به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر آن غنچه دهن مهر ز لب برگیرد

جگر تشنه خورشید به کوثر گیرد

دل مادر شکن زلف کند نشو و نما

طفل ما پرورش از دامن محشر گیرد

ما چو مینا سر گفتار نداریم به خلق

دیگری مهر مگر از لب ما برگیرد

مست عشق تو چه پروای ملامت دارد؟

گردن شیشه به کف دامن محشر گیرد

عاشق از نیستی آبستن هستی گردد

مه نو فربهی از پهلوی لاغر گیرد

خلوت عشق کجا، نغمه منصور کجا؟

کیست این شمع پریشان شده را سر گیرد؟

رشک بر دولت بیدار حباب است مرا

که به هر چشم زدن عالم دیگر گیرد

جلوه گاهش خم چوگان حوادث بادا

صائب آن روز که سر از قدمت گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

چه تمتع ز لبش دیده حیران گیرد؟

از نمکزار چه مقدار نمکدان گیرد؟

ندهد دست نوازش دل ما را تسکین

دامن بحر کجا پنجه مرجان گیرد؟

سنگ را سرمه کند گرمی نقش قدمش

جذبه شوق تو آن را که گریبان گیرد

خضر چون آب ز عمر ابدی می گذرد

تاز شمشیر تو یک زخم نمایان گیرد

اگر از جلوه کند زیر و زبر عالم را

کیست تا دامن آن سرو خرامان گیرد؟

چون شود نکهت گل را چمن آرا مانع؟

گر به گل رخنه دیوار گلستان گیرد

باده در مردم بی مغز اثر بیش کند

طرفه شوری است چو آتش به نیستان گیرد

خرده بینان نگذارند به حرفش انگشت

مور را گر به کف دست سلیمان گیرد

کار خس نیست عنانداری آتش صائب

زهره کیست سر راه به جانان گیرد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

زاهد خشک ز میخانه چه لذت گیرد؟

گل کاغذ ز بهاران چه طراوت گیرد؟

کنج عزلت به پریشان نظران زندان است

دل رم کرده محال است ز خلوت گیرد

دل پریشان و پریشانتر ازو زلف حواس

به چه امید کسی دامن فرصت گیرد؟

سرو از برگ سراپا کف در یوزه شده است

که ز بالای تو سرمشق رعونت گیرد

نکشد زیر زمین وحشت تنهایی را

هر که در روی زمین خوی به وحدت گیرد

تا نشویند به خونابه دل دست دعا

چه خیال است که دامان اجابت گیرد؟

کوته آندیش تری نیست ز من عالم را

در ره سیل مرا خواب فراغت گیرد

مشو از یاس نفس پیش عزیزان غافل

کز نفس آینه صاف کدورت گیرد

غیر صائب که به جور تو بدآموز شده است

کیست این کاسه پر زهر به رغبت گیرد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

هر که در وقت جوانی ره طاعت گیرد

خط پاکی ز عرق ریزی خجلت گیرد

تا به کی چون سگ دیوانه ز بی توفیقی

در دم صبح ترا خواب ز غفلت گیرد؟

چون سرآمد همه عمر به نافرمانی

به چه سرمایه کسی دامن فرصت گیرد؟

دل هرکس که بدآموز به صحبت شده است

چه تمتع ز پریخانه خلوت گیرد؟

می نهد سنگ نشان در ره آمد شد خلق

هر که از بی بصری گوشه عزلت گیرد

نور خورشید، نظر بند ز روزن نشود

دامن عمر کجا دیده حسرت گیرد؟

هر که را دل سیه از هستی این نشأه شده است

فیض صبح از دم شمشیر شهادت گیرد

گیرد از بیجگری عقل سر خود به دو دست

سر مجنون ز هوا سنگ ملامت گیرد

گر شود دیده مردم ز تماشا روشن

چشم ما روشنی از سرمه عبرت گیرد

نیست بالاتر اگر رتبه فقر از دولت

شاه از گوشه نشینان ز چه همت گیرد؟

می شود نقل محافل سخن شیرینش

گر سبق طوطی ازان آینه طلعت گیرد

دست هرکس که چو خورشید زرافشان باشد

همه روی زمین را به فراغت گیرد

می رود دست و دل از کار ز نظاره تو

کیست دامان ترا روز قیامت گیرد؟

دل هرکس که شود سخت ز غفلت صائب

مشکل اندام به سوهان نصیحت گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد

دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد

می این بزم به خوناب جگر آغشته است

طفل بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد

تا کسی نشکند آیینه خودبینی را

آب چون خضر ز سرچشمه حیوان نخورد

به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایم

چون سر دار، سر ما غم سامان نخورد

طره خم به خمش شب همه شب می لرزد

که نسیمی به چراغ دل سوزان نخورد

نشود واسطه رزق جهان چون یوسف

هر که یک چند دل خویش به زندان نخورد

رزق ما تنگ زاندیشه بی حاصل ماست

نان کسی می خورد اینجا که غم نان نخورد

نیست سرگشتگی عشق به صائب مخصوص

کشتیی نیست درین بحر که طوفان نخورد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

شعله شوق اگر در دل خارا گیرد

کعبه چون محمل لیلی ره صحرا گیرد

یوسف این گرمی بازار ندیده است به خواب

مهر در کوی تو شب جای تماشا گیرد

ذره چون پرتو خورشید دلیلی دارد

ما که داریم چراغی به ره ما گیرد؟

ز اشتیاق لب میگون تو نزدیک شده است

که قدح پنبه به لب از سر مینا گیرد

در نگهبانی دل عقل عبث می کوشد

سوزن آن نیست که دامان مسیحا گیرد

چرخ بیهوده خمی در خم صائب کرده است

دام گنجشک محال است که عنقا گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟

کف خاکی چه قدر سیلی سیلاب خورد؟

ترک آداب بود حاصل هنگامه می

می حرام است بر آن کس که به آداب خورد

شود از زخم نمایان جگرش جوهردار

هرکه از چشمه تیغ تو دمی آب خورد

تا بود دل بصفا، نفس مکدر باشد

دزد بیدل جگر خویش به مهتاب خورد

بیقراری ز رگ جان حریصان نرود

بر سر گنج بود مار و همان تاب خورد

فتنه در سایه آن زلف سیه در خواب است

آه اگر باد بر آن زلف سیه تاب خورد

هرکه چون شبنم گل صاف کند مشرب خویش

آب از چشمه خورشید جهانتاب خورد

روزی بی دهنان می رسد از عالم غیب

کوزه سر بسته چو گردید می ناب خورد

چه کند با جگر تشنه صائب دریا؟

ریگ از چشمه سوزن چه قدر آب خورد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

اوست عاقل که درین غمکده صهبا نخورد

روی دست از قدح و پای ز مینا نخورد

شاهد بیخبریهاست سکندر خوردن

هر که فهمیده نهد پا به زمین، پا نخورد

از دو رویان نتوان داشت طمع یکرنگی

بلبل آن به که فریب گل رعنا نخورد

نکند زحمت ناآمده را استقبال

هر که امروز غم روزی فردا نخورد

همت آن است که موقوف نباشد به طلب

رگ ارباب کرم نیش تقاضا نخورد

ابر نیسان کند از آب گهر سیرابش

هر که صائب چو صدف آب ز دریا نخورد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

خضر اگر چاشنی تیغ شهادت می کرد

ز آب حیوان به لب خشک قناعت می کرد

کشتی حوصله طوفانی شبنم می شد

گل اگر از رخ او کسب طراوت می کرد

می شد از غیرت آیینه دل عاشق آب

خوبی معنی اگر جلوه به صورت می کرد

این زمان ناز هما می کشد از سایه جغد

بی نیازی که دو صد ناز به دولت می کرد

این که در کوی تو دل رنگ اقامت می ریخت

کاش بر ریگ روان طرح عمارت می کرد

صفحه روی ترا دید و ورق برگرداند

ساده لوحی که به من دوش نصیحت می کرد

پیشتر زان که دهد خامه به دستش استاد

الف قامت او مشق قیامت می کرد

بی لب لعل تو صائب المی داشت که گل

در نظر جلوه خمیازه حسرت می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

از خموشی دل روشن گهران آب خورد

کوزه سر بسته چو گردید می ناب خورد

گرد غربت ز رخش بحر کند پاک آخر

هر که در راه طلب گرد چو سیلاب خورد

می فزاید گرهی بر گره مشکل دل

رشته جان اگر از چرخ چنین تاب خورد

نیست یک جرعه درین میکده بی خون جگر

باده در جام کند عاشق و خوناب خورد

دایم از خانه برون دشمن من می آید

سنگ بر شیشه ام از زور می ناب خورد

نفسش نکهت پیراهن یوسف دارد

دل هرکس که ازان چاه ذقن آب خورد

به زبان صحبت اشراق ندارد حاجت

شمع روشن دل خود در شب مهتاب خورد

عمر جاوید شود در نظرش موج سراب

خضر اگر زخمی ازان خنجر سیراب خورد

نرود حسرت شمشیر تو از دل به هلاک

گر چه در خواب بود تشنه همان آب خورد

حسن بر عاشق صادق نکند رحم که صبح

خون ز پیمانه خورشید جهانتاب خورد

در جهانی که تهیدست برون باید رفت

ساده لوح آن که غم رفتن اسباب خورد

کرد دخل کج احباب ز جان سیر مرا

تا به کی ماهی من طعمه ز قلاب خورد؟

ندهد لعل تو از سنگدلی نم بیرون

مگر از چاه زنخدان تو دل آب خورد

چند در شیشه سر بسته گردون صائب

خون خود را دل بیتاب چو سیماب خورد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091937
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث