به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بی تو گر شاخ گلی دیده تماشا می کرد

مشق نظاره آن قامت رعنا می کرد

دل صد پاره ما دفتر اگر وا می کرد

آتش لاله چه با دامن صحرا می کرد

وصل جاوید حجاب نظر آگاهی است

قطره ما سفری کاش ز دریا می کرد

ماه رخسار تو انگشت نما بود آن روز

که فلک هاله آغوش مهیا می کرد

تیغ ناز تو اگر آب مروت می داشت

گریه بر زندگی خضر و مسیحا می کرد

گر چه دل روز خوش از گلخن افلاک ندید

اینقدر بود که آیینه مصفا می کرد

حسن خود را اگر از چشم تر ما می دید

آن ستمکاره بیباک چه با ما می کرد

اگر از چشم بد خلق نمی اندیشید

صائب از لطف سخن کار مسیحا می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

عشق در پرده زنگار تماشا می کرد

از نفس سوختگی خال لب ساحل شد

گوهر ما که تلاش دل دریا می کرد

شوق هر چاک که در پرده دل می افکند

رخنه ای بود که در گنبد مینا می کرد

برق آن حسن جهانسوز به یکدم می سوخت

شوق چندان که پر و بال مهیا می کرد

سنگ اطفال مرا لنگر بیتابی شد

ور نه دیوانه من روی به صحرا می کرد

آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش

کاش یک بار نگاهی به ته پا می کرد

هر طرف نافه دل بود که می ریخت به خاک

هر گره کز سر زلف تو صبا وا می کرد

به تو می داد خط بندگی یوسف را

گر ترا دیده یعقوب تماشا می کرد

مردم از عشق مراد دو جهان می جستند

صائب از عشق همان عشق تمنا می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

 

آن که منع من مخمور ز صهبا می کرد

لب میگون ترا کاش تماشا می کرد

عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

دل پر خونم اگر آبله بیرون می داد

از گهر بادیه را دامن دریا می کرد

در دل سخت تو تأثیر ندارد، ور نه

کوه را ناله من بادیه پیما می کرد

از خط سبز چو موم است کنون نقش پذیر

دل سخت تو که خون در دل خارا می کرد

عاشقان را به سر خاک شدن خون می شد

زیر پا گر نظر آن قامت رعنا می کرد

آن که تسبیح ز دستش نفتادی هرگز

دیدمش دوش سر شیشه به لب وا می کرد

یاد آن عهد که خون در قدحم گر می ریخت

به نگه کردن دزدیده گوارا می کرد

می گشاید نظر از دور به حسرت امروز

آن که گستاخ ترا بند قبا وا می کرد

شب که از تاب می آن چهره برافروخته بود

شمع بال و پر پروانه تمنا می کرد

دل سنگین تو خون می شد اگر می دیدی

که فراق تو چه با این دل شیدا می کرد

لب جان بخش تو از خاک قیامت انگیخت

روح اگر در تن خفاش مسیحا می کرد

آن که می گفت که در پرده کفر ایمان نیست

روی نو خط ترا کاش تماشا می کرد

صائب از خواجه مدد خواست درین تازه غزل

که در احیای سخن کار مسیحا می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

از دو عالم دل اگر رو به سویدا می کرد

سیر پرگار درین نقطه تماشا می کرد

ساده لوحی که به دنبال دوا می گردد

کاش در یوزه درد از در دلها می کرد

بر چراغ نفسش دست حمایت می شد

برق اگر با خس و خاشاک مدارا می کرد

تازه گرداندن احرام سفر مطلب بود

روی در ساحل اگر موج ز دریا می کرد

گر ز افتادگی این راه نمی شد کوتاه

دوری کعبه مقصود چه با ما می کرد

آب حیوان که سکندر ز سیاهی می جست

بود آماده اگر رو به سویدا می کرد

سالک از دوری این راه خبر گر می یافت

توشه در گام نخستین ز کمر وا می کرد

خبر از سینه پر آبله خویش نداشت

آن که گوهر طلب از سینه دریا می کرد

آب می گشت به چشم دل پرآبله ام

هر که از کار دل خود گرهی وا می کرد

زاهد خشک ز درد طلب آگاه نبود

ور نه تسبیح خود از آبله پا می کرد

منت جان مکش از خلق که در شب خفاش

جلوه از خجلت جان بخشی عیسی می کرد

داشت از شاه سخن سنج امید تحسین

صائب آن روز که این خوش غزل انشا می کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

سیر حسن خود اگر در دل ما خواهی کرد

سفر آینه را رو به قفا خواهی کرد

گر بدانی که چه مشتاق به آغوش توام

نامه شوق مرا بند قبا خواهی کرد

تو که در خانه آیینه نداری آرام

در دل و دیده من خانه کجا خواهی کرد؟

وقت نازکتر ازان موی میان گردیده است

رحم اگر بر دل صد پاره ما خواهی کرد

با رخ ساده کنی خون دل پرکاران را

در زمان خط شبرنگ چها خواهی کرد

پای سیمین مکن آلوده به هر نقش و نگار

گر گذر بر سر خاک شهدا خواهی کرد

دل بی قید تو زندان فراموشان است

صائب دلشده را یاد کجا خواهی کرد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

برق را در نظر آور به خس و خار چه کرد

تا بدانی که به من شعله دیدار چه کرد

گر بگویم، رود از دست صدف گیرایی

که به آب گهرم سردی بازار چه کرد

میوه چون پخته شود شاخ بر او زندان است

سر منصور به آرامگه دار چه کرد؟

هدف سوزن الماس شود پرده گوش

گر بگویم به من آن غمزه خونخوار چه کرد

مشتی از خار فراهم کن و در آتش ریز

چند پرسی به تو گردون ستمکار چه کرد؟

از ترشرویی گردون گله بی انصافی است

خنده برق شنیدی به خس و خار چه کرد

سر به دامان بهارست رگ خواب ترا

تو چه دانی که به من دیده بیدار چه کرد؟

غافل از خویش نه ای نیم نفس، چون دانی

که تمنای تو با صائب افگار چه کرد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد

ماتم و سور جهان زود ز هم می گذرد

خواب آسودگی و عرصه هستی، هیهات

صبح ازین مرحله با تیغ دو دم می گذرد

چه کند عرصه ایجاد به دلتنگی ما؟

سخن از تنگی صحرای عدم می گذرد

ماه و خورشید نتابند رخ از سیلی عشق

سکه را حکم به دینار و درم می گذرد

هیچ کس نیست که در فکر دل خود باشد

عمر مردم همه در فکر شکم می گذرد

لب لعل تو به این آب نخواهد ماندن

دور فرماندهی خاتم جم می گذرد

این چه چشم است که از غمزه بی زنهارش

آب تیغ از سر آهوی حرم می گذرد

صائب از اهل حسد می گذرد بر دل من

آنچه بر آینه از صحبت نم می گذرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

تا حیا قطع نظر زان گل رخسار نکرد

مور خط رخنه در آن لعل شکربار نکرد

دهن غنچه تصویر، تبسم زده شد

دل ما نوبر یک خنده سرشار نکرد

رفت چون آبله هر بدگهری دست بدست

گوهر ما ز صدف روی به بازار نکرد

چشم بر شربت خون دو جهان دوخته است

خویش را چشم تو بی واسطه بیمار نکرد

یوسف ما به تهیدستی کنعان در ساخت

جنس خود چون دگران کهنه به بازار نکرد

هرکسی گوهر خود را به خریدار رساند

صائب ماست که پروای خریدار نکرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

قطع امید ازان موی کمر نتوان کرد

راه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد

صبر را حوصله جنبش مژگان تو نیست

پیش شمشیر قضا سینه سپر نتوان کرد

دلم از رشک تماشایی او پر خون است

گر چه در چشمه خورشید نظر نتوان کرد

خرد سست قدم را به حریفان بگذار

که به این بدرقه از خویش سفر نتوان کرد

نگذری تا ز سر هستی ناقص چو حباب

سر ازین قلزم خونخوار بدر نتوان کرد

ای بسا رزم که مردی سپر انداختن است

به شجاعت همه جا دست بدر نتوان کرد

نفس برق درین وادی خونخوار گداخت

از تمنای جهان زود گذر نتوان کرد

عقده ای نیست درین دایره بی سر و پا

که ز هم باز به یک آه سحر نتوان کرد

دهن از خبث بشو پاک که مانند صدف

آب را بی دهن پاک، گهر نتوان کرد

تا چو کشتی ننهی بار رفیقان بر دل

پنجه در پنجه دریای خطر نتوان کرد

تا نمی در قدح اهل مروت باقی است

صائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفت

سایه بال هما را به قفس نتوان کرد

اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است

زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد

شرر کذب به یک چشم زدن می میرد

تکیه بر دوستی اهل هوس نتوان کرد

نعمتی نیست که چشمی نبود در پی آن

ترک وصل شکر از بهر مگس نتوان کرد

صائب از طول امل دست هوس کوته دار

که در این دام به جز صید مگس نتوان کرد

بیش ازین پیروی حرص و هوس نتوان کرد

همعنانی به سگ هرزه مرس نتوان کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092341
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث