به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نه ز می خوردن ما شور و شری برخیزد

نه ز همصحبتی ما ضرری برخیزد

مهر زن بر لب افسوس که سامان جهان

آنقدر نیست که آه از جگری برخیزد

نام بلبل ز هواداری عشق است بلند

ور نه پیداست چه از مشت پری برخیزد

بزم ارباب خرد خوابگه بیخبری است

مگر از مجلس مستان خبری برخیزد

دل سرگشته ما راه به منزل نبرد

گر ز هر نقش قدم راهبری برخیزد

جگر خاک نگردید ز طوفان سیراب

مگر از دیده ما ابر تری برخیزد

تیر اگر در هوس صید شود خاک نشین

به ازان است به بال دگری برخیزد

عشق از خرمن ما دود به افلاک رساند

آنقدر وقت که از جا شرری برخیزد

گو برو ماتم دلمردگی خویش بدار

هر که از خواب به بانگ دگری برخیزد

غنچه ما نفسی می کشد از دل صائب

که به امداد نسیم سحری برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

در گنه اشک ندامت ز جگر برخیزد

این سحابی است که از دامن تر برخیزد

باده در چشم و دل پاک پریزاد شود

قطره چون در صدف افتاد گهر برخیزد

به شکر یا به نوای شکرین پیوندد

هر که از خاک چو نی بسته کمر برخیزد

از حریصان نرود حرص زر و سیم به مرگ

تشنه از خواب همان تشنه جگر برخیزد

غفلت نفس دو بالا شود از موی سفید

سگ محال است که از خواب سحر برخیزد

خانه کعبه مقصود سویدای دل است

گرد هستی اگر از پیش نظر برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

منعم از خواب عدم تیره روان برخیزد

هر که شب سیر خورد صبح گران برخیزد

شکر هنگام شکایت به زبان می آرم

سبزه از آتش من جای دخان برخیزد

پرده بردار ز رخسار که چون طوطی مست

زنگ از آیینه من بال فشان برخیزد

دلبری نیست به ابروی کج و قامت راست

بی کماندار چه از تیر و کمان برخیزد؟

همه بر جای خود ای تازه نهالان چمن

بنشینید که آن سرو روان برخیزد

ای که چون غنچه به شیرازه خود می نازی

باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد

بر سر تربت هرکس گذری، چون نرگس

تا قیامت دل و چشم نگران برخیزد

باده سی شبه باید، که ز آیینه دل

زنگ سی روزه ماه رمضان برخیزد

هر که را سیر مقامات بود در خاطر

به که چون نی ز زمین بسته میان برخیزد

از خزان زیر و زبر گشت گلستان صائب

شبنم ما نشد از خواب گران برخیزد

صائب این آن غزل عارف روم است که گفت

چون عیان جلوه دهد چهره، گمان برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

دل اگر از سر اخلاص ز جا برخیزد

خضر چون سبزه ز بوم و بر ما برخیزد

آه اغیار دلیل است به محرومی عشق

از نشان گرد کی از تیر قضا برخیزد؟

فیض بی پرده تمنا کن اگر اهل دلی

چه سعادت ز پر و بال هما برخیزد؟

پیش روشن گهران صحبت ناجنس بلاست

به نمک چون رسد از شعله صدا برخیزد

شکوه از چرخ مکن تا نکند بنیادت

کاین بخاری است کزاو ابر بلا برخیزد

شبنم سوخته اش گریه شادی باشد

لاله ای کز سر خاک شهدا برخیزد

چه امیدست که در عالم نومیدی نیست؟

راه گم کرده ز جا راهنما برخیزد

می کند آب دل سوختگان را صائب

ناله ای کز جگر خامه ما برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد

زنگ از آیینه بینایی ما برخیزد

بر دل از رهگذر خط تو چون خط غبار

ننشسته است غباری که ز جا برخیزد

داغ غیرت به دل خضر و مسیحا سوزد

لاله ای کز سر خاک شهدا برخیزد

در بساطی که گهر گرد یتیمی دارد

چه غبار از دل غم دیده ما برخیزد؟

خضر از سبزه خوابیده گران خیزترست

پیش آن کس که ز شوق تو ز جا برخیزد

من و آن حسن جهانسوز که در محفل او

از سپندی که نسوزند صدا برخیزد

تا نظر واکند از پای فتد چون نرگس

هر که از خاک به امداد عصا برخیزد

راه خوابیده محال است که بیدار شود

اگر از شش جهت آواز درا برخیزد

اژدها را طمع گنج گوارا سازد

از سر راه محال است گدا برخیزد

خامشی تبت وارونه پرگویان است

نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد

به شتابی گذرم صائب ازین وحشتگاه

که ز هر آبله ام بانگ درا برخیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

قدم از صدق درین مرحله می باید زد

می لعل از قدح آبله می باید زد

می شود دانه انگور به مهلت می ناب

مهر طاقت به لب پر گله می باید زد

فرض عین است بر آزاده روان عزت خار

قطره با چشم درین مرحله می باید زد

سوخت هرکس پی ما سوخته جانان برداشت

آب بر آتش این قافله می باید زد

نیست جز پیچ و خم این مرحله را راه دگر

دست مردانه درین سلسله می باید زد

می شود بزم می از لنگر تمکین بی ذوق

باده با مردم بی حوصله می باید زد

صائب از خار به تعجیل گذشتن ستم است

همه را بر محک آبله می باید زد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

پایم از گرمی رفتار چنان می سوزد

که دل آبله بر ریگ روان می سوزد

وادی شوق چه وادی است که طفلی به هوس

گر کند مرکب نی گرم، عنان می سوزد

حرم عصمت میخانه چه دارالامنی است

شمع مهتاب به فانوس کتان می سوزد

دل بیدار ازین صومعه داران مطلب

کاین چراغی است که در دیر مغان می سوزد

آتشین شکوه ای از لعل تو در دل دارم

که اگر لب بگشایم دو جهان می سوزد

صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشید

همچنان لقمه عشق تو دهان می سوزد

چون به دیوان برم این تازه غزل را صائب؟

که به یک چشم زدن کلک و بنان می سوزد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

عشق در سینه خس و خار تمنا سوزد

آرزو را به رگ و ریشه دلها سوزد

دل بیدار ازین گوشه نشینان مطلب

کاین چراغی است که در خلوت عنقا سوزد

چون سیاووش زآتش به سلامت گذرد

هر که امروز در اندیشه فردا سوزد

گل چراغی است که روشن شود از باد سحر

لاله شمعی است که در دامن صحرا سوزد

جلوه ساحل اگر سلسله جنبان گردد

کشتی از گرمروی در دل دریا سوزد

آتشین چون شود از می گل رخسار ترا

در شبستان تو پروانه دو بالا سوزد

در جگر آه مرا سردی دوران نگذاشت

نکند دود درختی که ز سرما سوزد

کشش عشق ز معشوق نمی دارد دست

شمع بر تربت پروانه دو بالا سوزد

آتش از صحبت همدرد گلستان گردد

جای رحم است بر آن شمع که تنها سوزد

هست در شرع محبت کسی امروز تمام

که ز احباب دلش بیش ز اعدا سوزد

صائب ایمن شود از وحشت تاریکی قبر

هرکه با دیده گریان دل شبها سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

اشک گرمم جگر وادی محشر سوزد

داغ تبخال به کنج لب کوثر سوزد

آستین دست ندارد به چراغ گل داغ

این چراغی است که تا دامن محشر سوزد

آتش عشق ز خاکستر هندست بلند

زن درین شعله ستان بر سر شوهر سوزد

از می این چهره که امروز تو افروخته ای

گر کنی باد زن از بال سمندر، سوزد

از کلاه نمدی دود کند اخگر عشق

این نه عودی است که در مجمر افسر سوزد

به که سر بر سر بالین سلامت بنهم

چند از پهلوی من سینه بستر سوزد؟

از چه برده است نواهای ملال انگیزت؟

که بر افغان تو صائب دل کافر سوزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

پیر بر زندگی افزون ز جوان می لرزد

برگ بر خویش در ایام خزان می لرزد

نیست تاب نفس سرد دل روشن را

شمع در وقت سحرگاه ازان می لرزد

دل ز آسودگی جسم نیاید به قرار

شد زمین ساکن و این خانه همان می لرزد

از جلای دل خود هر که به تن پردازد

ساده لوحی است که بر آینه دان می لرزد

می شود از در نابسته پریشان، خاطر

دل آسوده ز چشم نگران می لرزد

مهد آرام پریشان سخنان خاموشی است

بیشتر بر سر گفتار زبان می لرزد

وطن از یاد به خونگرمی غربت نرود

آب در لعل گران قیمت ازان می لرزد

دل به جان لرزد ازان قامت چون تیر خدنگ

آنچنان کز قدر انداز نشان می لرزد

در ته آب بقا پاس نفس می دارد

زیر شمشیر تو هرکس که به جان می لرزد

به زر قلب اگر یوسف خود بفروشم

دلم از غبن خریدار همان می لرزد

گر چه فرسوده شد از خوردن نان دندانش

کوته آندیش همان در غم نان می لرزد

آنچنان کز نفس سرد خزان لرزد برگ

صائب از گرمی احباب چنان می لرزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5093360
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث