به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟

تا نظر باز کنم ناوک بیداد رسد

بر سر هر گره زلف تو لرزم که مباد

دست خشکیده ای از جانب شمشاد رسد

می شود دل نشود مضطرب از آمدنت؟

دست و پا گم نکند صید چو صیاد رسد؟

جگرم تازه نشد از گهرافشانی ابر

مگر این سوخته را برق به فریاد رسد

مور شو مور، که حکمت به سلیمان گذرد

گر به صحرای تو با لشکر ایجاد رسد

نرود کاوش رشک از دل عاشق که هنوز

ناله تیشه به گوش از دل فرهاد رسد

بر سر قسمت تیغ و قلم آید چو قضا

منشی ظلم ترا خامه فولاد رسد

رو به دل بردن صائب چو کند چهره او

از دو جانب سپه زلف به امداد رسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

صبر هر چند به دل رنگ حضر می ریزد

شوق از خانه برون رخت سفر می ریزد

صدف از تشنه لبی مشرق تبخال شده است

ابر در کام نهنگ آب گهر می ریزد

عارفان جان خود از خصم ندارند دریغ

گل به دامان صبا زر به سپر می ریزد

با سبکدستی ما برق حوادث چه کند؟

جرأت کشتی ما رنگ خطر می ریزد

بس که از سبزه آن طرف بناگوش ترست

خط ریحان چمن خاک به سر می ریزد

بر گریزان کرم لذت دیگر دارد

گرد آن نخل که بی خواست ثمر می ریزد

هر زمین تخمی و هر تخم زمینی دارد

داغ، ته جرعه خود را به جگر می ریزد

مور ما را به کف دست سلیمان برسان

تا ببینی به تکلم چه شکر می ریزد

دل محال است لب از حرف شکایت بندد

شعله را تا نفسی هست شرر می ریزد

با لب او سخن از حسن گلوسوز زده است

زهر خود را خط سبزش به شکر می ریزد

دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پرست

عشق در هر گذری رنگ دگر می ریزد

نیست جز خامه صائب که زوالش مرساد!

رگ ابری که شب و روز گهر می ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

محو دیدار تو راحت ز الم نشناسد

صورت خوب و بد آیینه ز هم نشناسد

سنگ میزان برهمن شود آن روز تمام

که به هر سنگ رسد کم ز صنم نشناسد

اوست بینا که اگر خاک دهندش به بها

سرمه از خود شکنی سازد و کم نشناسد

نشأه باده توحید بر آن رند حلال

که بط باده کم از مرغ حرم نشناسد

از تو آن روز شود سلطنت روی زمین

که ترا راهرو از نقش قدم نشناسد

هر که را از سر آزاده دهد افسر، فقر

رتبه خاک کم از مسند جم نشناسد

خاک در دست کسی زر شود از درویشان

که شود خاک و در اهل کرم نشناسد

هر که افسانه چشم تو کند در خوابش

بستر عافیت از تیغ دو دم نشناسد

چون ترا فرق ز یوسف کند آن کوته بین؟

که سر کوی تو از باغ ارم نشناسد

پیش جمعی که تمامند به میزان خرد

صیرفی اوست که دینار و درم نشناسد

عام می بود اگر درد سخن، می بایست

که کسی نبض سخن به ز قلم نشناسد

فارغ از پوست بود هر که رسیده است به مغز

چه عجب عاشق اگر دیر و حرم نشناسد؟

چون ز آغاز به انجام رسد نامه من؟

در مقامی که سر از پای قلم نشناسد

ملک حیرت ز حوادث نشود زیر و زبر

چه عجب صائب اگر شادی و غم نشناسد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟

بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد

هم به بال و پر خورشید مگر شبنم ما

به سراپرده خورشید جهانتاب رسد

رشته عمر ازان چاه ذقن کوتاه است

به گسستن مگر این رشته به آن آب رسد

نفس هر دو جهان سوخت درین غواصی

تا که را دست به آن گوهر نایاب رسد

در سبب کوش که بی ابر بهار از دریا

نیست ممکن به لب خشک صدف آب رسد

آسمانش یکی از حلقه بگوشان باشد

هر که را دست به آن زلف سیه تاب رسد

ساقی از گردش آن چشم به فریادم رس

که من آن صبر ندارم که می ناب رسد

گر چه از ثابت و سیار بهشتی است فلک

حاش لله که به هنگامه احباب رسد

دامن تیغ ترا خون دو عالم نگرفت

چه گرانی ز خس و خار به سیلاب رسد؟

روزی هر کسی از راه نصیب آماده است

قسمت گرگ محال است به قصاب رسد

هست تا مجلس می روشنی آنجا فرش است

شب آدینه مگر شمع به محراب رسد

پیش کج بحث خمش باش که سرگردانی است

آنچه از ماهی لب بسته به قلاب رسد

نیست جز زخم زبان قسمت سرگشته عشق

خس و خاری مگر از بحر به گرداب رسد

که به ویرانه من پرتو مهتاب رسد

صائب از کوتهی بخت ندارم امید

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

عشق در پای گلی رنگ وفا می ریزد

فرصتش باد که بسیار بجا می ریزد

زان سفر کرده بستان خبری هست که گل

زر خود را همه در پای صبا می ریزد

می چنان دشمن شرم است که گر سایه تاک

بر سر حسن فتد، رنگ حیا می ریزد

بر کف پای تو تا تهمت خونریزی بست

هر که را دست دهد خون حنا می ریزد

صائب از دیده خونبار کرم دارد یاد

کآنچه دارد همه در پای گدا می ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

زین سعادت که ز بال و پر ما می ریزد

استخوان بندی اقبال هما می ریزد

به سبکدستی من نیست درین بزم کسی

اول از ناخن من رنگ حنا می ریزد

خار صحرای جنون می بردش دست بدست

هر که را آبله گل در ته پا می ریزد

رهروی را که بود درد طلب دامنگیر

خار در رهگذر راهنما می ریزد

زخم ناسور من از حسرت مشک است کباب

زلف او عطر به دامان صبا می ریزد

از لحد خاک گشاده است بغل در طلبش

خواجه از بیخبری رنگ سرا می ریزد

با دل خونشده بر گرد جهان می گردیم

تا نصیب این کف خون را به کجا می ریزد

می شود گوهر، اگر جمع تواند کردن

آبرویی که به دریوزه گدا می ریزد

می شود دعوی خون روز قیامت صائب

رنگ هر گل که ز نظاره ما می ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

می توان گرد خط از آینه حسن زدود

از گهر گرد یتیمی اگر آسان خیزد

لعل چون لاله به دور لب رنگین سخنت

داغدار از جگر کان بدخشان خیزد

روی بر تافتن از ما ز مروت دورست

غیر تسلیم چه از دیده حیران خیزد؟

گرد پاپوش به ویرانه ما افشاند

هر کجا سیلی ازین کوه و بیابان خیزد

مرگ عیدست ز افلاس به تنگ آمده را

همچو آن خفته که از خواب پریشان خیزد

پای در دامن تسلیم و رضاکش صائب

تا ترا نکهت یوسف ز گریبان خیزد

خط سبزی که ز پشت لب جانان خیزد

رگ ابری است که از چشمه حیوان خیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

گریه ابری است که از دامن دل می خیزد

آه گردی است که از رفتن دل می خیزد

دم جان بخش به هر تیره درونی ندهند

این نسیمی است که از گلشن دل می خیزد

زاهد خشک کجا، نغمه توحید کجا؟

این نوا از شجر ایمن دل می خیزد

در حریم دل اگر ماهرخی مهمان نیست

این چه نورست که از روزن دل می خیزد؟

هر حجابی که به علم نظر از پیش نخاست

به دو پیمانه می روشن دل می خیزد

عشق درمان گرانجانی ما خواهد کرد

آخر این کوه غم از دامن دل می خیزد

چشم بد دور ازان سلسله زلف دراز

که ز هر حلقه او شیون دل می خیزد

منع صائب نتوان کرد ز فریاد و فغان

کاین نوایی است که از رفتن دل می خیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

زنگ غفلت ز دل من نگران می خیزد

از زمین سبزه خوابیده گران می خیزد

دیده ای آب ده از چهره گل چون شبنم

که دمادم نفس سرد خزان می خیزد

عیش در کوی مغان بر سر هم ریخته است

پیر ازین خاک طرب خیز جوان می خیزد

عاشق و شکوه معشوق، خدا نپسندد

سبزه از تربت من بسته زبان می خیزد

اثر آه من از سینه افلاک بپرس

گرد این تیر سبکرو ز نشان می خیزد

اثر ظلم محال است به ظالم نرسد

ناله پیش از هدف از پشت کمان می خیزد

با دل سوخته خوش باش که در محفل عشق

از سپندی که نسوزند فغان می خیزد

رایت قافله عشق سبکرفتاری است

که به همت ز سر هر دو جهان می خیزد

سینه چاکان ترا از دل بی صبر و قرار

چون جرس از در و دیوار فغان می خیزد

بی سپر در دهن تیغ درآید صائب

هر که را مهر خموشی ز دهان می خیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

من که دارم که گلم بر سر بالین ریزد؟

قطره ای چند مگر دیده خونین ریزد

بهله هر گاه کند بر کمرش دست انداز

رشک در سینه من ناخن شاهین ریزد

به امیدی که به آن گوشه دستار رسد

گل زر خود همه در دامن گلچین ریزد

بوی پیراهن یوسف به عبیری نخرد

هر غباری که ازان طره مشکین ریزد

نارسا نیست سر زلف تو در گیرایی

از کمند تو محال است یک چین ریزد

کیست بر صفحه ایام بغیر از صائب؟

کز زبان قلمش معنی رنگین ریزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092476
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث