع امید ازان موی کمر نتوان کرد

راه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد

صبر را حوصله جنبش مژگان تو نیست

پیش شمشیر قضا سینه سپر نتوان کرد

دلم از رشک تماشایی او پر خون است

گر چه در چشمه خورشید نظر نتوان کرد

خرد سست قدم را به حریفان بگذار

که به این بدرقه از خویش سفر نتوان کرد

نگذری تا ز سر هستی ناقص چو حباب

سر ازین قلزم خونخوار بدر نتوان کرد

ای بسا رزم که مردی سپر انداختن است

به شجاعت همه جا دست بدر نتوان کرد

نفس برق درین وادی خونخوار گداخت

از تمنای جهان زود گذر نتوان کرد

عقده ای نیست درین دایره بی سر و پا

که ز هم باز به یک آه سحر نتوان کرد

دهن از خبث بشو پاک که مانند صدف

آب را بی دهن پاک، گهر نتوان کرد

تا چو کشتی ننهی بار رفیقان بر دل

پنجه در پنجه دریای خطر نتوان کرد

تا نمی در قدح اهل مروت باقی است

صائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفت

سایه بال هما را به قفس نتوان کرد

اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است

زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد

شرر کذب به یک چشم زدن می میرد

تکیه بر دوستی اهل هوس نتوان کرد

نعمتی نیست که چشمی نبود در پی آن

ترک وصل شکر از بهر مگس نتوان کرد

صائب از طول امل دست هوس کوته دار

که در این دام به جز صید مگس نتوان کرد

بیش ازین پیروی حرص و هوس نتوان کرد

همعنانی به سگ هرزه مرس نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد

در میان چون نبود هیچ، سخن نتوان کرد

بس که تقریب پی آب شدن می جوید

نگه گرم به آن سیب ذقن نتوان کرد

خلوتی نیست که خالی ز سخن چین باشد

پیش آیینه درین عهد سخن نتوان کرد

ای که بر آتش گل داشته ای دست از دور

خنده بر ناله مرغان چمن نتوان کرد

دعوی خون من و وعده دلدار یکی است

که به افسون مه و سال کهن نتوان کرد

هر کجا خامه صائب بگشاید سر حرف

سخن از خسرو (و) افکار (حسن) نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

رخنه هایی که مرا در جگر آن مژگان کرد

زرهی نیست که بتوان به قبا پنهان کرد

این طراوت که گل روی ترا داده خدا

می تواند نفس سوخته را ریحان کرد

گوی خورشید به خون دست ز آسایش شست

حسن روزی که سر زلف ترا چوگان کرد

سرمه خامشی طوطی گویا گردید

بس که نظاره او آینه را حیران کرد

تخم امید من از سعی فلک سبز نشد

دانه سوخته خون در جگر دهقان کرد

هیچ جا زیر فلک قابل آرام نبود

این صدف گوهر محبوس مرا غلطان کرد

غوطه در خون شفق زد ز ندامت صائب

هر که چون صبح لبی زیر فلک خندان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد

صف محشر علم شهرت خود پنهان کرد

پیش ازین گر به شکر پسته نهان می کردند

لب نو خط تو در پسته شکر پنهان کرد

نیست ممکن که دگر قامت خود راست کند

هر که را جلوه مستانه او ویران کرد

داد بر باد سر سبز خود از بی مغزی

هر که چون پسته درین بزم لبی خندان کرد

چه ضرورست به تدبیر کنی مشکلتر؟

مشکلی را که به تسلیم توان آسان کرد

بیقراری نتوان برد به دریا از موج

به دوا درد طلب را نتوان درمان کرد

هر که با ابر کرم کرد چو دریا صائب

در حقیقت به همه روی زمین احسان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد

منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد

نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ

دل ز دلدار به تدبیر جدا نتوان کرد

با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است

دو جهان چیست که در عشق فدا نتوان کرد؟

تن چه باشد که دریغ از سگ آن کو دارند؟

استخوان چیست که در کار هما نتوان کرد؟

سد آیینه ترا پیش نظر تا باشد

چون سکندر هوس آب بقا نتوان کرد

شود از سجده حق آینه دل روشن

بی قد خم شده این تیغ جلا نتوان کرد

در حریمی که کند دلبر ما دست بلند

چیست پیراهن یوسف که قبا نتوان کرد؟

صبح در خون شفق می تپد و می گوید

که نفس راست درین تنگ فضا نتوان کرد

نگذری تا ز سر دانه دل چون پر کاه

دست خود در کمر کاهربا نتوان کرد

به زبانی که کشد خار ملامت صائب

دامن کعبه مقصود رها نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد

خویش را طعمه شهباز نمی باید کرد

گل به زانو دهد آیینه شبنم را جای

روی پنهان ز نظرباز نمی باید کرد

گوهر راز به غماز سپردن ستم است

باده در شیشه شیراز نمی باید کرد

عرصه تنگ فلک جای پرافشانی نیست

ظلم بر شهپر پرواز نمی باید کرد

بوی گل در گره غنچه پریشان نشود

پیش غماز دهن باز نمی باید کرد

هیچ رنگی ز سیاهی نبود بالاتر

سرمه در چشم فسونساز نمی باید کرد

کار سیلاب کند ریگ روان با بنیاد

تکیه بر عالم ناساز نمی باید کرد

چشم در خانه پر دود گشودن ستم است

پیش زشت آینه پرداز نمی باید کرد

چون ز خط قافله حسن شود پا به رکاب

به خریدار، دگر ناز نمی باید کرد

دهن از حرف بد و نیک چو بستی صائب

هیچ اندیشه ز غماز نمی باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

رو نهان از دل بی کینه نمی باید کرد

اینقدر ناز به آیینه نمی باید کرد

در جوانی ز می ناب گذشتن ستم است

شنبه خود شب آدینه نمی باید کرد

می توان تا گره زلف پریشانی ساخت

دل خود را گره سینه نمی باید کرد

می برد دیده بی شرم طراوت ز عذار

جلوه بی پرده در آیینه نمی باید کرد

تا به اکسیر ریاضت نکنی خون را مشک

خرقه چون نافه ز پشمینه نمی باید کرد

تشنه چشمی غم همکاسه ز دل می شوید

باده در جام سفالینه نمی باید کرد

تیغ بر مرده کشیدن ز جوانمردی نیست

غیبت مردم پیشینه نمی باید کرد

می کند فاش زبان راز نهان را صائب

دزد را محرم گنجینه نمی باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

نوبهارست سرانجام زری باید کرد

به خرابات ز مسجد گذری باید کرد

زر به زر هر که دهد نیست پشیمان شدنش

نقد جان صرف ره سیمبری باید کرد

پیش ازان کاین دل صد پاره پریشان گردد

فکر شیرازه موی کمری باید کرد

خس و خاشاک به دریا نرسد بی سیلاب

سر فدای قدم راهبری باید کرد

تا چو یاقوت مگر سنگ تو گوهر گردد

سالها خدمت روشن گهری باید کرد

نیست انصاف ازین مرحله غافل رفتن

خفتگان را به سرپا خبری باید کرد

پیش ازان کاین قفس تنگ بهم درشکند

فکر بالی و سرانجام پری باید کرد

چون نی از ناله دلی را نکنی گر بیدار

نقل این تلخ دهانان شکری باید کرد

گر به خاکستر شب آینه روشن نکنی

صیقل از قامت خم هر سحری باید کرد

لاابالی است حقیقت همه جا می باشد

به خرابات مغان هم گذری باید کرد

چون به بی حاصلی آزاد توان شد چون سرو

چه ضرورست تلاش ثمری باید کرد؟

تا به کی خرج تماشای جهان خواهی شد؟

در سرانجام خود آخر نظری باید کرد

جای رحم است به آشفته دماغی کاورا

زندگانی به مراد دگری باید کرد

از سفر کردن ظاهر نشود کار تمام

صائب از خویش چو مردان سفری باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

دل چون آینه را تار نمی باید کرد

پشت بر دولت دیدار نمی باید کرد

عارفی را که پر و بال فلک جولان نیست

سیر در کوچه و بازار نمی باید کرد

می رود زود برون از ته پا کرسی دار

تکیه بر دولت بیدار نمی باید کرد

تا توان بود خمش، چون قلم از بی مغزی

سر خود در سر گفتار نمی باید کرد

می رسد نامه سر بسته در اینجا به جواب

درد دل پیش حق اظهار نمی باید کرد

نقطه در سیر و سکون تابع رمال بود

شکوه از ثابت و سیار نمی باید کرد

هرکه بر خود نکند رحم، بر او رحم جفاست

باده تکلیف به هشیار نمی باید کرد

از در حق به در خلق مبر حاجت خود

شکوه از یار به اغیار نمی باید کرد

از تهی مغز طمع بند زبان نتوان داشت

خامه را محرم اسرار نمی باید کرد

رتبه حسن یکی صد شود از دیده پاک

منع آیینه ز دیدار نمی باید کرد

مرکز دایره عیش ثبات قدم است

سیر بی نقطه چو پرگار نمی باید کرد

ذکر خالص بود از بند علایق رستن

رشته سبحه ز زنار نمی باید کرد

تا دو لب تیغ دو دم می شود از خاموشی

دهن زخم ز گفتار نمی باید کرد

مکن آن روی عرقناک ز عاشق پنهان

ظلم بر تشنه دیدار نمی باید کرد

صائب از آب شود آتش سرکش مغلوب

جنگ با مردم هموار نمی باید کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091942
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث