به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نقد روشن گهران در گره غم باشد

سور این طایفه در حلقه ماتم باشد

تلخی عیش بود لازم ارباب صفا

کعبه را آب ز شورابه زمزم باشد

کی به فردوس دهد چهره گندم گون را؟

هرکه در سلسله نسبت آدم باشد

نیستند اهل تجرد پسر مادر خویش

عیسی آن نیست که دلبسته مریم باشد

خون ما چیست که عشق تو بود تشنه او؟

چشم خورشید چرا در پی شبنم باشد؟

خواب آن چشم رباینده تر از بیداری است

پشت شمشیر بتان تیزتر از دم باشد

هرکه را می نگری مرکز پرگار غم است

کیست در دایره چرخ مسلم باشد؟

هنرش جوهر شمشیر زبانها گردد

هرکه چون تیغ درین معرکه ابکم باشد

وعده غنچه دهانان گرهی بر بادست

گرهی نیست درین رشته که محکم باشد

صائب آنان که ز انصاف مؤدب شده اند

خصم خود را نپسندند که ملزم باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

نقد جان را لب خاموش نگهبان باشد

رخنه مملکت دل لب خندان باشد

جلوه صبح قیامت کف دریای من است

کیست مجنون که مرا سلسله جنبان باشد

سینه ای صافتر از چهره یوسف دارم

نقش امید من از سیلی اخوان باشد

روزن عالم غیب است دل اهل جنون

من و آن شهر که دیوانه فراوان باشد

دم آبی که در او تلخی منت نبود

جگر سوخته را چشمه حیوان باشد

شکر، ابری است که باران کرم می آرد

برق آفت ثمر شکوه دهقان باشد

چون نباشد دل خرسند که اکسیر غناست

زین چه حاصل که زرو سیم فراوان باشد؟

اهل دل را به بدی یاد مکن بعد از مرگ

خواب و بیداری این طایفه یکسان باشد

می کند جلوه خورشید قیامت داغش

راز عشق تو در آن سینه که پنهان باشد

دانه ای را که دل موری ازان شاد شود

خوشه ای روز جزا تاج سلیمان باشد

از سر خوان سلیمان گذرد دست افشان

هرکه را مرغ کباب از دل بریان باشد

جگر گرم نبخشند به هر سنگدلی

این نه لعلی است که در کوه بدخشان باشد

ناله نای بود داروی بیهوشی من

شیر را خواب فراغت به نیستان باشد

جذبه عشق نپیچد به ملایک صائب

این کمندی است که در گردن انسان باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

دل ازان دورتر افتاده که واصل باشد

یار وحشی تر ازان است که در دل باشد

چهره لیلی اگر پرده شرمی دارد

چه ضرورست که زندانی محمل باشد؟

عشق در وصل همان پرده نشین ادب است

موج در بحر مقید به سلاسل باشد

عاقبت خال لب لعل تو از خط شد سبز

ریشه در سنگ کند تخم چو قابل باشد

خون بیدرد شود قسمت خاک آخر کار

خون ما نیست که گلگونه قاتل باشد

در مقامی که کماندار بود هوش ربا

جای رحم است بر آن صید که غافل باشد

دوری راه تو از خواب گران است، ارنه

چشم بیدار دل آیینه منزل باشد

دل دریایی ما تشنه طوفان بلاست

لنگر کشتی ما دوری ساحل باشد

مرگ سیماب سبکسیر بود آسایش

دوزخ راهروان راحت منزل باشد

حرف باطل ز دل آن به که نیاید به زبان

سحر خوب است نهان در چه بابل باشد

داده ابر بود هر چه ز دریا یابی

جود اهل کرم از کیسه سایل باشد

استقامت بود از خاک نهادان مطلوب

عیب دیوار در آن است که مایل باشد

طمع جود ازین حبه ربایان غلط است

خرج این طایفه از کیسه سایل باشد

کاهلان خود گره کار پریشان خودند

ورنه این راه نه راهی است که مشکل باشد

نیست ممکن رود پیچ و خم دوری ازو

راه هرچند که پیوسته به منزل باشد

در نگشاده بود گوش بر آواز سؤال

دست ارباب کرم بر لب سایل باشد

به ادب باش که در دفتر ایجاد جهان

هیچ فردی نتوان یافت که باطل باشد

خود فروشان ز خریدار توانگر نشوند

شمع را نعل در آتش پی محفل باشد

می رسد روزی ناقص به تمامی صائب

می خورد ماه دل خویش چو کامل باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

گر صفای حرم کعبه ز زمزم باشد

زمزم کعبه دل دیده پر نم باشد

تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا

نطق عیسی ثمر روزه مریم باشد

دست حرص از دل سودازدگان کوتاه است

دانه سوخته از مور مسلم باشد

برگ عیش از چمن سبز فلک چشم مدار

که گلش کاسه دریوزه شبنم باشد

چون سبک دست تواند به جهان افشاندن؟

دست هرکس به ته سنگ ز خاتم باشد

همه دانند که مطلب ز دعا آمین است

زلف اگر بر خط شبرنگ مقدم باشد

می خلد در دل مغرور مرا چون سوزن

بخیه زخمم اگر رشته مریم باشد

صائب آنان که به گفتار سرآمد شده اند

خصم خود را نپسندند که ملزم باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد

گر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد

گر سر صحبت یاران موافق داری

منم و فکر و خیال تو، بیا خوش باشد

اشک و آهی است من غم زده را در دل و چشم

سازگارست اگر این آب و هوا خوش باشد

خون بود باده ما و دل صد پاره کباب

گر گواراست ترا محفل ما خوش باشد

هست اگر بستگیی، در کمر خدمت ماست

نشود بسته در خانه ما خوش باشد

وصل موقوف به خلوت شدن دل گر بود

من کشیدم ز میان پای، درآ خوش باشد

با دل سوخته هنگامه گرمی داریم

گر ترا هست سر صحبت ما خوش باشد

دل بی کینه ما چون در رحمت بازست

اگر از جنگ شدی سیر، درآ خوش باشد

می شود ناخوش عالم به خوشیهای تو خوش

من اگر ناخوشم ای دوست، ترا خوش باشد

جلوه موج سراب است خوشیهای جهان

عارفی را که دل از یاد خدا خوش باشد

پاس دل دار، چه در خوبی جا می کوشی؟

که چو خوشوقت شود دل، همه جا خوش باشد

ما ز کردار به گفتار قناعت کردیم

راه گم کرده به آواز درا خوش باشد

می چکد خون دل از زمزمه من صائب

می زنی گر به لب انگشت مرا خوش باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:36 PM

بی تب و تاب به مخمور شرابی نرسد

تا به آتش نرود کوزه به آبی نرسد

به چه امید به گرد دل خوبان گردد؟

ناله ای را که ز کهسار جوابی نرسد

طمع بوسه و امید شکرخند کراست؟

که به ما زان لب شیرین شکرابی نرسد

زندگی چون شرر از سوختگان است مرا

آه اگر از جگری بوی کبابی نرسد

گل مگر بست ز شرم تو دکان را، کامروز

به دماغم ز چمن بوی گلابی نرسد

عمر چون سیل به این سرعت اگر خواهد رفت

فرصت چشم گشودن به حبابی نرسد

تو به ویرانی دل کوش که آن گنج گهر

نیست ممکن که به هر خانه خرابی نرسد

نیست انصاف که از بحر تو با این وسعت

صائب تشنه جگر را دم آبی نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

پادشاهی نه به سیم و زر و گوهر باشد

هر که را سد رمق هست سکندر باشد

هرکه چون بحر به تلخی گذراند ایام

ظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد

حرف سامان مزن ای خواجه که در کشور عشق

هرکه آهش به جگر نیست توانگر باشد

هیچ دردی بتر از عافیت دایم نیست

تلخی تازه به از قند مکرر باشد

زندگی بی جگر سوخته ظلم است، ارنه

جام تبخاله ما بر لب کوثر باشد

نی محال است که از بند خلاصی یابد

تا دلش در گرو صحبت شکر باشد

به ادب با همه سر کن که دل شاه و گدا

در ترازوی مکافات برابر باشد

مست نازی که دل وحشی ما کرده شکار

شاهبازش می چون خون کبوتر باشد

پیش جمعی که ز منت دلشان سوخته است

تشنه لب مردن از اقبال سکندر باشد

صبر بر سوز دل و تشنه لبی کن صائب

که چو دل آب شود چشمه کوثر باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد

قامت خم شده را نعل در آتش باشد

دامن سوختگی را مده از کف زنهار

که به قدر رگ خامی ره آتش باشد

پاک کن از رقم دانش رسمی دل را

خانه آینه حیف است منقش باشد

در سفر راهرو از خویش خبردار شود

کجی تیر نهان در دل ترکش باشد

عشق حیف است بر آن دل که ندارد دردی

این نه عودی است که شایسته آتش باشد

دردسر بیش کند صندل درد سر عام

ما و آن نخل درین باغ که سرکش باشد

می کشد سلسله موج به دریای گهر

جای رشک است بر آن دل که مشوش باشد

از می لعل رخ هر که نگرداند رنگ

پیش ما همچو طلایی است که بی غش باشد

دل ما با غم و اندوه بدآموز شده است

نیست ما را به خوشی کار، ترا خوش باشد

گر چه در روی زمین نیست حضوری صائب

خوش بود عالم اگر وقت کسی خوش باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

شمع با مضطرب از دست حمایت باشد

مرگ بهتر ز حیاتی که به منت باشد

ثمر از بید و گل از شوره زمین می چیند

از تماشا نظر آن را که به عبرت باشد

خاک را چاشنی شهد مصفا دادن

چشمه کاری است که در شان قناعت باشد

خط که پروانه قتل است هوسناکان را

پیش بالغ نظران آیه رحمت باشد

باش بر روی زمین بر سر آتش چو سپند

تا ترا زیر زمین خواب فراغت باشد

چون صدف بخیه لب می شودش عقد گهر

هر که گنجینه اسرار حقیقت باشد

حیف و صد حیف که در حلقه این سنگدلان

نیست گوشی که پذیرای نصیحت باشد

گرچه پستیم، نیاریم فلک را به نظر

پایه مرد به اندازه همت باشد

دولت آن است که پیوسته و جاوید بود

دولت آن نیست که موقوف به نوبت باشد

دیولاخی است جهان در نظر او صائب

هر که را ره به پریخانه عزلت باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

قبله زن صفتان آینه زر باشد

مرد را آینه زندان سکندر باشد

از خموشی دهن غنچه پر از زر باشد

صدف از بسته لبی مخزن گوهر باشد

در سپرداری سیمین بدنان آفتهاست

که گریبان صدف چاک ز گوهر باشد

باطن و ظاهر خود هر که کند صاف چو بحر

ظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد

در خطرگاه جهان صید سلامت جو را

جوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد

بی نیازند ز دنیای دنی ناموران

سکه را روی محال است که در زر باشد

دشمن خانگی از خصم برونی بترست

بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد

پا به دامن چو کشیدی به بهشت افتادی

دل چو شستی ز طمع چشمه کوثر باشد

ناله و آه ندارد اثری در دل عشق

تیغ آسوده ز پیچ و خم جوهر باشد

بس که ترسیده ام از صورت بی معنی خلق

ننهم پا به سرایی که مصور باشد!

در کف عشق جوانمرد، دل چاک، مرا

ذوالفقاری است که در قبضه حیدر باشد

عالم خاک بود منتظم از پست و بلند

مصلحت نیست ده انگشت برابر باشد

نیست جز چشم تهی رزق حباب از دریا

باده خوب است به اندازه ساغر باشد

هر که را خوف و رجا نیست زمین گیر بود

به کجا می رسد آن مرغ که یک پر باشد؟

در قیامت که شود آب ز گرمی دل سنگ

چه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟

ما به یک سجده خشکیم ز بیرون قانع

تا که را راه به آن مجلس انور باشد

نیست ممکن به فراغت نکشد همواری

بستر رشته هموار ز گوهر باشد

دیده سیر به دست آر درین عرصه که دام

از تهی چشمی با خاک برابر باشد

نیست چون شعله جواله قرارش صائب

شعله گر بستر و بالین سمندر باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091223
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث