به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست

می زاید از تعلق ما، هر غمی که هست

خود را ز واصلان دیار فنا شمار

تا بر دل تو سور شود ماتمی که هست

با تشنگی باز که در زیر آسمان

دلهای آب کرده بود، شبنمی که هست

از خود رمیده ای است که خود را نیافته است

امروز در بساط جهان بیغمی که هست

هر چند در دهان تو خاک سیه زنند

چون نقش، خوش برآی بر هر خاتمی که هست

زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شود

تا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست

آتش ز سنگ و لعل ز خارا گرفته اند

محکم بگیر دامن کوه غمی که هست

بر مهلت زمانه دون اعتماد نیست

چون صبح در خوشی به سر آور دمی که هست

سالک اگر به دامن خود پای بشکند

در دل کند مشاهده هر عالمی که هست

هرگز سری ز روزن دل برنکرده اند

جمعی که قانعند به این عالمی که هست

با خامشی بساز که در خاکدان دهر

چاه فرامشی است همین محرمی که هست

صائب دو شش زدند درین عالم سپنج

آنها که ساختند به نقش کسی که هست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:07 PM

دردست، صبح شیب، می خوشگوار چیست؟

در پیری این سیاه درون این نگار چیست؟

زیر پل شکسته نه جای اقامت است

خم شد قدت ز بار گنه، انتظار چیست؟

آخر به غیر موی سفید و دل سیاه

حاصل ترا ز گردش لیل و نهار چیست؟

در پرده حباب هوا نیست پایدار

دلبستگی به این نفس متسعار چیست؟

با عمر خضر، فال تبسم ز غفلت است

با این حیات خنده زدن چون شرار چیست؟

قد خمیده حلقه دروازه فناست

ایمن شدن ز حادثه روزگار چیست؟

تابوت وار بر لب گورست پای تو

افتادن از شراب چو سنگ مزار چیست؟

کم تلخیی ز عمر کشیدی درین دو روز؟

صائب تلاش زندگی پایدار چیست؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:07 PM

رزق دهن تیغ بود هر گلو که هست

قالب تهی ز سنگ کند هر سبو که هست

نتوان به هر دو دست سر خود نگاهداشت

بازیچه محیط شود هر کدو که هست

واصل به بحر می شود این جویبارها

در پای خم شکسته شود هر سبو که هست

چون غنچه هر قدر که گره سخت تر کنی

آخر به باد می رود این رنگ و بو که هست

چندان که می برند فرورفتگان به خاک

یک ذره کم نمی شود این آرزو که هست

از بحر، بی طلب صدفت پر گهر شود

گردآوری اگر کنی این آبرو که هست

ما از وضو به شستن دست از جهان خوشیم

پیوسته تازه روی بود این وضو که هست

چندان که مردمان به سخن دل نمی دهند

ما بس نمی کنیم ازین گفتگو که هست

صائب ز ناز و نعمت دنیای پر فریب

ما را بس است این دل بی آرزو که هست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:07 PM

از فیض نوبهار، زمین بزم چیده ای است

دست نگار کرده، رخ می کشیده ای است

باغ از شکوفه، لیلی چادر گرفته ای

از لاله کوه، عاشق در خون تپیده ای است

عالم ز ابر، موج پریزاد می زند

مهد زمین سفینه طوفان رسیده ای است

هر موج سبز، طرف کلاه شکسته ای

هر داغ لاله، چشم غزال رمیده ای است

از لاله، بوستان لب لعلی است می چکان

از جوش گل، چمن رخ ساغر کشیده ای است

هر زلف سنبلی، شب قدری است فیض بخش

هر شاخ پر شکوفه، صباح دمیده ای است

هر برگ سبز، طوطی شیرین تکلمی

هر شبنم گلی، نظر پاک دیده ای است

شیرینی نشاط جهان را گرفته است

صبح از هوای تر، شکر آب دیده ای است

این قامت خمیده و عمر سبک عنان

تیر گشاده ای و کمان کشیده ای است

صائب همین بود دل بی آرزوی ما

امروز زیر چرخ اگر آرمیده ای است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

 

از شش جهت به کعبه مقصد سبیل هست

در هر زمین که جاده نباشد دلیل هست

دل را ز دوستان گرانجان نگاه دار

بر گرد کعبه تو هم اصحاب فیل هست

بی شمع آه، راه طلب طی نمی شود

چون آفتاب و ماهت اگر صد دلیل هست

در خون دل مضایقه با غم نمی کنیم

دایم درین پیاله شراب سبیل هست

غیر از دل گرامی ارباب عشق نیست

گر بیضه ای به زیر پر جبرئیل هست

در حشر، کار تشنه دیدار مشکل است

ورنه برای تشنه لبان سلسبیل هست

افکار مولوی و سنایی است، بی سخن

گر زان که فکر صائب ما را عدیل هست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

ما گر چه بسته ایم لب از گفتگوی دوست

آیینه دار راز نهان است روی دوست

از بوی پیرهن گذرد آستین فشان

در مغز هر که ریشه دوانید بوی دوست

محو کدام آیینه سیما شود کسی؟

آیینه خانه ای است دو عالم ز روی دوست

رهبر چه حاجت است، که هر خار دشت عشق

برداشته است دست اشارت به سوی دوست

در پرده سوخت شهپر مرغ نگاه را

آه آن زمان که پرده برافتد ز روی دوست

درد طلب کجاست، که هر ذره خاک من

چون مور پر برآورد از جستجوی دوست

هر چند دوست را سر ما نیست از غرور

ما هم ز انفعال نداریم روی دوست

اوراق دل ز منت شیرازه فارغ است

تا کوچه گرد زلف حواس است بوی دوست

از سیل فتنه زیر و زبر گر شود جهان

صائب برون نمی رود از خاک کوی دوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

تا چند بشنوم ز رسولان پیام دوست

گه دل به نامه شاد کنم، گه به نام دوست

عارف ز جام مهر خموشی نیافته است

کیفیتی که یافت دلم از کلام دوست

رحم است بر کسی که ز کوتاه دیدگی

در جستجوی ماه برآید به بام دوست

دشمن به بیقراری من رحم می کند

در خاطرم عبور کند چون خرام دوست

گر میرم از خمار ز دل خون نمی خورم

من کیستم که باده گسارم ز جام دوست؟

هر چند ناقص است شود کار او تمام

افتاد چشم هر که به ماه تمام دوست

در بزم ما به باده و جام احتیاج نیست

ما را بس است مستی ذکر مدام دوست

از داغ غربتش جگر سنگ خون شود

آشفته خاطری که نداند مقام دوست

خون می خورد ز ساغر آب حیات، خضر

خوشتر ز لطف خاص بود لطف عام دوست

ناکامی است قسمت خودکام، زینهار

بر کام خود مباش که باشی به کام دوست

صائب فزون ز باده لعل است نشأه اش

خونی که می خورم ز رخ لعل فام دوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟

می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست

هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است

از فیض آفتاب ثریا فشان دوست

نتوان به خامه دو زبان حرف دوست گفت

لب بسته ایم یکقلم از داستان دوست

از گیرودار سبحه و زنار فارغ است

دستی که ماند در ته رطل گران دوست

من کیستم که روی نتابم ازین مصاف؟

گردون زره شده است ز زخم سنان دوست

باید به زخم چنگل شهباز تن دهد

چون بهله هر که دست کند در میان دوست

یک موی در میان من و او نمانده است

پیچیده ام چو تاب به موی میان دوست

سنگ نشان ز حالت منزل چه آگه است؟

از دیر و کعبه چند بپرسم نشان دوست؟

عاشق به کعبه حاجت خود را نمی برد

خاک مرا عشق بود آستان دوست

بر هر که دست می زنم از دست رفته است

در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست؟

صائب زبان بگز که درین انجمن کلیم

تا دست و لب نسوخت، نشد همزبان دوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

از لخت دل مرا مژه در چشم تر شکست

چون شاخ نازکی که ز جوش ثمر شکست

چون تیغ آب جوهر من شد زیادتر

چندان که روزگار مرا بیشتر شکست

جای شراب عشق نگیرد شراب عقل

نتوان خمار بحر به آب گهر شکست

در عاشقی همین دل بلبل شکسته نیست

اول سبوی غنچه درین رهگذر شکست

از جام غیر، آن لب میگون زیاد نیست

باید خمار خود ز شراب دگر شکست

گردید توتیای قلم استخوان من

از بس مرا فراق تو بر یکدگر شکست

مژگان اشکبار تو ای شمع انجمن

صد تیغ آبدار مرا در جگر شکست

خون می گشاید از رگ الماس سایه اش

آن نیش غمزه ای که مرا در جگر شکست

صائب چه شکرهاست که ما را چو زلف، یار

در هر شکستنی به طریق دگر شکست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

چندین جمال هست نهان در جلال دوست

خوشتر ز گوشوار بود گوشمال دوست

پیوند نابریده میسر نمی شود

موقوف انقطاع بود اتصال دوست

در پرده آب کرد دل کاینات را

ای وای اگر ز پرده برآید جمال دوست

اوج وصال در خور پرواز ما نبود

بی بال و پر شدیم به امید بال دوست

پیوسته با محیط بود جویبار موج

دل را که منع می کند از اتصال دوست؟

بر سنگ زن که آهن زنگار خورده ای است

آیینه ای که آب نشد از مثال دوست

چون طفل روزه دار، سراپای دیده ایم

تا از کدام ابر برآید هلال دوست

معنی ربوده است مرا بیشتر ز لفظ

پروای دوست نیست مرا از خیال دوست

موج و حباب تیره کند بحر صاف را

حاجت به خط و خال ندارد جمال دوست

گردد ز خشکی و تری شاخ مختلف

عام است ورنه فیض نسیم وصال دوست

از ناله و فغان نشود طبع من ملول

جمع است خاطرم ز دل بی ملال دوست

در نوبهار حشر نیاید برون ز خاک

هر دانه دلی که نشد پایمال دوست

بگذر ز سر، که هر که درین راه سر نباخت

در جیب خاک ماند سرش ز انفعال دوست

هر ذره ای نو ای اناالشمس می زند

در خانه ام ز روشنی بی زوال دوست

ظرف حباب در خور بحر محیط زیست

صائب مرا بس است امید وصال دوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 6:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105978
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث