به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شمع با مضطرب از دست حمایت باشد

مرگ بهتر ز حیاتی که به منت باشد

ثمر از بید و گل از شوره زمین می چیند

از تماشا نظر آن را که به عبرت باشد

خاک را چاشنی شهد مصفا دادن

چشمه کاری است که در شان قناعت باشد

خط که پروانه قتل است هوسناکان را

پیش بالغ نظران آیه رحمت باشد

باش بر روی زمین بر سر آتش چو سپند

تا ترا زیر زمین خواب فراغت باشد

چون صدف بخیه لب می شودش عقد گهر

هر که گنجینه اسرار حقیقت باشد

حیف و صد حیف که در حلقه این سنگدلان

نیست گوشی که پذیرای نصیحت باشد

گرچه پستیم، نیاریم فلک را به نظر

پایه مرد به اندازه همت باشد

دولت آن است که پیوسته و جاوید بود

دولت آن نیست که موقوف به نوبت باشد

دیولاخی است جهان در نظر او صائب

هر که را ره به پریخانه عزلت باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

قبله زن صفتان آینه زر باشد

مرد را آینه زندان سکندر باشد

از خموشی دهن غنچه پر از زر باشد

صدف از بسته لبی مخزن گوهر باشد

در سپرداری سیمین بدنان آفتهاست

که گریبان صدف چاک ز گوهر باشد

باطن و ظاهر خود هر که کند صاف چو بحر

ظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد

در خطرگاه جهان صید سلامت جو را

جوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد

بی نیازند ز دنیای دنی ناموران

سکه را روی محال است که در زر باشد

دشمن خانگی از خصم برونی بترست

بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد

پا به دامن چو کشیدی به بهشت افتادی

دل چو شستی ز طمع چشمه کوثر باشد

ناله و آه ندارد اثری در دل عشق

تیغ آسوده ز پیچ و خم جوهر باشد

بس که ترسیده ام از صورت بی معنی خلق

ننهم پا به سرایی که مصور باشد!

در کف عشق جوانمرد، دل چاک، مرا

ذوالفقاری است که در قبضه حیدر باشد

عالم خاک بود منتظم از پست و بلند

مصلحت نیست ده انگشت برابر باشد

نیست جز چشم تهی رزق حباب از دریا

باده خوب است به اندازه ساغر باشد

هر که را خوف و رجا نیست زمین گیر بود

به کجا می رسد آن مرغ که یک پر باشد؟

در قیامت که شود آب ز گرمی دل سنگ

چه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟

ما به یک سجده خشکیم ز بیرون قانع

تا که را راه به آن مجلس انور باشد

نیست ممکن به فراغت نکشد همواری

بستر رشته هموار ز گوهر باشد

دیده سیر به دست آر درین عرصه که دام

از تهی چشمی با خاک برابر باشد

نیست چون شعله جواله قرارش صائب

شعله گر بستر و بالین سمندر باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد

زینت ساده دلان پاکی گوهر باشد

پرده چشم خدابین نشود خودبینی

مرد را آینه زندان سکندر باشد

خود حسابان نگذارند به فردا کاری

عید این طایفه روزی است که محشر باشد

گشت در سنگ ملامت به تن زارم پنهان

رشته شیرازه جمعیت گوهر باشد

جلوه شاهد غیبی به تو رو ننماید

خانه چشم تو چندان که مصور باشد

غم افسر نخورند اهل خرابات مغان

سر گران چون ز می ناب شد افسر باشد

اهل مسجد ز خرابات سیه مست ترند

گردش سبحه در او گردش ساغر باشد

شمع و پروانه به دلگرمی هم می سوزند

شعله خواهش ما نیست که یک سر باشد

هوس گلشن فردوس ندارد صائب

هر که را گوشه میخانه میسر باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشد

دور اول همه را نشأه دوبالا باشد

از هوای شب آدینه مجو صافدلی

درد می در قدح آخر مینا باشد

دور ازان بزم شرابی به قدح می ریزم

که کبابش همه از سینه عنقا باشد

داغ این است که در سینه من پهن شده است

لاله آن نیست که در دامن صحرا باشد

داغ اغیار به صد کان نمک شور نشد

داغ ما نیست نمک خورده سودا باشد

چون کشم با لب او باده پنهان صائب

رشک بر چشم حباب است اگر وا باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

صاف با ما دل آن شعله بیباک نشد

سوخت پروانه ما و ز گنه پاک نشد

شبنم آورد سر از روزن خورشید برون

سر ما بود که شایسته فتراک نشد

علف تیغ جهانسوز حوادث گردد

دل هرکس که ز زنگار خودی پاک نشد

خنده صبح به خوناب شفق پیوسته است

هیچ کس شاد نگردید که غمناک نشد

ماند چون خرمن ناکوفته در دامن دشت

هرکه زیر قدم راهروان خاک نشد

نگشودند به رویش در جنت صائب

سینه هرکه به شمشیر جفا چاک نشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

عاشقان را چه غم از سلسله پا باشد؟

موج کی مانع آمد شد دریا باشد؟

پیش چشمی که نرفته است ازو آب حیا

در و دیوار جهان دیده نابینا باشد

سنگ را صنعت فرهاد به حرف آورده است

ناز تحسین نکشد کار چو گویا باشد

با نسیم سحری دست و گریبان گردد

رشته شمع، گر از پنبه مینا باشد

قلزم از روی گهر گرد یتیمی نبرد

یوسف مصر به صد قافله تنها باشد

شمع در پرده فانوس نماند پنهان

هر چه در دل بود از جبهه هویدا باشد

در تنوری چه قدر جلوه نماید طوفان؟

شور دیوانه به اندازه صحرا باشد

چهره عاقبت کار به روشن گهران

هم ز آیینه آغاز هویدا باشد

خال رخسار تو از زلف دلاویزترست

نقطه ای نیست درین صفحه که بیجا باشد

کف بی مغز چه پروای معلم دارد؟

روی عنبر سیه از سیلی دریا باشد

نکشد سر به گریبان خجالت صائب

هر که امروز در اندیشه فردا باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟

صدف ما گره خاطر دریا باشد

رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را

سیل یک لحظه غبار دل دریا باشد

نیستم عقل که مردود نظرها باشم

درد عشقم که مرا در همه دل جا باشد

طالب گوهر عشقی، دل روشن به کف آر

لگن شمع تجلی ید بیضا باشد

اشک عشاق، نظر بسته به دامان آید

طفل این قوم گریزان ز تماشا باشد

هر که با دختر رز دست در آغوش کند

می خورم خونش، اگر پنبه مینا باشد

عجبی نیست که رفتار فراموش کند

عرق از بس به رخش محو تماشا باشد

هر که را درد طلب نیست غم رزق خورد

رزق ما در قدم آبله پا باشد

دل صائب نکشد ناز ترشرویی بحر

روزی این صدف از عالم بالا باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد

بوی کافور شنیدی و دلت سرد نشد

آخرین عطر تو کافور ازان می سازند

که به مردن دلت از کار جهان سرد نشد

بوی کافور ازین مرده دلان می آید

که به این طایفه آمیخت که نامرد نشد؟

عشق تردست تو صد خانه دل کرد خراب

که ز یک سینه نمایان اثر گرد نشد

از حوادث دل آزاد چه پروا دارد؟

چهره سرو ز بیداد خزان زرد نشد

خام چون سرو به باغ آمد و بیرون شد خام

هرکه صائب ز جهان حادثه پرورد نشد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

بیت معمور شد آن خانه که ویران تو شد

حلقه کعبه شد آن چشم که حیران تو شد

بس که جان در طلبت راهروان افشاندند

سر بسر خرده جان ریگ بیابان تو شد

چون در فیض شود قبله ارباب نیاز

چاک هر سینه که از خنجر مژگان تو شد

بی نمک می شمرد مایده جنت را

کام هرکس نمکین از نمک خوان تو شد

گرچه از گوهر جان شد صدف خاک تهی

جگرش کان بدخشان ز شهیدان تو شد

می کند خون به دل غازه حوران بهشت

خون هر کشته که گلگونه دامان تو شد

غوطه زد در عرق خون ز شفق پیرهنش

صبح از بس خجل از چاک گریبان تو شد

آب روشن که روان بود درین سبز چمن

خشک چون آینه از حیرت جولان تو شد

رم آهو که بر او بود بیابانها تنگ

پای خوابیده ز گیرایی مژگان تو شد

ماه کنعان که ز جان مصر خریدارش بود

محو چون خواب فراموش به زندان تو شد

آید از دیدن خورشید جهانتاب به حال

خیره هر چشم که از چهره تابان تو شد

شور محشر چه کند با دل صد پاره من؟

خوش نمک زخم من ار پسته خندان تو شد

نتوان کرد به شیرازه محشر جمعش

هر که زیر و زبر از شوخی جولان تو شد

با خیال تو چه شبها که به روز آوردم

تا دل سوخته ام شمع شبستان تو شد

قسمت من چه بود زان لب سیراب، که خضر

با لب تشنه ز سرچشمه حیوان تو شد

خط یاقوت غبار نظر من گردید

سرمه بینش من تا خط ریحان تو شد

گرچه از میوه شیرین نشود دندان کند

کند دندان من از سیب زنخدان تو شد

گرچه هر بیت ز دیوان تو بیت الغزل است

صائب این تازه غزل زینت دیوان تو شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

اگر آن غمزه خونریز مصور می شد

آب آیینه چو شمشیر بجوهر می شد

بود شیرازه اش اندیشه آن موی میان

پاره های دلم آن روز که دفتر می شد

جگر سوخته فاختگان آبکش است

ورنه از سایه سرو تو زمین تر می شد

قد رعنای تو می کرد اگر قامت راست

سرو با سبزه خوابیده برابر می شد

شب که رخسار تو از باده برافروخته بود

شعله پنهان به ته بال سمندر می شد

گل رخسار عرقناک ترا گر می دید

باغ جنت خجل از چشمه کوثر می شد

خشک ناگشته به دلدار رسیدی خط من

نامه شوقم اگر بال کبوتر می شد

اگر از تیغ تو می شد جگر من سیراب

سبزه خضر ز شادابی من تر می شد

می شد از غیرت شاهان دل مسکینان خون

وصل او گر به زر و زور میسر می شد

بود از چاشنی خاک قناعت غافل

مور روزی که گرفتار به شکر می شد

بودم آن روز من از جمله آزاده روان

که مرا سد رمق سد سکندر می شد

گشت از تلخی ایام گوارا صائب

ورنه شیرینی جان زود مکرر می شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091937
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث