به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نه همین فکر مرا روز به من نگذارد

که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد

هر عقیقی که دلش در گرو نام بود

پشت آسوده به دیوار یمن نگذارد

سر زلفی که من از شام غریبان دیدم

هیچ سودازده ای را به وطن نگذارد

گل اگر شرم ز روی چمن آرا نکند

آرزو در دل مرغان چمن نگذارد

چون سهیل عرق شرم دلم می لرزد

که کسی دست بر آن سیب ذقن نگذارد

یک سحر لاله خورشید نیاید بیرون

که فلک داغ نوی بر دل من نگذارد

در فسونسازی آن چشم سیه حیرانم

که خموش است و کسی را به سخن نگذارد

چون برم سر به گریبان خموشی صائب؟

که گریبان من از دست، سخن نگذارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد

حاصل عمر من این سیل گران یکجا برد

نه همین تشنه من از میکده بیرون رفتم

که صدف هم دل پرآبله از دریا برد

نکند جاذبه عشق اگر کوتاهی

می توان بار دو عالم به تن تنها برد

کوه تمکین فلک، مهره بازیچه اوست

عالم آشوب نگاهی که مرا از جا برد

هوس داغ تو سر داد به صحرا ما را

طلب درد تو ما را به در دلها برد

چشمه خضر کنون بر سر انصاف آمد

که دل از آب شدن تشنگی ما را برد

نیست شایسته افسوس متاع دل ما

جای رحم است بر آن دزد که این کالا برد

گوهر از گرد یتیمی نتواند دل کند

گرد مجنون نتوان از دل این صحرا برد

نیست در میکده جز رطل گران دلسوزی

که تواند ز دل امروز غم فردا برد

می توان شست سیاهی ز دل شب صائب

نتوان از سر شوریده ما سودا برد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

سرو را شیوه رفتار تو از جا ببرد

کبک را با همه شوخی روش از پا ببرد

خانه چشم تو پرداخت مرا از دل و دین

رخت را خانه ندیدیم به یغما ببرد

راه باریک فنا راه گرانباران نیست

سوزنی را نتوانست که عیسی ببرد

شکوه عفو ز گرد گنه ما بیجاست

سیل جز خار چه دارد که به دریا ببرد؟

حیف و صد حیف که در مجمع خوبان صائب

نیست امروز حریفی که دل از ما ببرد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

پاس اندوه دل تنگ نگه می دارد

شیشه ما طرف سنگ نگه می دارد

در زمان دل دیوانه من هر طفلی

چون فلاخن به بغل سنگ نگه می دارد

بلبل از سیر مقامات ندارد خبری

عشق کی پرده آهنگ نگه می دارد؟

چون گل از خنده پریشان شود اوراق حواس

غنچه را جمع دل تنگ نگه می دارد

سنگ کم نیست کسی را که به میزان نظر

چون گهر عزت هر سنگ نگه می دارد

غرض این است که غیری نکند در دل جای

آن که ما را به دل تنگ نگه می دارد

شیشه را از خطر سنگ حوادث صائب

بیشتر باده گلرنگ نگه می دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

جام می چهره اندیشه نمایی دارد

سینه درد کشان طرفه صفایی دارد

دل بیدرد ندارد خبر از پیکانش

ور نه این بیضه فولاد همایی دارد

دلگشاتر ز تماشای بناگوش تو نیست

صبح هر چند دم عقده گشایی دارد

مستی از گل نکند مرغ چمن را غافل

ناله بیخبران راه به جایی دارد

در گلوی جرسش ناله خونین گره است

کاروانی که ز پی آبله پایی دارد

روزگاری است که از پیشروان می گردد

چون علم هر که عصایی و ردایی دارد

هر دلی را غمی از عشق و مرا هر سر موی

غم تنهایی و اندوه جدایی دارد

گریه ماست که در هیچ دلی راهش نیست

ور نه باران ز صدف خانه خدایی دارد

تو غم خانه بی صاحب خود خور که حباب

خانه پردازتر از سیل، هوایی دارد

بوسه گر نیست، به پیغام دلم را بنواز

کز شکر نی چو تهی گشت نوایی دارد

گر نسازد به ثمر کام جهان را شیرین

سرو آزاده ما دست دعایی دارد

صفحه روی ترا دیده بدبین مرساد

که عجب آینه زنگ زدایی دارد

کعبه و دیر شد از خامه صائب پرشور

فرصتش باد که مستانه نوایی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

دل آگاه ز تن فکر رهایی دارد

از رفیقی که گران است جدایی دارد

زاهد ساده دل ما چه قدر مرحوم است

جنت امید ز طاعات ریایی دارد

دل به خط نقل مکان کرد ازان حلقه زلف

می توان یافت که انداز رهایی دارد

دل به مطلب ز نگاه غلط انداز رسید

این هدف طالعی از تیر هوایی دارد

گل که از برگ سراپا لب رنگین سخن است

طمع بوسه ازان دست حنایی دارد

آفتاب از مه نو، کاسه دریوزه به کف

نور ازان صبح بناگوش گدایی دارد

زشت در مرتبه خویش کم از زیبا نیست

هر چه را می نگری حسن خدایی دارد

نیست ممکن که ز کارش گرهی باز شود

رهنوردی که غم آبله پایی دارد

کاش آن ترک ستمکار به قرآن می داشت

اعتقادی که به دیوان نوایی دارد

دور گردان وفا را غم نزدیکان نیست

ور نه از زلف دل ما چه جدایی دارد

چون طمع لازم ارباب سخن افتاده است

صائب انصافی از احباب گدایی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

ذره ام چشم به خورشید لقایی دارد

استخوانم سر پیوند همایی دارد

منزل ماست که چون ریگ روان ناپیداست

ور نه هر قافله ای راه به جایی دارد

درد درمان طلبیهاست که بی درمان است

ور نه هر درد که دیدیم دوایی دارد

بحر اگر بر صدف گوهر خود می نازد

دامن بادیه هم آبله پایی دارد

کشش دل به خرابات مرا راهنماست

خانه کعبه اگر قبله نمایی دارد

تهمت دامن آلوده و مجنون، هیهات

این سخن را به کسی گو که قبایی دارد

در صف اهل ریا از همه کس در پیش است

چون علم هر که عصایی و ردایی دارد

مژه بر هم نزد آیینه ز اندیشه چشم

خواب راحت نکند هر که صفایی دارد

بوالهوس شو که ز دستش به زمین نگذارند

هر که چون جام لب بوسه ربایی دارد

طرف فاخته را سرو به بلبل ندهد

هر نوا گوشی و هر گوش نوایی دارد

این که از لغزش مستانه نمی اندیشد

می توان یافت که دل تکیه به جایی دارد

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:53 PM

 

شوق من سرکشی از زلف معنبر دارد

آتشم بال و پر از دامن محشر دارد

سخن سرد چه تأثیر کند در دل گرم؟

جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟

خوان خورشید ز سرپوش بود مستغنی

سر آزاده ما ننگ ز افسر دارد

عیب خود را چه خیال است نپوشد نادان؟

کل محال است کلاه از سر خود بردارد

تار سبحه است ز دل هر سر مو زان خم زلف

گره افزون خورد آن رشته که گوهر دارد

نیست ممکن شود آسوده، دل از لرزیدن

شانه تا راه در آن زلف معنبر دارد

بس که سیراب بود تیغ تو، در هر زخمی

بر جگر سوختگان منت کوثر دارد

چشم خورشید ز رخسار تو می آرد آب

نسخه از روی تو آیینه چسان بردارد؟

صائب از بس که جگر سوز بود مضمونش

خطر از نامه من بال سمندر دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

گوشه گیری که لب نان حلالی دارد

سی شب از گردش ایام هلالی دارد

نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام

خودنمایی نکند هر که کمالی دارد

آب بر حسن گلوسوز فشاندن ستم است

ور نه لب تشنه ما آب زلالی دارد

چشم حیران کند از قطره شبنم ایجاد

هر که چون لاله و گل چهره آلی دارد

صدف بسته دهان نیست ز گوهر خالی

نشوی غافل ازان دل که ملالی دارد

فکر آن موی میان برد ز من صبر و قرار

خواب تلخ است بر آن کس که خیالی دارد

بال طاوس به صد چشم نگهبان خودست

نیست ایمن ز خطر هر که جمالی دارد

هر که چون نافه سر خود به گریبان برده است

می توان یافت که رم کرده غزالی دارد

خال از اندیشه خط روز خوش از عمر ندید

وای بر اختر سعدی که وبالی دارد

نتوان نسخه ازان چشم ز شوخی برداشت

ور نه مجنون به نظر چشم غزالی دارد

قسمت دیده شورست ازو گریه تلخ

هر که هر روز چو خورشید زوالی دارد

پرده صبح امیدست شب نومیدی

دل سودازده امید وصالی دارد

از ادب نیست شدن دست و گریبان با شمع

ور نه پروانه ما هم پر و بالی دارد

گر چه از بزم تو دل حلقه بیرون درست

با خیال تو عجب صحبت حالی دارد

هر که در دایره ساده دلان نیست چو ماه

دل نبندد به کمالی که زوالی دارد

دل خون گشته اش از آب بود لرزانتر

هر که سر در قدم تازه نهالی دارد

چه ضرورست چو خورشید به درها گردد؟

هر که در پرده شب راه سؤالی دارد

دل زاهد نشود صاف به صوفی صائب

زشت از دیدن آیینه ملالی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

هر کف خاک ز احسان تو جانی دارد

هر حبابی ز محیط تو جهانی دارد

هیچ قفلی به کلید دگری وا نشود

هر زبان گوشی و هر گوش زبانی دارد

خبر دوری راه از دگران می شنود

هر که چون بیخبری تخت روانی دارد

جگر ماست ولی نعمت هر جا داغی است

لاله از سفره ما سوخته نانی دارد

می تواند کسی از خار مغیلان گل چید

که ز هر آبله چشم نگرانی دارد

چشم بر روی مه عید گشاید هر شام

هر که از خوان قناعت لب نانی دارد

رخنه ملک محال است نگیرند شهان

می رسد رزق به هرکس که دهانی دارد

چرخ دل زنده ز همصحبتی خورشیدست

پیر هرگز نشود هرکه جوانی دارد

صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است

کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 31 خرداد 1395  - 3:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5095914
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث