به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است

دریای بیکنار سراسر میانه است

غفلت نگشت مانع تعجیل عمر را

در خواب نیز قافله ما روانه است

غافل مشو ز پاس نفس تا حیات هست

کاین شمع در کمین نسیم بهانه است

شد سنگ آب و سختی دل همچنان بجاست

با آن که سالهاست درین شیشه خانه است

هر چند روزگار کند شور بیشتر

خواب گران غفلت ما را فسانه است

از حرف سخن، روی نتابند مبرمان

مرغ حریص را گره دام دانه است

بر توسن سبکرو پا در رکاب عمر

موی سفید گشته ما تازیانه است

از دلبران طلب خبر دل رمیدگان

چون تیر در کمان نبود بر نشانه است

در گوشه قفس مگر از دل برآورم

این خارها که در دلم از آشیانه است

گردید از نظاره ما حس شوخ چشم

بر آهوی رمیده، نگه تازیانه است

در خاکساری آن که چو صائب تمام شد

بر صدر اگر قرار کند آستانه است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

تا در ترددست نفس، جان روانه است

بر باد پای عمر، نفس تازیانه است

عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟

مرغ ملول را ته بال آشیانه است

گشتیم پیر از غم دنیا و آخرت

پشت کمان خمیده ز فکر دو خانه است

آوازه رحیل کز او خوابهاست تلخ

پای به خواب رفته ما را فسانه است

کوتاه دیدگی است نفس راست ساختن

بر توسنی که موج نفس تازیانه است

حیرت امان نمی دهدم تا نفس کشم

بیچاره طوطیی که در آیینه خانه است

زین سرکشان که گردن دعوی کشیده اند

از هر که عشق گرد برآرد نشانه است

روی شکفته خرده جان را دهد به باد

کم عمری گل از نفس بیغمانه است

دل می برد به چین جبین دلربای من

این صید پیشه را گره دام دانه است

پروانه ها فسرده، خموشند شمعها

در محفلی که پای ادب در میانه است

روشندلان ز هر دو جهانند بی نیاز

خورشید را ز چهره زرین خزانه است

روی زمین ز شکوه گردون لبالب است

هر کس که هست زخمی ازین شیشه خانه است

آبی که زندگانی جاوید می دهد

دارد اگر وجود، شراب شبانه است

آغوش بحر بی گهر شاهوار نیست

دل چون دو نیم شد صدف آن یگانه است

تسلیم می کند به ستم ظلم را دلیر

جرم زمانه ساز فزون از زمانه است

هر کس به قدر هوش خود آزار می کشد

در بحر پر کنار، خطر بیکرانه است

صائب ز کوی عشق به جایی نمی روم

چون کعبه قتلگاه من این آستانه است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

آب حیات ما ز شراب شبانه است

عیش مدام، زندگی جاودانه است

عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟

پروانه را همین بال و پر آشیانه است

بر گوهرست دیده غواص از صدف

ما را غرض ز دیر و حرم آن یگانه است

چون کاروان ریگ روان عمر خاکیان

هر چند ایستاده نماید روانه است

سد سکندرش سپر کاغذین بود

بیچاره ای که تیر فضا را نشانه است

این کوره ای که چرخ ستمکار تافته است

بر سنگ جای رحم درین شیشه خانه است

عشاق را لب از طمع بوسه بسته است

از بس دهان تنگ تو شیرین بهانه است

روشنگر وجود بود گرمی طلب

چون خار و خس رسید به آتش زبانه است

صائب ز هر سخن که به آن تر زبان شوند

جز گفتگوی عشق سراسر فسانه است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است

بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟

از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام

چون لاله در کفم جگر پاره پاره است

ما می رویم در دهن شعله چون نسیم

چنگ گریز، کار سپند و شراره است

از دست و پا زدن نیم آزاد زیر چرخ

یک دم، چو طفل شوخ که در گاهواره است

از ره عنان بتاب که کارت به خیر نیست

دامن کش توکل اگر استخاره است

بر نقش پای مور به آهستگی خرام

زنجیر فیل مست مکافات، پاره است

شور حوادثم نجهاند ز خواب خوش

چندان که نازبالشم از سنگ خاره است

صد کاروان اشک گذشت و خبر نیافت

صائب ز بس به روی تو گرم نظاره است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است

عالم سیاه در نظرم زان ستاره است

چون کودک یتیم درین تیره خاکدان

پهلوی خشک خویش مرا گاهواره است

بر من چنین که سخت گرفته است روزگار

آزاده آن شرار که در سنگ خاره است

تیغ دو دم ندیده چه بیداد می کند

آن ساده دل که طالب عمر دوباره است

صائب کسی که عاقبت اندیش اوفتاد

هر چند در ره است به منزل سواره است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

نور شکوه حق ز مقابل رسیده است

وقت شکست آینه دل رسیده است

آب ستاده آینه زنگ بسته است

بیچاره رهروی که به منزل رسیده است

با جذبه محیط همان در کشاکش است

هر چند موج بر لب ساحل رسیده است

ما را به عیب لاغری از صیدگه مران

کز تار سبحه فیض به صد دل رسیده است

تا شعله می زند به میان دامن سفر

صد کاروان شرار به منزل رسیده است

تا گوهر وجود ترا نقش بسته است

جان محیط بر لب ساحل رسیده است

صد پیرهن عرق گل خورشید کرده است

تا میوه وجود تو کامل رسیده است

این خوش غزل ز فیض سعیدای نقشبند

صائب ز بحر دل به انامل رسیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

دل از حریم سینه به مژگان رسیده است

کشتی به چار موجه طوفان رسیده است

از دل مجو قرار در آن زلف تابدار

دیوانه ام به سلسله جنبان رسیده است

تا همچو خط لبی به او رسانده ام

صد بار بیشتر به لبم جان رسیده است

افتاده شو که از پر و بال فتادگی

شبنم به آفتاب درخشان رسیده است

جز ماه ناتمام، که از خوان آفتاب

در زیر آسمان به لب نان رسیده است؟

طوق گلوی من شده خلخال ساق عرش

قمری اگر به سرو خرامان رسیده است

احوال زخم و خنجر سیراب او مپرس

لب تشنه ای به چشمه حیوان رسیده است

چون شانه تخته الف زخم گشته ام

تا دست من به طره جانان رسیده است

زان آتشین عذار که خورشید داغ اوست

ته جرعه ای به لاله عذاران رسیده است

شد بوته گداز، تمامی هلال را

رحم است بر سری که به سامان رسیده است

لرزد به خود ز قیمت نازل ز سنگ بیش

تا گوهرم به پله میزان رسیده است

هر چند بسته ام به زنجیر پای من

شور جنون من به بیابان رسیده است

صائب همان ز غیرت خود درکشاکشم

هر چند تیشه ام به رگ کان رسیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

تا دست من به گردن مینا رسیده است

کیفیتم به عالم بالا رسیده است

باشد ز سر گرانی معشوق ناز عشق

گردنکشی ز باده به مینا رسیده است

از بیکسی رسیده به من در میان خلق

از گوشه گیری آنچه به عنقا رسیده است

شبنم به آفتاب رسانید خویش را

از همت است هر که به هر جا رسیده است

زین بحر بیکنار که در دیده من است

شورابه ای به کاسه دریا رسیده است

گلگل به رویش از دل پر خون شکفته ام

خارم اگر به آبله پا رسیده است

قسمت به ذره ذره رسانیده ام چو مهر

فیضی اگر ز عالم بالا رسیده است

گشته است توتیای قلم استخوان من

تا سرمه ام به دیده بینا رسیده است

از سر زدن پر آبله گشته است چون صدف

دستم اگر به دامن دریا رسیده است

بر روی من چو صبح در فیض وا شده است

تا دست من به دامن شبها رسیده است

خون می چکد ز ناله درد آشنای من

تا شیشه دل که به خارا رسیده است

ای عشق چاره سوز به فریاد من برس

کز درد، کار من به مداوا رسیده است

نعل مرا در آتش غیرت گذاشته است

داغی اگر به لاله حمرا رسیده است

صائب همان ز دامن آن ماه کوته است

هر چند آه من به ثریا رسیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است

پروانه ام به مهر نبوت رسیده است

تا دل ز خارخار تمنا شده است پاک

بیمار من به بیشتر راحت رسیده است

نی می کند به ناخن من دیده شکر

تا مور من به خاک قناعت رسیده است

از بوی پیرهن گذرم آستین فشان

تا دست من به دامن فرصت رسیده است

گوهر شده است قطره سیماب جلوه ام

تا دیده ام به عالم حیرت رسیده است

لذت ز بوسه دهن مار می برم

تا پای من به حلقه صحبت رسیده است

یک عمر غوطه در جگر خاک خورده ام

تا ریشه ام به اشک ندامت رسیده است

دزدیده ام ز ننگ گرفتن در آستین

دستم اگر به دامن دولت رسیده است

غیرت شده است مهر دهان، ورنه عمرهاست

طومار صبر من به نهایت رسیده است

گوهر شده است در صدف قدر دانیم

گر قطره ای ز ابر مروت رسیده است

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من

چون قحط دیده ای که به نعمت رسیده است

کشتی ز چار موجه به ساحل رسانده است

صائب ز صحبت آن که به خلوت رسیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

 

لعلت به خنده پرده گل را دریده است

آیینه از رخت گل خورشید چیده است

نظاره تو تازه کند داغ کهنه را

این لاله گویی ز دل آتش چکیده است

اسباب تیره بختی ما دست داده است

تا سرمه ات به گوشه ابرو رسیده است

کار تو نیست چاره درد من ای مسیح

این شیوه را تبسم او آفریده است

ما برق را بر آتش غیرت نشانده ایم

سیماب در قلمرو ما آرمیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105978
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث