به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد

بید مجنون به سرانجام ثمر پردازد

نیست در خاطر سودازدگان فکر وصال

به چه دل غرقه دریا به گهر پردازد؟

چشم بیمار تو درمانده تدبیر خودست

فرصتی کو به من خسته جگر پردازد؟

عاشق پاک نظر اوست که در خلوت وصل

چشم پوشد ز تماشا، به خبر پردازد

صفحه روی تو اکنون که خط آورد برون

عجبی نیست به ارباب نظر پردازد

محو در پرتو خورشید جهانتاب شود

هر که چون شبنم گل دیده به زر پردازد

نامه اش پاکتر از صبح قیامت باشد

هر که آیینه دل وقت سحر پردازد

عیش شیرین نشود با نفس گیرا جمع

بی نوا ماند اگر نی به شکر پردازد

هر که در تربیت جوهر بینش باشد

به جگر سوختگان همچو شرر پردازد

زان عقیق لب سیراب چه کم می گردد؟

یک نفس گر به من تشنه جگر پردازد

دایم از تنگدلی سر به گریبان باشد

هر که چون غنچه درین باغ به زر پردازد

گرد ما فرد روان را نتواند دریافت

رهنوردی که به اسباب سفر پردازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

عاشق محو به دلدار نمی پردازد

بلبل مست به گلزار نمی پردازد

ریسمان بازی تقلید بود پیشه عقل

عشق با سبحه و زنار نمی پردازد

هر که چون نقطه زاندیشه فرو رفت به خویش

هیچ با گردش پرگار نمی پردازد

زور بر آینه صاف نیارد صیقل

چرخ با مردم هموار نمی پردازد

کام آن کس بود از شهد سلامت شیرین

که به اقرار و به انکار نمی پردازد

خبرش نیست ز تعجیل بهاران، ورنه

گل به آرایش دستار نمی پردازد

آتشی در جگر بلبل اگر هست، چرا

این چمن را ز خس و خار نمی پردازد؟

تا به آن آینه رو راه سخن یافته است

طوطی ما به شکرزار نمی پردازد

ز اعتمادی است که کرده است به اعجاز نفس

عیسی ما که به بیمار نمی پردازد

گرم کرده است چنان بیخبری صائب را

که ز گفتار به کردار نمی پردازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

هرکه در دامن ارباب نظر دست نزد

غوطه زد در دل دریا، به گهر دست نزد

هر که چون صبح گشایش ز دل شبها یافت

تا نفس داشت به دامان دگر دست نزد

سیر چشمی است به خال لب شیرین تو ختم

که به تلخی گذراند و به شکر دست نزد

پی سفیدست شب هر که صباحی دارد

ای خوش آن شب که به دامان سحر دست نزد

هر که چون سرو نگردید درین باغ آزاد

با دو صد عقده مشکل به کمر دست نزد

کی نگاهی ز تماشای جمالت برگشت؟

که بهم از مژه ها دیده تر، دست نزد

خار تهمت، خله پیرهن یوسف شد

گل به دامان تو ای پاک گهر دست نزد

به زمین سیه هند که رفت از ایران؟

که به هر کرنش و تسلیم به سر دست نزد

باش بیدار که ره در حرم کعبه نیافت

دل شب هر که بر آن حلقه در دست نزد

صائب این آن غزل سید معصوم که گفت

شانه بر موی کمر زد، به کمر دست نزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را

که چو یعقوب درین کار نظر می بازد

نیست امروز نظر بازی صائب با اشک

عمرها رفت که با گریه نظر می بازد

چه عجب دل اگر از شوق جگر می بازد؟

نقد جان را به سر شعله شرر می بازد

پیش ما سوخته جانان که نظر می بازیم

حرف پروانه مگویید که پر می بازد

پاس گفتار نگهبان حیات ابدست

شمع از تیز زبانی است که سر می بازد

چون ز فرهاد نگیرم سند جان سختی؟

من که از تاب غمم کوه کمر می بازد

نتوان همچو خضر آب به تنهایی خورد

تشنه ما به لب بحر جگر می بازد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

عشق اول به دل سوخته آدم زد

مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد

در دل و جان ملک شور قیامت افتاد

زان نمک کز لب خود بر جگر آدم زد

تن خاکی که همان دید ز انسان ابلیس

مشت خاکی است که بر دیده نامحرم زد

من همان روز ز جمعیت دل شستم دست

که صبا دست در آن طره خم در خم زد

چون گل صبح به خون شست همان دم رخسار

به خوشی یک دو نفس هر که درین عالم زد

برد از دست و دل تاجوران گیرایی

پشت پایی که به دولت پسر ادهم زد

شادی برد نیرزد به حریف آزاری

بیش برد آن که درین دایره نقش کم زد

پای خم را مده از دست به افسون صلاح

که مرا راه خرابات زد و محکم زد

در شکنجه است ز شورابه دریا دایم

هر که چون دانه گوهر ز یتیمی دم زد

هر که قد ساخت دو تا پیش حق از بهر بهشت

بوسه بر دست سلیمان ز پی خاتم زد

معنی از دعوی گفتار قلم را لب بست

عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد

گر چه جان بخش بود همچو مسیحا نفست

پیش آن آینه رخسار نباید دم زد

صائب از عشق چسان قامت خود راست کند؟

که فلک از ته این بار گران پس خم زد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

قطره آن کس که پی آب به ظلمت می زد

کاش خود را به دم تیغ شهادت می زد

دید تا روی تو، چون گل همه تن دامن شد

آن که بر آتش من آب نصیحت می زد

این زمان نامه اعمال گنهکاران است

بر رویی که دم از صبح قیامت می زد

گر چه روی سخنش بود به ظاهر با غیر

نمکی بود که ما را به جراحت می زد

سیر صحرای شکرخیز قناعت کردم

چون شکر، مور در او جوش حلاوت می زد

آن که می بست به ظاهر در صحبت بر خلق

با دو صد دست به باطن در شهرت می زد

گنبد مسجد شهر از همه فاضلتر بود

گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد

از بلندی نظر بود نه از بیخبری

همت صائب اگر پای به دولت می زد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:21 PM

سیل را در نظر آور که به ویرانه چه کرد

تا بدانی به من آن جلوه مستانه چه کرد

هوشیاران جهان راه بیابان گیرند

گر بگویم که شب آن نرگس مستانه چه کرد

در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام

یارب این زلزله با کعبه و بتخانه چه کرد

تو که هرگز سخن سخت ز کس نشنیدی

سنگ اطفال چه دانی که به دیوانه چه کرد

طاقت سیلی اخوان نبود یوسف را

خط بیرحم به رخساره جانانه چه کرد

می کند یک دل دیوانه جهان را پرشور

یارب آن زلف به چندین دل دیوانه چه کرد

بوی گل بار بود بر دل روشن گهران

شمع با بال و پرافشانی پروانه چه کرد

خواب را بستر بیگانه پریشان سازد

جان آگاه درین عالم بیگانه چه کرد

نیست تاب سخن سخت دل نازک را

با لب نازک او تا لب پیمانه چه کرد

بود بر شوخی او نه صدف گردون تنگ

در دل تنگ من آن گوهر یکدانه چه کرد

دوش کز گردش چشم تو دو عالم شد مست

زاهد خشک ندانم که به شکرانه چه کرد

سیل بر دامن صحرا نگذشته است ترا

تو چه دانی که به من جلوه مستانه چه کرد

کف ساقی ید بیضا شد ازین می صائب

یارب آن باده لب سوز به پیمانه چه کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:16 PM

شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد

تر نشد هر که دلیرانه بر این دریا زد

هرکسی حاجت خود را به دری عرض نمود

دست دریوزه ما بر در استغنا زد

به ادب باش که سر در قدم تیغ افشاند

چون حباب آن که درین بحر دم بیجا زد

گر خس و خار تعلق نبود دامنگیر

می توان خیمه چو شبنم به چمن هرجا زد

آب روشن که صفا در قدمش می غلطید

دید تا روی ترا آینه بر خارا زد

هر که بر سینه ارباب دعا دست گذاشت

خبر از خویش ندارد که به دولت پا زد

صائب از وادی در یوزه دلها مگذر

که پریشان نشد آن کس که در دلها زد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

کیست دست من آزاده ز یاران گیرد؟

سرو را دست مگر ابر بهاران گیرد

نقس سوخته اش نقطه حیرت گردد

نی سواری که پی برق سواران گیرد

دانه سوخته را گریه ما سبز کند

زاغ در گلشن ما رنگ هزاران گیرد

نشود زخم زبان مانع طغیان جنون

خار چون دامن سیلاب بهاران گیرد؟

بگذر از مردم خودبین که کند خود را گم

هر که آیینه ازین آینه داران گیرد

خرده بینان فلک، خانه شماری چندند

چه کسی یاد ازین خانه شماران گیرد؟

هست امید که نومید نگردد صائب

دل اگر سایه سیمرغ شکاران گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

تا دلی از کف ارباب وفا می گیرد

بارها فال ز دیوان حیا می گیرد

گره ناز به ابروی تبسم بستن

غنچه تعلیم ازان بند قبا می گیرد

آن که چندین قفس از نغمه سرایان دارد

کار بر بلبل ما تنگ چرا می گیرد؟

ناوکی کز دل الماس ترازو گردد

زان کمانخانه ابروی هوا می گیرد

جز قلم کز سر خود قطع تعلق کرده است

که به تقریب سخن دست ترا می گیرد؟

صائب از فیض هواداری اشک سحری

لاله باغ سخن رنگ ز ما می گیرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 4:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092345
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث