به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که ایام خط از سیمبران غافل شد

از شب قدر به ماه رمضان غافل شد

بیخودی می کند اوضاع جهان را هموار

وای بر آن که ازین خواب گران غافل شد

روزی بسته دهانان رسد از غیب، چرا

از دل تنگ من آن غنچه دهان غافل شد؟

با قدم خم شده خوش نیست پریشان نظری

در کمانخانه نباید ز نشان غافل شد

به فلک می رسد این دود کبابی که مراست

از دل سوخته من نتوان غافل شد

هر که از پشت ورق روی ورق را خوانده است

در بهاران نتواند ز خزان غافل شد

رتبه جاذبه عشق بلند افتاده است

بر فلک مه نتواند ز کتان غافل شد

یوسف از سیلی اخوان به غریبی افتاد

چون تواند کس از ابنای زمان غافل شد؟

یاد آن جان جهان است حیاتی گر هست

مرده دل آن که ازان جان جهان غافل شد

دامن بخت جوان رفت ز دستش بیرون

صائب آن روز که از پیر مغان غافل شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

جگر پاره اگر مایده خوانم شد

چشم شور فلک سفله نمکدانم شد

تنگدل داشت پریشانی پرواز مرا

غنچه گشتم، قفس تنگ گلستانم شد

دست شستم ز جهان، آب حیاتم گردید

پا نهادم به هوا، تخت سلیمانم شد

تا درین عالم پرشور نظر کردم باز

تخته مشق دو صد خواب پریشانم شد

خامشی از سگ گیرنده کمینگاه بلاست

نیستم ایمن اگر نفس به فرمانم شد

از خودی بود به من دامن صحرا زندان

رفتم از خویش برون، شهر بیابانم شد

رود نیلم به مکافات عزیزی بخشید

چهره نیلی اگر از سیلی اخوانم شد

کرد از تهمت اگر مصر غبار آلودم

دامن پاک، کلید در زندانم شد

صائب از خامه من سنبل تر می ریزد

تا دل آشفته آن زلف پریشانم شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

لوح محفوظ شد آن دیده که حیران تو شد

گشت سی پاره دل هر که پریشان تو شد

گوی سبقت ز مه و مهر درین میدان برد

سر سودازده تا زخمی چوگان تو شد

عشق محجوب چه گل چیند ازان رو، که هوس

دست خالی ز تماشای گلستان تو شد

چون ز روی تو کسی چشم تواند برداشت؟

آب بیرون نتواند ز گلستان تو شد

جوی شهدی است ز هر نیش روان در رگ من

تا دلم خانه زنبور ز مژگان تو شد

گر چه دندان گهر بود به پاکی مشهور

منزوی در صدف از پاکی دندان تو شد

اشک بی خواست ز چشم تر من می جوشد

تا دلم آینه چهره تابان تو شد

نشود چون ز تماشای تو طوطی حیران؟

که دو صد آینه رو واله و حیران تو شد

آشیان کرد چو مجنون به سر سرو تذرو

بس که حیرت زده از نخل خرامان تو شد

خود فروشیش مبدل به خریداری گشت

یوسف از بس خجل از حسن بسامان تو شد

از بساط گل بی خار قدم می دزدد

زخمی آن پای که از خار مغیلان تو شد

می کند خنده خونین به ته پوست نهان

پسته از بس خجل از غنچه خندان تو شد

سرخ رو باد خدنگ تو ز نخجیر مراد

که گلستان دلم از غنچه پیکان تو شد

تشنه بوسه مرا روی عرقناک تو کرد

سبز این دانه امید ز باران تو شد

شد دل هر که تنگ، شمع ترا شد فانوس

روز هرکس که سیه گشت شبستان تو شد

می کشد سلسله ابر به دریا آخر

خنک آن دیده بیدار که گریان تو شد

کرد در دیده خورشید سیه مشرق را

طالع آن صبح که از چاک گریبان تو شد

کیست از حلقه فرمان تو گردن پیچد؟

سرو چون فاخته از حلقه بگوشان تو شد

از شکر طوطی خوش حرف نصیبی دارد

عیش من تلخ چرا از شکرستان تو شد

نیست چون قطره سیماب قرارم یک جا

تا دل من صدف گوهر غلطان تو شد

گفتم از روی تو گل در سرمستی چینم

عرق شرم به صد چشم نگهبان تو شد

داد چون خامه بی مغز سر خویش به باد

هر که یک نقطه برون از خط فرمان تو شد

بود صد پیرهن از شام سیه تر صبحم

دست من پنجه خورشید ز دامان تو شد

صائب از گلشن فردوس شود مستغنی

آشنا دیده هرکس که به دیوان تو شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

خارج از پرده آهنگ نمی باید شد

تا توان شیشه شدن، سنگ نمی باید شد

نقش اقبال و ظفر در سپر انداختن است

تا توان موم شدن سنگ نمی باید شد

جامه بوقلمونی غم الوان دارد

همچو طاوس به صد رنگ نمی باید شد

زردرویی گل روی سبد تزویرست

در پی حیله و نیرنگ نمی باید شد

چرب نرمی چه اثرهای نمایان دارد

تیغ در معرکه جنگ نمی باید شد

به بد و نیک به یک چشم نظر باید کرد

ورنه آیینه بی زنگ نمی باید شد

بوی خون از نگه حسن ازل می آید

محو هر چهره گلرنگ نمی باید شد

ننگ عشاق بود بر سر بستر مردن

صائب آلوده این ننگ نمی باید شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

پیش مژگان درازت که هدف خواهد شد؟

چون تو بر یک طرف افتی که طرف خواهد شد؟

آن ترنج ذقنی را که به آن می نازی

از خط سبز، چو نارنج هدف خواهد شد

خرق عادت اگر از خرقه تنها خیزد

صاحب کشف و کرامات، کشف خواهد شد

روی بازار اگر این است که من می بینم

گوهر از پرده نشینان صدف خواهد شد

صائب از هند جگرخوار برون می آیم

دستگیر من اگر شاه نجف خواهد شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

 

خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد

علم زلف درین گرد نهان خواهد شد

گرچه دست ستم زلف درازست، خطش

چون شب قدر شفیع رمضان خواهد شد

خط زبان بند بتان بود، نمی دانستم

که ترا جوهر شمشیر زبان خواهد شد

گرگ در پیرهن جلوه یوسف دارد

نوبهاری که مبدل به خزان خواهد شد

هر که چون دام گرفتار تهی چشمی گشت

در ته خاک به چشم نگران خواهد شد

شوق خواهد تن افسرده ما را جان کرد

با قفس طایر ما بال فشان خواهد شد

دل چو اطفال مبندید بر این نقش و نگار

کاین بهاری است که یکدست خزان خواهد شد

بحر از موج شود گر لب دریوزه تمام

در نصیب صدف پاک دهان خواهد شد

رهرو صادق و سامان اقامت، هیهات

صبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد

نیست در سایه اقبال هما آرامش

استخوانی که به تیر تو نشان خواهد شد

هست اگر لنگر تسلیم درین بحر ترا

عاقبت موج خطر خط امان خواهد شد

چشم نرگس نشود باز ز مستی، غافل

که سرش در سر این خواب گران خواهد شد

قامت هرکه شود خم ز عبادت صائب

خاتم دست سلیمان زمان خواهد شد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد

تا بود پر ز شکر نی به نوایی نرسد

تیر را شهپر پرواز بود پاکی شست

آه با دامن آلوده به جایی نرسد

نیست در سینه هرکس که ز غفلت آهی

همچو کوری است که دستش به عصایی نرسد

در شفاخانه ایجاد به جز بیدردی

هیچ دردی نشنیدم به دوایی نرسد

پنبه زاری است ترا گوش ز غفلت، ورنه

نفسی نیست که از غیب ندایی نرسد

قیمت گوهر نادیده که می داند چیست؟

چه عجب گر سخن ما به بهایی نرسد

گر مرا نیست چو خار سر دیوار گلی

گلم این بس که ز من زخم به پایی نرسد

نشود زشتی دنیا به تو روشن چون آب

تا ترا آینه دل به جلایی نرسد

کیست از اهل مروت که کند سیرابش؟

بر سر خار اگر آبله پایی نرسد

خرج ره می شود این خرده جانی که مراست

گر به فریاد من آواز درایی نرسد

چه گل از برگ خود آن خونی احسان چیند؟

که ازو دست یتیمی به حنایی نرسد

دل هرکس که شود آب چو شبنم صائب

نیست ممکن که به خورشید لقایی نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:31 PM

هر که زشت است همان زشت به عقبی خیزد

کور از خواب محال است که بینا خیزد

خازن مرگ مبدل نکند گوهر را

جاهل از خواب محال است که دانا خیزد

ننگ همت بود از هیچ فشاندن دامن

سهل زهدی است که کس از سر دنیا خیزد

حاصلش ماندگی و آبله پا باشد

هر که بی جاذبه آن طرف از جا خیزد

روی در قبله عشق است همه عالم را

منزلش بحر بود سیل ز هرجا خیزد

رحمت از چهره دل گرد گنه پاک کند

تیرگی از دل سیلاب به دریا خیزد

هر نسیمی که به گرد سر یوسف گردد

آه بیطاقتی از جان زلیخا خیزد

گر چنین دست برآرند بزرگان به طمع

ابر چون پنبه افشرده ز دریا خیزد

شمع بینش شود از خاک شهیدان روشن

نرگس از تربت این طایفه بینا خیزد

گر به بالین من خسته دل آید صائب

رنگ اعجاز ز سیمای مسیحا خیزد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد

دل صیاد به آهو به تپیدن نرسد

اختر عاشق و امید ترقی، هیهات

دانه سوخته هرگز به دمیدن نرسد

بهر گلگونه ربایند ز هم حورانش

کشته تیغ ترا خون به چکیدن نرسد

ما قدم بر قدم جاذبه دل داریم

خبر قافله ما به شنیدن نرسد

به تماشا ز بهشت رخ او قانع باش

که گل و میوه این باغ به چیدن نرسد

قسمت این بود که از دفتر پرواز بلند

به من خسته به جز چشم پریدن نرسد

پرده صبح امیدست شب نومیدی

تا نسوزد نفس اینجا به کشیدن نرسد

دورتر می شود از قطع مسافت راهش

رهنوردی که به منزل به رمیدن نرسد

تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردار

که به ما جز لب خمیازه مکیدن نرسد

در حریمی که من از درد کشانم صائب

بحر را دعوی پیمانه کشیدن نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد

بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد

کعبه در دامن شبگیر بلند افتاده است

سیل پر زور محال است به عمان نرسد

در مقامی که ضعیفان کمر کین بندند

آه اگر مور به فریاد سلیمان نرسد

منتهی گشت به خط سلسله زلف دراز

نامه شکوه ما نیست به پایان نرسد

تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانش

من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد

شعله شوق محال است ز پا بنشیند

تا دل تشنه به آن چاه زنخدان نرسد

هر که از دامن او دست مرا کوته کرد

دارم امید که دستش به گریبان نرسد

درد رنگین چو کند روی سخن را صائب

کار اهل سخن آن به که به سامان نرسد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 5:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5091960
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث