به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد

از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد

یک زمان پرده ازان روی دل آرا بردار

تا سیه خانه این دشت سویدا گردد

خاکساری است که از درد طلب می پیچد

گردبادی که درین دامن صحرا گردد

شوق اگر عام کند سلسله جنبانی را

کوه چون ریگ روان بادیه پیما گردد

شود از آه پریشان دل خورشید سیاه

خط ز رخسار تو روزی که هویدا گردد

کوهکن را به سخن صورت شیرین نگذاشت

لاف بیکار بود کار چو گویا گردد

نامه تسکین ندهد دیده مشتاقان را

کف محال است که مهر لب دریا گردد

گریه مردم بیدرد شود خرج زمین

این نه سیلی است که پیوسته به دریا گردد

گر بداند چه ثمرهاست تهیدستی را

سرو آواره ز گلزار به یک پا گردد

هرکه صائب شود از باده عرفان سرگرم

همچو خورشید درین دایره تنها گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد

مستی باده گلرنگ دو بالا گردد

گردبادش نفس سوخته خواهد گردید

گر غبار دل من دامن صحرا گردد

روز در سینه تاریک تو شب می گردد

نفس از لب به چه امید به دل وا گردد؟

دل آگاه بود ریخته خامه صنع

نقطه از سعی محال است سویدا گردد

ما به یک نقطه خال از رخ او محو شدیم

وقت آن خوش که بر این صفحه سراپا گردد

از ته سبزه خط، همچو مه از ابر تنک

رفتن حسن به تعجیل هویدا گردد

شمع را جامه فانوس پر و بال شود

هرکجا دلبر من انجمن آرا گردد

تا نبندد ادب عشق زلیخا را چشم

چشم یعقوب محال است که بینا گردد

اشک ماتم شود آبی که به رغبت ندهند

ابرها روترش از تلخی دریا گردد

کشش جاذبه اصل بلند افتاده است

سخت می ترسم ازین شیشه که خارا گردد

مانع رزق مقدر نشود در بستن

در رحم روزی اطفال مهیا گردد

سفله از منع به دامن نکشد پای طلب

که به هر دست فشاندن چو مگس وا گردد

از گرانجانی من شوق زمین گیر شده است

آب را ریگ روان سلسله پا گردد

رتبه حرف ز خاموشی هرکس پیداست

جوهر آینه از پشت هویدا گردد

صائب از چهره مقصود تواند گل چید

هر که را آینه سینه مصفا گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد

گره دل شود آن قطره که گوهر گردد

خار پیراهن ماهی است به اندازه فلس

جای رحم است بر آن کس که توانگر گردد

هرکه قانع به در دل نشود از درها

از پریشان نظری حلقه هر در گردد

مکن اندیشه ز وحشت که به سودازدگان

دامن دشت جنون، دامن مادر گردد

هرکه مجنون تو گردید نگردد عاقل

خون چو شد مشک محال است دگر برگردد

سر بنه بر خط فرمان که برات خط سبز

نیست ممکن که به صد تیغ دو دم برگردد

می شود قند گلو سوز مکرر چون شد

چه شود چون سخن تلخ مکرر گردد

دل چو معمور شد از داغ، شود گنج گهر

سر چو از درد گرانبار شد افسر گردد

می رسد خشک نگردیده به تشریف جواب

نامه شوقم اگر بال کبوتر گردد

بی حیایان به نگه خانه زنبور کنند

پرده شرم اگر سد سکندر گردد

بخت خوابیده به فریاد نگردد بیدار

خون چو شد مرده، کجا زنده به نشتر گردد؟

باش خرسند چو مردان به قناعت صائب

که فقیر از دل خرسند توانگر گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد

خشم را هر که فرو خورد توانا گردد

چون به یک جا نکند منزل مقصود مقام

به چه امید کسی بادیه پیما گردد؟

آب گوهر چه غم از تلخی دریا دارد؟

هر که قانع شود آسوده ز دنیا گردد

اگر از سینه من آینه ای راست کنند

راز پوشیده عالم همه پیدا گردد

وضع عالم اگر این است که من می بینم

جای رحم است بر آن چشم که بینا گردد

هر نفس دردی و هر چشم زدن تجربه ای است

هر که بیمار تو گردید مسیحا گردد

مشرق معنی نازک جگر سوخته است

این هلالی است کز این گرد هویدا گردد

بی نیازست ز اقبال هواداران عشق

از نسیم آتش خورشید چه رعنا گردد؟

ناز لیلی نکند چشم به هر سرمه سیاه

گرد مجنون مگر از بادیه پیدا گردد

بر نگرداند اگر عشق ورق را صائب

یوسف آن نیست که معشوق زلیخا گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

نفس از توبه صادق دم عیسی گردد

دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد

پرتو شمع محال است به روزن نرسد

دل چو روشن شود اعضاء همه بینا گردد

گرد عصیان اگر از چهره دل پاک کنی

از فروغ تو زمین آینه سیما گردد

لب اگر از لب پیمانه می برداری

نفس پاک تو جان بخش چو عیسی گردد

اگر از جلوه مینا گذرانی خود را

فیض نازل به تو از عالم بالا گردد

ملک بیگانه بود بیخبری عاقل را

کسی از بهر چه در کشور اعدا گردد؟

دست رغبت ز حنای می گلرنگ بشوی

تا ز روشن گهری چون ید بیضا گردد

در حریمی که کشد خط به زمین جبهه عقل

کلک صائب ز فضولی است که گویا گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد

عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد

سنگ اطفال به دیوانگی ما افزود

خنده کبک ز کهسار دو بالا گردد

از فضا کم نشود وحشت خونین جگران

لاله را دل سیه از دامن صحرا گردد

صیقل آینه غیب همان در غیب است

دل محال است به تدبیر مصفا گردد

دل وحشت زده از سینه کجا یاد کند؟

چه خیال است که گوهر به صدف واگردد؟

قطره تا موج سبکسیر تواند گردید

حیف باشد گره خاطر دریا گردد

در دل ساده ما عقل کند جلوه عشق

نقطه سهو بر این صفحه سویدا گردد

رشته گوهر عبرت که نگاهش خوانند

تا کی از بی بصری دام تماشا گردد؟

چهره شمع شد از سیلی پروانه کبود

به چه امید کسی انجمن آرا گردد؟

سینه چاک مرا بخیه زدن ممکن نیست

هر سر خاری اگر سوزن عیسی گردد

عشق در پرده ناموس نماند صائب

قاف پوشیده کجا از پر عنقا گردد؟

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

دل ارباب تنعم ز نوا می افتد

جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد

با توکل سفری شو که درین راه، به چاه

هرکه از دست نینداخت عصا می افتد

می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس

کری و کوری و لنگی به گدا می افتد

دایم از عیش دو بالاست چراغش روشن

دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد

آبرو در گره گوشه عزلت بسته است

یوسف از چه چو برآید ز بها می افتد

دل ازان زلف به دام خط مشکین افتاد

از بلا هرکه گریزد به بلا می افتد

می چکد خون ز نوای جرس امروز به خاک

تا ازین قافله دیگر که جدا می افتد؟

آن غیورم که گر از حق طلبم حاجت خویش

بر زبانم گره از شرم و حیا می افتد

روی پوشیده ز آیینه ما می گذرد

آفتابی که فروغش همه جا می افتد

سرم از مغز تهی گشت، همانا کامروز

بر سرم سایه اقبال هما می افتد

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون

آخر این سلسله بر گردن ما می افتد!

از نفس تیره شود آینه صائب هرچند

نیست چون همنفسی دل ز جلا می افتد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

هرکجا پرتو جانانه ما می افتد

برق در خرمن پروانه ما می افتد

از تن غرقه به خون کان بدخشان شده ایم

سنگ اطفال به دیوانه ما می افتد

می توان زود دل از خانه ویران برداشت

قدم سیل به ویرانه ما می افتد

این چه آهوست کز اندیشه صیادی او

رعشه بر پنجه شیرانه ما می افتد

از دبستان ره کاشانه خود هر طفلی

می گذارد، پی دیوانه ما می افتد

می کند کار نمک با جگر زخمی ما

ماهتابی که به غمخانه ما می افتد

خاکبازی همه را برده چو طفلان از راه

که به فکر دل ویرانه ما می افتد؟

نیست ممکن که به خرمن نرساند خود را

در دل سنگ اگر دانه ما می افتد

در دیاری که بود کعبه برابر با خاک

که به تعمیر صنمخانه ما می افتد؟

می پرد روزنه را دیده امید امروز

تا که را راه به کاشانه ما می افتد

نیست ممکن که قیامت به خود آید صائب

هرکه را راه به میخانه ما می افتد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

کور باد آن که ز روی تو نظر می پیچد

سر مبادش که ز شمشیر تو سر می پیچد

سنبلی از ته هر سنگ برون می آید

آه فرهاد چو در کوه و کمر می پیچد

شیون دل بود از چشم، که در خانه صدا

دایم از رهگذر حلقه در می پیچد

تا قیامت در دل بسته نخواهد ماندن

عاقبت دست دعا قفل اثر می پیچد

بر تهیدستی آغوش بگریم صائب

هاله ای را چو ببینم به قمر می پیچد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

قطره بیجگری کز نظر ما افتد

شور حشری شود و در دل دریا افتد

خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد

آتش لاله چو در دامن صحرا افتد

عذر زندانی بی جرم چه خواهد گفتن؟

چشم یعقوب چو بر چشم زلیخا افتد

صائب از عمر همین کام تمنا دارد

که ز هند آید و در خاک نجف وا افتد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5092472
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث